يه روز عادی...

ساعت 3 صبحه... کامپیوتر رو خاموش میکنم. میرم یه قرص بخورم برای اینکه توی تابستون سرما نخورم! اه.ش...! یادم رفت! نباید این موقع صبح آب میخوردم! دوباره درد ها شروع میشه! یه هفتس نذاشته مثه آدم بخوابم! تا صبح به خودم میپیچم و دستامو به هم فشار میدم تا دیگه نتونم تکون بخورم و خود به خود خوابم ببره! حال فکر کردن بهشم نیست! نمیدونم بالاخره یه طوری میشه دیگه... اومدم بخوابم ولی از ترس اینکه دوباره دم صبح حالم همونجوری بشه هنوز دستام میلرزه....

به خودم میگم. ولش کن . میرن وبلاگ رو آپ میکنم. یه کم فکر میکنم در مورد چی بنویسم؟! هیچی بد نیست! همه چی خوبه! خوب که نه فقط عادیه! ...میرم تو فکر که امروز من چی کار کردم شاید حادثه ای باشه که دلم رو آزار داده باشه...

خوب صبح با اس ام اس یکی از دوستام از خواب بیدار شدم که گفته بود بریم نمایشگاه! خودم قصدشو داشتم.خوب منم که نه به کسی نمیگم! ... بریم... همه چی عادی پیش میره... کم کم حس میکنی همه نگرانی هایی که امسال داشتی داره کم کم بهتر میشه و اصلا جای نگرانی نیست! برخورد همه عالیه! هر چند قدمی که پیش میرم یه غرفه آشنا ! منم که اسم بعضی هاشون اصلا یادم رفته بود. و دارم تو صورت طرف نگاه میکنم که طرف میگه سلام آقای ... ! تعجبم بیشتر میشه و لبخند رضایتی روی صورتم هست دلم میخواد همه اون اطراف ببینن که چقدر خوب بودم که اگه صدام هم نکنن یکی از بزرگترین غرفه ها منو میشناسن و تو چشمای مردم و دوستم که دارن با حسرت نگاه میکنن مشغول احوال پرسی هستن! و طرف یه هدیه از اون زیر در میاره و منم در کمال بی تفاوتی میگم....مرسی...

راهمو ادامه میدیم. اوه بازم یه آشنای دیگه! اینبار صمیمانه تر و بازم یه هدیه دیگه .در جلوی چشمان حسرت بار بازم بغل دستی که شاید حس چند سال پیش من رو داره... بازم به گردش ادامه میدم. نمیدونم چرا اصلا نمایشگاه برام جالب نیست! همش انگار یه چیزی گم کردم که میخوام دنبالش بگردم. میرسم به غرفه سابقم! یاد پارسال بخیر! امسال شده نصفه پارسال و یه آدمی وایساده که حتی نمیدونه کامپیوتر چی هست! چند دقیقه به سلام و احوال پرسی میگذره! همکار دیگمون هم از راه میرسه! عجیبه! طرف کلی ذوق میکنه و مشغول به حرف زدن میشه... دیگه حوصلشو ندارم! .............بریم....

کمی به خودم میبالم! و حس میکنم اگه امسال بودم که میتونستم به راحتی باشم. صد در صد حالشون رو میگرفتم... یه کم میرم جلوتر ... شرکت های بزرگتر رو میبینم . اونایی که حتی ارزش وسایلی که برای طراحی غرفه استفاده کردن 10 برابر اون چیزیه که من فکر میکردم و به خودم میگم! بیخیال بابا. فرض که اومده بودی . 4 روز هم تموم میشد و دوباره روز از نو....

یه دور دیگه با بی حوصلگی تمام نمایشگاه رو میزنم. یه کمی هنوزم حس اینو دارم که اگه بودم بیشتر از اینها تحویل گرفته میشد و خوب برای من این بیشتر از پول ارزش داره! یعنی شهرت... معروفیت. شناختن! برخورد.... بیخیال حوصله فکر بهش رو ندارم.

خوب بهتره دیگه بریم خونه...تو راه کمی حرف میزنیم و من رو میرسونه دم خونه... ولی بعد میرم بیرون که دیگه مهم نیست...

حس میکنم چیز بدی امروز ندیدم! چیز خوبی هم امروز ندیدم! این به اون در ! پس کاملا خنثی!

