فرصتی برای بهترين بودن!

انگار همين ديروز بود ، چه زود گذشت...انگار چند روز پيش بود كه ميخواست سال جديد بياد و شايد همش تو اين فكر بودم كه اي بابا! پس كي پاييز مياد و ...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

حالا پاييز هم اومد...يه هفته هم ازش گذشت...يه هفته اي كه تا بخواد به نيمه برسه برام قشنگتره و بعد از نيمه پاييز ، دوباره حس و حال بيهودگي برام تازه ميشه...نميدونم... چقد ياد اون موقعا افتادم كه توي يه كوچه خلوت،تو هواي غمناك پاييز، و هوايي طوفاني و پر از گرد و خاك و نم نم بارون روي خش خش برگا راه بري و بوي بارون بعد از يه تابستون گرم رو حس كني...با همه غمناكي ولي لذت بخشه...

 همونطور كه قبلا هم گفته بودم اين چند روزه اول مهر رو هم كه همش در كابوس به سر ميبرم! كابوس هاي امسال هم در نوع خودش جالب بود!! مثلا يه شب خواب ديدم كه 5 دقيقه مونده به كنكور! سوالها بهم دادن و منم به هيچي راضي نيستم و ميخوام كه نفر اول بشم! ولي اينقد خستم كه خوابم ميبره!! يا يه شب ديگه،خواب ديدم كه تو يكي از بهترين دانشگاههاي انگليس هستم ولي از شانس بده بنده يه جور نفرتي از ايرانيا وجود داره و منم بين ايرانيا افتادم و ... !! هه! واقعا خودمم موندم چرا اينطوري ميشه ...به هر حال...

امروز يه جمله شنيدم كه ميگفت: نگيد واي خدا .يه مشكل بزرگ! بگيد اي مشكل من يه خداي بزرگ دارم!! نميدونم بايد با اين جمله موافق باشم يا نه! تو نگاه اول بله! كاملا موافقم ولي وقتي نگاه ميكنم خودمو ميبنم كه نه! اعتقاد فقط يه قسمتي از راه موفقيته و بيشترين راه موفقيت و رفع مشكل تلاشه! شايد گفتن اي واي چه مشكل بزرگي ،بهتر از اينه كه مشكل رو اينقد ساده بگيرم كه نتونيم حلش كنيم و به نظر خودم اينم يه نوع پارادوكسه كه بايد در موردش فكر كرد...

امروز براي كاري از شركت بيرون رفتم! از اونجايي كه صبحش از لحاظ جسمي زياد تعريفي نداشتم.اصلا تو حال خودم نبودم و همش تو فكر بودم! همينطور كه داشتم به راهم ادامه ميدادم يه لحظه حواسم پرت شد و اون لحظه اي بود كه از جوب خيابون داشتم رد ميشدم!يه لحظه فكر كردم رد شدم ولي وقتي كه پاي دومم رو برداشتم به سرعت زيرپام خالي شد و با شدت تمام افتادم پايين و پام هم با تمام قدرت به ديواره جوب خورد .از اونجايي كه من خيلي به خودم وابستم. سريعا پاشدم و فراموش كردم كه پام درد داره...و خوب چون يه زماني فوتبال بازي ميكردم و توي فوتبال ،اگه بخواي بازي كني! اگه زمين خوردي بايد سريع بلند شي فكر ميكردم يه كم كه راه برم خوب ميشه و به راه خودم ادامه دادم! يه كمي كه رفتم ديدم نه اصلا نميتونم ادامه بدم!بازم كم نيوردم!! كه يه دفه چشمام سياهي رفت و داشتم محكم ميخوردم زمين! و ديگه نميتونستم تكون بخورم! خلاصه يواش يواش خودمو به شركت رسوندم و ديگه اونجا بود كه حس كردم ديگه نميتونم راه برم! چون تا رسيدم اونجا! افتادم زمين! كه ديگه از همكارا اومدن كمك و خلاصه ...بيمارستان و دكتر و ... و خداروشكر كه شانس آوردم و حداقل شكستگي نداشت! و خوب كمي حداقل از اين موضوع بهتر شدم ولي چيزي كه فهميدم.تو هر موقعيتي كه باشي ،بزرگترين آرزوت اين بايد باشه كه سالم و سلامت باشي وگرنه زندگي هيچ فايده اي برات نداره و زندگي كه با زحمت بدست آوردي از دست ميره و دوباره جمله بالا به ذهنم اومد و فكر كردم سلامتي رو از اون اعتقاد بايد خواست و بقيه پاي خودمونه! و بايد يادمون نره كه اگه روزي با اين سلامتي كه خدا بهمون داده بهترين نباشيم هيچي نيستيم و فايده اي براي زنده بودن وجود نداره... و هنوزم بر اين باورم كه همچنان بايد در روياي پرواز بود تا دسترسي بهش ...شايد بازم با پري براي پرواز!!.....و بايد بهترين بود...چشمامونو ببنديم و به آينده فكر كنيم بازم يادمون باشه براي سطحي بودن وقت زياده ولي براي بهترين بودن وقت خيلي كمه...زندگي معلوم نيست كجا تموم بشه...

