نارفيق ادامه بده!

يه وقتايي ميشه كه آدم از كرده خودش پيشمون ميشه و ميگه اي واي چرا من همچين كاري كردم و چرا اينجوري شد! حالا اين كارهاي دو قسمت ميشه.يكي كارهاي خوب.يكي كارهاي بد! بعضي موقعها اين پشيموني موقعي پيش مياد كه ميگيم چرا به دوستم بدي كردم و باعث رنجشش شدم و بعضي موقعها پشيمون ميشيم كه چرا خوبي كرديم و اينقدر نابود شديم....يه قضيه بر ميگرده به هفت، هشت ماه پيش كه توي اين وبلاگ هم شايد ازش نوشته باشم...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

چند ماه پيش وقتي كه مثلا دوستم از خارج اومد .فكر ميكردم ميتونم جاي همه دوستاي اين آقا پسر توي ايران رو براش پر كنم! مهم هم نبود! چون براي خودم هم فكر ميكردم يه دوستي بود كه ميتونستم بهش اعتماد كنم و شايد ميشد يه دوست خوب برام باشه.روزها گذشت و گذشت . روزي نشد كه حتي با اينكه كار نداشته باشم وقتي جايي ميخواست بره يا چيزي ميگفت نه بگم! هر كاري ميكردم كه اين مدتي كه ايران هست بهش خوش بگذره! حالا شايد چه از نظره مادي و چه از نظر محبت .خلاصه شايد توي اين چندين ماه نذاشتم هيچ احساس تنهايي رو تو اين مدتي كه توي ايران بود حس كنه و ميگفتم كه خوب شايد اگه من جاي اين بودم به هر حال حداقلش اينه كه يكي رو ميخواستم كه به حرفهاي تكراريم گوش كنه! و روزي هزار بار از خوبي ها و خوش گذروني هايي كه ميكرده تعريف كنه و با اين احساس كه من چقدر دلم ميخواسته اونا رو تجربه كنم! اون بتونه خوشحال بشه و يه احساس غروري توي ذهنش بوجود بياد و شايد خيلي از جاهايي كه ممكن بود با كسي نرم بخاطرش رفتم و هرجايي كه ميرفتم از كارايي كه كرده حتي بيشتر و پر اغراق تر از اوني كه بود ميگفتم! تا اينكه كم كم با دوستان ديگه ارتباط پيدا كرد.ديگه خوب همه جارو يادش داده بودم و احتياج نبود بخواد با من بره!‌شايد خيليا بهتر از من بودن كه امكانات بيشتري رو براش حاضر ميكردن!‌به هر حال كم كم اين جدايي و كاري كه من براش پيدا ميكردم باعث دردسر شد و بين اين دوستي كه من فكر ميكردم ميتونست دوستي خوب و پر كاري براي هر دو باشه از بين رفت و انگار كه يادش رفت من كي بودم! چقد از زندگي،وقت و سرمايه خودم رو هدر كردم كه ايشون از زندگي لذت ببره! ولي بعضي از افراد نميتونن اين چيزا رو درك كنن! و تا تونست در نابود كردن من به هر دليلي تلاش كرد و كاري ميكرد كه گاهي از زندگي كردن پشيمون بشم و گاهي اعتماد بي جا و از نقطه ضعف خودم حرف زدن پيشش باعث شد كه بتونه حسابي از نقطه ضعف به نفع خودش استفاده كنه! ديگه واقعا از ابن رفتار خسته شدم كه شنيدم كه داره دوباره برميگرده خارج و منم ميتونم ديگه با خيال راحت و كسي كه تو راه من دوباره خللي وارد كنه و فكرمو مشغول كنه! شايد دنبال هدفم باشه! اما قضيه به همين جا ختم نشد و كار به جايي كشيده شد كه ديگه همه دوستاي من با حرفاي ايشون شده بودن بر ضد من و من شده بودم آدم بده اين داستان! البته بازم ميگفتم عيبي نداره و خيالي نيست! تا اينكه با عقب افتادن رفتنش،شروع به اذيت كردن من كرد و كسي رو فرستاد كه از نقطه ضعف من استفاده كنه و روي فكر و اعصاب من تاثير بذاره! ولي منم كه نميتونم به همين راحتي ميدون رو خالي كنم! تصميم گرفتم كه براي اينكه نشون بدم ضعيف نيستم ادامه بدم! تا اينكه همين امشب تهديد شدم كه فردا آبروي من رو ميبره! شايد بتونه با فقط كمي مزاحمت ساده توي محيط كار، تلاش هاي چندين ساله من رو نابود كنه! ولي من حاضر نيستم كه تسليم بشم! شايد اين منو ياد اسكار وايلد ميندازه كه با اينكه ميدونست بي گناهه و شايد ميتونست از موقعيتي كه داره استفاده كنه براي نجات خودش براي ثابت كردن خودش و هدفش حاضر شد خيلي چيزا رو از دست بده! حالا من چه جوري ميتونم اينقدر راحت كارهايي كه خودم رو كردم زير سوال ببرم!؟ يعني يه روزي خودم به خودم نميگم كه نتيجه اون همه محبت چي شد؟!‌ اين تسليم شدنت چه معنايي داشت؟! نه گاهي بايد ايستاد! بايد جلوي زور ايستاد! حتي اگه قيمت گروني تموم بشه! نميدونم فردا چي ميشه و تو چه وضعيتي قرار ميگيرم.چون به هر حال فعلا رو نقطه اتكايي براي رسيدن به يه هدف كوچيكم كه با يه تكون ممكنه از بين بره! ....