.............چند دقیقه پیش فیلم ... آکوار ی و م (اینم واسه سرچ!) رو که یه مقدارشو ندیده بودم دیدم! بازم سوژه تکراری.بازم حرفهای مسخره بازم آدمای مسخره. کشتن و معتاد و ازدواج و مرگ! و نا امیدی... اصلا از فیلمایی که امکان وقوعش برام غیر ممکن باشه خوشم نمیاد. میخوام همیشه خودم شخصیت اصلی فیلم باشم! یه کم که فکر میکنم. میبینم که شایدم شبیه منه! یه پسر جوون که تو ایران بهترینه! ولی میگه سقف اینجا واسه من کوچیکه! میبینم تا اینجا گرچه من بهترین نیستم راست میگه! میره خارج با سرمایه اندکش! پولاشو میدزدن. عاشق میشه. معتاد میشه و دوباره راه برگشت! من که اگه این راه رو میخواستم برم تا الان رفته بودم. پس اینم شبیه من نیست! به قول معروف اینم بیخیال!

واقعا دلم میخواد یه روزی یه فیلمی بسازم که با رفتن خارج زندگی خوبی خواهند داشت...نه

یاد ماجرایی میفتم که بنده خدایی از بس که من گفته بودم میخوام برم برم!! بنده خدا فکر کرده خارج از ایران براش فرش قرمز پهن کردن! اومده به من میگه میخوام برم!! خدایی بعضی موقع ها میگم شاید حرفام بد آموزی داره!! بهش میگم چرا میخوای بری؟! میگه خوب اونجا آزادیه! اینجا تا میرم بیرون بهم گیر میدن!! (ممکن اینجا رو بخونی! قصد توهین ندارم! ولی هر کس سرنوشت خودش رو داره) بعد از این حرفش 3 تا کار میتونم بکنم. بخندم! گریه کنم! سکوت کنم! آخری رو ترجیح میدم! ولی بازم ادامه میده ...که ولش کن! اما از یه جایی خندم گرفت! به ایشون گفتم اینجا برات بهتره! داری زندگیتو میکنی. فکر میکنی اونجا میتونی راحت پاتو رو پات بندازی بشینی واسه خودت چت کنی؟! میگه : خوب خودتم که میخوای بری!! جای خنده واقعا داشت..... به هر حال ول کن .خسروان صلاح خویش دانند! به ما چه!

خوب ساعت 40 دقیقه از 3 هم گذشت. به نظر حرفام تموم شد. چیزیم که ندارم بگم. از کسی هم گله ندارم! کاش بجای اون حرفا اون متن اعتقاد رو مینوشتم! بعد فکر میکنم که مگه من اینجا رو واسه روانشناسی دارم! بیخیال! هر موقع حس کردم به حالم میاد مینویسم. اوووه. چقدر حرف زدم! بد نبود البته! چون فعلا که خواب ندارم. دلمم اینجوری خالی میشه! گرچه از سوزش هر چند لحظه توی چشمام میتونم حس کنم که حسابی قرمز شده....

ای بابا زندگی تو سکون هم خیلی بده ها! نمیدونی خوبی! نمیدونی بدی!

خوب دارم دوباره از اول شروع میکنم. یعنی دقیقا از 5 سال پیش! نوشتن و اینا رو نه! کارمو میگم! مثه یه آدم عادی! از صفر! فکرشم دیونم میکنه! دقیقا مثه اینه که بهت بگن بشین درسایی که از کلاس اول تا حالا خوندی رو دوباره با همون روزا بخون!! اونم دوباره از الفبا! یا مثلا بهت بگن امسال کنکور قبول نشدی! از فردای روز کنکورت شروع کن به خوندن! تا سال بعد....وای فکرشم حالمو بد میکنه! به طور افتضاحی! چه مثال بدی زدم!! خدا رو شکر توی اون وضع نیستم! یعنی حداقل نیستم! مهری ها میگن تنبلن! ولی بیشتر من میگم حسودن و فوق العاده منطقی! برای همین بود که به هیچ صراطی مستقیم نشدم که چند سال از زندگیمو حروم کنم! به نظر من حروم کردن بیکار بودن یا حداقل در تلاش بودن نیست! حروم کردن یه زندگی یعنی کاری رو انجام بدی و مجبور باشی انجام بدی که بهش علاقه نداشته باشی! به این میگن حروم کردن زندگی! بازم کلاس روانشناسیم باز شد!! بیخیال دکتر!