خوب براي پست بعد اگه زنده بودم و مشكلي هم پيش نياد دوتا هديه دارم كه براي خودم خيلي ارزش دارن و اميدوارم كه اگه ....

/ 6 نظر / 5 بازدید
Mania

امید جان مطلب جالبی بود امیدوارم همیشه موفق باشی

بانوی فروردین

سلام!اولا یک گله بسیار بزرگ!به نظر شما از یه نفر می پرسن چه خبر فقط باید خبرهای خوبو بگه؟ پس فایده احوال پرسی چیه؟ایا اینم یه کلیشه مسخره است که تو فرهنگ ایرانی موج می زنه و من ازش متنفرم؟ آیا اینم مثل اون تعارفات مسخره ایه که همیشه داریم؟به یکی می گی جان شما نمی شه!شما بمیری نمیشه!من بمیرم!...وای که این چیزا در خون من هیچ جایی نداره خدا رو شکر....اگه من به کسی چیزی می گم واقعا سر حرفم می مونم تا آخرش.و به هیچ عنوان از تعارفاتی که بهش اعتقادی ندارم استفاده نمی کنم.چون نیازی بهش ندارم.باید ببخشید البته یک کم تند شروع کردم!خدا رو شکر که به جای پا سرتون به جایی نخورده!البته یکبار نزدیک بود خودم در راه پرش از روی یک جوب مرحومه بشم.خدا رو شکر فقط چونه ام زخم شد وگرنه دیگه!شاید اینم لطف خدا بوده که شما باز متوجه بشید تا آدم سالم نباشه هیچ کاری نمیتونه انجام بده و بهترین نعمت سلامتیه....بازم خدا رو شکر کنید....باید سالم بود تا بهترین بود...باید سالم بود تا محکم به طرف آینده قدم برداشت و از زندگی جلو زد...و باز هم می گم زندگی ساده یعنی مرگ نامرئی!

بانوی فروردین

راستی چقدر کابوس بدی بوده ها!تو انگلیس اونم در کنار سطحی نگران ایرانی!حالا سطحی نگران انگلیسی درجه سطحی نگریشون کمتره!در مورد موفقیت هم کاملا موافقم که یک قسمتش کاملا دست خداست و اما قسمت بزرگش دست خود فرد.باید خوب بود باید بهترین بود تا خدا هم بهترین ها رو به فرد بده...البته همیشه باید از خدا خواست.راستی کی جرات کرده رو دست استاد پارادوکس بلند بشه؟(البته بلند که نشده فقط تقلید کرده :D ) دلم بارون می خواد، دلم بارون می خواد، دلم بارون میخواددددددددددد..... فراموش نشه!خوب مواظب خودتون باشید.خودتون رو دوست داشته باشید!عاشق خودتون باشید!این یکی از درسهای بزرگ استاده....درسی که استاد می گه:"به خود عشق ورزیدن،آغاز یک عشق واقعی جاودانیست."چیزی که تو دادگاه گفت و همه بهش خندیدن که تو اگه خودتو دوست داشتی این کارو نمی کردی...نمی فهمیدن...سطحی گرای کوچیک نادون....اونا هیچ چیزو نمی فهمیدن...و هنوزهم نمی فهمن.... با آرزوی بهترینها.

behnaz

اینجوری نمیشه باید باهات یه گفتمان داشته باشم!! الهی بميرم چرا مواظب خودت نيستی اونم تو هفته ای که تولدته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:((

B a H a R

من که اصولا ديگه نظرم نمياد واسه پـــــُــــــستای تو !فک کنم نظر ندم راحتترم

مينا

خوب آره يه جورايی راست ميگی ولی اگه به نتيجه ی حرفات خوب فکر کنی ميبينی که واااااااااای چه وحشتناک !شاید ٪۹۰ آدما هيچی نيستن:D !به هر حال بهترين بودن گاو نر ميخواد و ... !هر کسی قدر چيزايی که داره نميدونه .راستی يکم بيشتر مواظب خودت باش ،حالا اين بار که جوب بود اگه يه دفه دزد ميبردتد چی ؟؟