اما از محبت خودم ناراحت نيستم! چون اگه ابن روز پيش ميومد و محبتي نكرده بودم. دليلي براي دفاع كردن از خودم نداشتم! ولي بازم ميگم دوسته خوب خيلي كمه! شايد اينم درسي شد كه دوستام رو كمي فيلتر كنم! يه وقتايي بهتره يه نگاه به دور و اطرافم بندازم و بعد محبت كنم! ولي از محبت نميترسم! اگه ببينم دوست خوبي باشه بازم همينكارو ميكنم! ولي ديگه ميخوام اگه فقط و فقط يه دوست داشته باشم اون بهترين دوستم باشه ! مهم نيست دور يا نزديك! مهم نيست جسمي يا روحي! مهم اينه كه يه دوست باشه كه دوستيش دو طرفه باشه!‌نه اينكه فقط يك طرف اين قضيه باشه!

به هرحال از خدا ميخوام كه اين شخص يا هر شخص ديگه اي مثه اين كمي به گذشته برگردن و خودشون رو فقط نبينن و كمي اطرافيانشونم ببين و دليل كارهاشون رو متوجه بشن كه گاهي اوقات ديگه خيلي ديره... دوستي يعني همكاري و محبت اونم نه نوع تكي! ... و فرصت ها نميمونه و زندگي هم هميشه يه جور نميمونه! شايد منم به هدفهام رسيدم...اما اون روز ديگه ...

ميخواستم پيشم بموني ولي نموندي پيشم...حتي بموني عاشقت نميشم

فايده نداره اشك و گريه زاري ...نه خودتو ميخوام نه يادگاري!

دروغ نگو  تقصير زمونست... هردومون ميدونيم اينا بهونست

   به جون تو نباشي اصله حاله!! زندگي بي تو پر عشق و حاله ؟!!!!

حتي بموني عاشقت نميشم! نه خودتو ميخوام نه يادگارت!

هردومون ميدونيم اينا بهونست....زندگي بي تو عشق و حاله!

عشق و حاله ؟! 

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
B a H a R

من که يادم نمياد چيزی نوشته باشی شایدم در لفافه نوشتی من نفهمیدم ! / کجای این آقای نسبتا محترم دوست بوده ؟! / خودشو ناراحت نکنه !! / از پاپ کورنم حالی برديم

ghazaleh

ميدوني ... خشمگين شدن و متنفر بودن نشونه هاي عدم اعتماد به نفسه! بعضي وقتا بهترين راه مبارزه با همچين مسايلي اينه كه به اون آدم نشون بدي كه خودش ... تمام بدي هايي كه ميكنه ... تمام تلاش هايي كه ميكنه واسه اين كه خرابت كنه ... همه و همه برات بي ارزش و بي اهميت هستن ... پس در جواب يه لبخند تحوليش بده و بگو هر كاري كه دلت ميخواد بكني بكن! براي من اصلا مهم نيست!

ghazaleh

قدرت خيانت و بدي ابدي نيست . به عيب جويي ديگران ؛ درست يا نادرست توجه نكن. اما قلبا از آن ها سپاسگذار باش . اگر ميخواهي بر كساني كه به تو بدي كردند غلبه كني ؛ از آن ها نزد ديگران به خوبي ياد كن . با تاريكي نمي شود بر تاريكي غلبه كرد . سلاح موثر بر تاريكي نور است ....

مژگان

ادم بی جنبه زياده !! ميدونی با وجودی که فوق العاده با احساس ومحبت ام و بيشتر وقتا از اين ناحيه هم ضربه خوردم وخود کرده را هم تدبيری نيست تصمصم گرفتم کمتر بفکر پيدا کردن يه رفيق جديد باشم !/ حالا از همه اينها که بگذريم نگفتی شادی تولدم باشه؟..هان ؟....نگفتی بيام يه وقت نی نی بيفته واين مهندس اتاق بغليش سقط بشه ؟..دهه.....نگفتی شايد آدرستو گم کرده باشم /....آخه من هميشه بعد از پست جديد کامنتهای قبلی رو جواب ميدم ! واگه طرف آپ نکنه اينگونه آدرسشو از دست ميدم /...دهههههههههه

behnaz

الهی من بميرم ولی ناراحتيتو نبينم عزيز!!!:( من حال اون پسره رو ميگيرم اساسی....فکر کنم هنوزم حرفاتو ميفهمم!! اين پاپ کرن که ميگن اين بودددددددددد؟؟؟؟؟؟؟هوووووووووووووم:))))))) حرف زياده ووقتم کمه... ميگم برات !

behnaz

آدم واسه ی کسی وقت ميذاره ومحبت ميکنه که بفهمه!! يعنی شعورش رو داشته باشه که بابايی اگه من تو رو تحويل ميگيرم خيال نکن کسی هستی واسه خودت...من فقط رو حساب بعضی مسائل تو رو آدم حساب ميکنم!!(شرمنده من الان کمی عصبی بودم!!)

شکوفه های برفی

الهی...............عجب نامردی بوده ها ديگه نميدونم چی بگم بيا به وبلاگ من يه هر از چند گاهی اونجا حتما بهاری می شه

مژگان

شرمنده که بخاطر مشکلات فکری يادم رفته به چه دليلی برام کامنت نمی ذاری....ولی هر جور راحتی ما راضی به راحتی شما هستيم

شیده

با هر دست بدی با همون دست می گيری.عزيزم خودتو ناراحت نکن. بلاخره روزی ميشه که بخاطر خوبيهات خوبی ببينی........به اميد آن روز

roya

دير يا زود ...بالاخره يه روزی واقعيت معلوم می شه..دير يا زود می فهمه فرق بين آدم ها را...و يه روز می رسه که همين بلا را يکی سر خودش بياره.اينا را گفتم چون همين بلا سر خودم اومده و می فهمم چه حس بدی داره...بهتره اونو از مغزت بيرون بندازی ..