فردا روز سخت تری خواهدبود! صبح کی بیدار شم؟! برم دنبال اون قضیه که شاید زیاد هم مهم نباشه؟! حوصله دارم اصلا این همه راه برم فلان جا ؟! یا یعنی بازم برم نمایشگاه یا بذارم خاطره نه چندان بد امروز با برخورد حتما سرد شده فردا از بین نره؟! خوب نمیدونم اینها رو که نوشتم خوبه ؟!

خستم...چشمام داره میمیره از خواب . نمیتونم فکرمو متمرکز کنم. ولی از ترس اینکه حالم بد نشه نمیتونم اینجا رو تموم کنم! اینم بیخیال! ما که گفتیم بیخیال! اه دیدی چی شد؟! میخواستم آهنگ پرپرواز و گوش بدما... یادم رفت! البته چون شاید علامت سوال دیگه اونجوری بهم حس نده! چون از اونچه که داری باید به بهترین نحو استفاده کنی! و منم دارم! و نمیخوام باحرفام نا امیدش کنم! خداییش هرچی فکر میکنم اونی که الان تو فکرمه همه چی داره! و پرپرواز خوبی هم هست! فقط باید صبر کرد......................

 دینگ دینگ دینگ

مسافران گرامی . پرواز شماره ... به مقصد ن........ با تاخیر انجام خواهد شد. خواهشمند است جهت...........

دینگ دینگ دینگ

ای ایران . ای مرز پر گهر. ای خاکت سرچشمه هنر...دور از تو اندیشه بدان...

(کافی شاپ فرودگاه)

-عزیزم...... کی میشه از اینجا بریم.....

-میریم....بالاخره میریم....بزودی.........

/ 10 نظر / 7 بازدید
بانوی فروردین

کاش این خستگی من باعث نمی شد مجبور شی تمام حرفات رو اینجا بنویسی...به هر حال باید ببخشی. راجع به حالت درد و خستگی صبح هم:( یه سری صحبت دارم که به قول خودت اینجا جاش نیست!چون خیلی طولانیه...اما... می دونم هنوز تو فکر بودن توی اون غرفه ای!می دونم!می فهمم...حتی اگه بگی نیستم...هستی...امکان نداره نباشی...اما خوب بازم می گم راهی بود که انتخاب کردی و خیلی هم مشورت سرش انجام شد...و خوب یادت نره که توی اون شرایط چقدر اذیتت کرده بودن و شاید بهترین گزینه بود...فعلا دوران سختیه..می فهمم اما امیدوارم و دعا می کنم که این سختیها همین طور کم بشه و ...روزی بیاد که دیگه دلت نخواد غرفه داشته باشی...روزی باشه که به جای تو غرفه ایستادن خودت برای شرکت خودت غرفه بزنی و این دیگران باشن که برات کار کنن و تو غرفه بایستن.

بانوی فروردین

تازه به قول خودت به راحتی می تونستی عین همون غرفه سابق داشته باشی...اما خوب خودت نخواستی.یعنی اینجور صلاح دیدی.مسلم بدون اگه غرفه زده بودی با این تجربه ای که داری مطمئنا به پای تو نمی رسیدن.اما خوب بازم به قول خودت 4 روزه و دوباره...! ببین امید...منم شهرت و معروفیت رو خیلی دوست دارم و همیشه دوست دارم اسمم از همه بیشتر سر زبونها باشه و تا اسمم رو می برن همه سریع بشناسن و...اما قبول کن این حس به خاطر نمایشگاه سراغت اومده و بنابر این به خاطر یه غرفه مثلا 12 متری نباید زیاد روی این حس تاکید کنی...البته خیلی خوب کردی نوشتی چون واقعا آدم با نوشتن حالش بهتر می شه.

بانوی فروردین

راجع به حروم کردن زندگی کاملا موافقم...اتفاقا دیروز با یکی از همکارام که مهندسی شیمی دانشگاه تهران می خونه داشتیم می رفتیم سمت دانشکده ما اون هم می رفت دانشکده فنی...خیلی حرف زدیم توی راه ...راجع به آینده و تصمیمهایی که گرفتیم.طفلک می گفت این همه زحمت کشیدم اما الان به این نتیجه رسیدم مهندسی شیمی به هیچ دردی نمیخوره.لااقل برای دخترا.می خوام MBA یا مدیریت بخونم برای فوق لیسانس و... حق با توئه!حروم کردن زندگی یعنی مشغول بودن به کاری که بهش علاقه نداری و به اجبار انجامش دادی و آخر هم با پشیمونی آهی بکشی که ای کاش رشته دیگه ای می خوندم...یادمه یه استادمون می گفت که نمی دونم مردم ایران درس می خونن تا پول دار بشن.مثلا طرف تا دکترا میخونه تا بتونه پول در بیاره!خوب این چه کاریه!توی همین کشور افرادی هستن که شاید هر رو از بر تشخیص ندن و راحت با یه کم سرمایه و با چند تا شریک و آشنای گردن کلفت بتونن به راحتی پول در بیارن..هزاران نمونه اش رو داریم می بینیم.

بانوی فروردین

راجع به شروع کردن از صفر!اولا که تو رو خدا مثال کنکوری نزن که منم حالم خیلی بد شد!ثانیا اصلا هم از صفر نیست!تو الان تجربه ای داری که خودت می گی در عرض 5 سال به دست آوردی.این مثل گنجه!حالا بهتر می دونی باید چه جوری برخورد کرد.حالا بهتر افراد و راه ها و چاره ها رو می شناسی...خودت میگی دوستت تمام مدت بهت حسادت می کرد که توی نمایشگاه همه می شناختنت.اینو 5 سال پیش داشتی؟5 سال پیش این همه لینک داشتی؟5 سال پیش هدفی به این واضحی و معلومی که الان تو ذهنت هست رو داشتی؟مطمئن باش از صفر شروع کردن نیست و نخواهد بود.فقط مثل کسی هستی که میونه همون راهی که داشت میرفت به هر نحوی حالا با اذیت دیگران یا هر مانع دیگه ماشینش پنچر شده و حالا باید تا اولین تعمیرگاه پیاده بره...راهش یه کم سخت شده اما بالاخره به اون تعمیرگاه می رسه!هیچ وقت هم به اول راه بر نمی گرده...و توی این راه تنها هم نیست!تفاوت با 5 سال پیش ایناست.

بانوی فروردین

امید...مهم نیست اینایی که نوشتی خوبه یا بده...فکرت رو ناراحت این چیزا نکن...فقط راحت باش و هر چی آرومت می کنه همونو انجام بده.اینجا مال توئه!این ماهاییم که باید خودمونو با شرایط اینجا تطبیق بدیم نه تو با ما!که البته خوشحالم اکثرا همین طوری...چون می دونم برای تو هم مثل من مهم نیست دیگران چی فکر کنن.راستــــــــــی!این ساعت 4 تازه به درد من دچار شدی؟"چشمام داره میمیره از خواب!" بفهـــــــــــــــــــــــم دیگه! راجع به پاراگراف آخـــــر هم!مطمئن باش!همین جور خواهد بود!فقط صبر لازمه!و ایمان به نیروی خدا، خودت و...

بهار

اين نمايشگاهو که نوشتی ياد پارسال افتادم !‌ اون دو تا خل و چل همرام و بی نرون بودن خودمو آشنایی دادن داداشمو (شما اینجا وبلاگنویس دارین ؟! ) چشم داغان پاغانمو !! و اون چينی باحاله / والله ما که هنوز در ابتدای راه کنکوريم بذا تموم که شد ميام مرثيه می خونم / أها راستی من واسه اين پست قبليت کامنت گذاشته بودم فک کنم پرشين بلاگ دودرش کرده ! خدايی فرانسه حيف نشد ؟! نه خدايی !

behnaz

خوبه اثر داره من يه چيزی ميخوام تا هميشه خوابم کنه

behnaz

قربونت برم منو خبر ميکردی کادوها رو خودم بگيرم اگه خوشت نمياد ازشون !

behnaz

آخييييييييييييييييی کافی شاپ فرودگاه يادم نميرهههههههههه....چقدر گريه کردم هيشکی نديد !