آخرين فلش بک برای هميشه!

دیگه کم کم داریم به عید هم میرسیم! چه ساده گذشت! ساده که نه! خیلی هم سخت گذشت! ساده یعنی انگار همین پارسال بود! پارسالی که با خیلی از خاطرات شروع شد و با خیلی از خاطرات داره تموم میشه! با همه اون فلاش بک هایی که از اول زندگیم همراهم بودن! بعضی هاشون آزارم دادن! بعضی هاشون برام تلخ بود! بعضی هاشون برام شیرین بود . و بعضی هم غیر قابل تکرار! شاید الان وقتش نباشه! و شاید یه پست دیگه که برای عید دارم و شاید هم آخرین پست باشه پایانی بر همه فلاش بک ها و خوبی و بدی هایی هست که توی این یک سال با من بود! نه تو این یک سال! توی این چندین سال... گشتن و گشتن برای پرپروازی که هیچ وقت نبود! تلاش و تلاش برای پرپرواز بودن یا شایدم پرواز ... پرواز هایی که چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید و این آرزوی پرواز به سادگی پری که بعد از چند بار فوت کردن رو هوا میمونه ...آروم و آروم اومد پایین ...روز زمین نشست و ولی هیچ کس نمیدونست حتی اگه اون پر رو دوباره فوت هم بکنن ممکنه جلو بره . ولی تا وقتی که دستی نباشه که اونو دوباره به بالا پرتاب کنه تا ابد روی زمین خواهد موند! تا وقتی که کم کم بپوسه و از بین بره ... آره زندگی منم به همین سادگیه! زندگی که از روز اول کسی نفهمید و کسی هم نخواست بفهمه ... زندگی که که مثه یه ماز ه تو در تو ادامه داشت و من نمیدونستم که فقط دارم دور خودم میچرخم و یه روز و یه جایی میرسم به کوچه بن بست ! اونم بدون سرپناه! نگاهم به آسمونه و چشمام پر از اشک که اونی که اون بالایی! آهای! تویی که منو توی این ماز انداختی! من دیگه خسته شدم! چی کار باید بکنم ؟! حداقل بگو چند روز دیگه باید تحمل کنم که همه چی از بین بره یا نه بگو بگو که این بالها رو کی میخوای به من بدی ؟! نه! من خودم باید پرپرواز خودم باشم! پس بالهامو بهم بده! آهای! کجایی مگه منو نمیبنی؟! منم ... تو هم منو فراموش کردی! هیچ خیالی نیست ! بازم دوره خودم میچرخم! بازم داد میزنم! شاید شنیدی! شاید فریادم بهت رسید یا نه ... شاید اومدم پیشت یا نه ... دلت برام سوخت ...

چند روزه پیش که داشتم فلاش بک هایی که یه عمر از من گرفتن رو تعربف میکردم قبلش فکر میکردم که واقعا چقدر جالبه! واقعا که چقدر برام جذابه! واقعا که چقدر با همه تلخیش یادش شیرینه! اون فلاش بک هایی که منو توی خودش غرق کرده بودن! ولی وقتی تعریف کردم! دیدم چقدر بی معنی و مسخرست! چقدر حوصله رو سر میبره! یه عمر با خودش بودی یه عمر هم با خاطرات مسخرش باشی! نه تنها اصلا هم برای کسی جالب نیست! چه راحت میتونه شخصیت منو زشت کنه! شخصیتی که اگه با دل و قلب پاک بهش نگاه کنی! حتی به خودش اجازه نداد که دستش رو به طرف کسی دراز کنه و از کسی تقاضایی کنه! هیچ تقاضایی ! حتی برای بودن با من... شخصیتی که من بودم! شخصیتی که با اینکه فرصت های زیادی داشت ولی هیچ وقت کم نیوورد! خیلی ساده به همه گفت نه! و خیلی ساده هم نه شنید و هیچ اصراری نکرد! گدایی کسایی که هیچ بویی از احساس نبرده بودن! کسایی که همه چیز رو توی قیافه میدیدن ! نمیدونم ... ولی ما آدما نمیدونم چرا اینجوری هستیم! همه رو با قیافه میسنجیم . بدون اینکه بدونیم واقعا درونش چیه! واقعا چی کار کرده! بله! قیافه خوب خیلی خوبه! قیافه معمولی کافیه! ولی اونی که حتی قیافه خوبی هم نداره شاید برای نداشتنش دلیلی داشته باشه! شاید توی قلب و احساس هیچ کس به پای اون نرسه! اینا کافی نیست! هر کس باید به اندازه دهنش لقمه رو برداره! نه این جمله رو اصلا قبول ندارم! چرا ؟! چرا داریم زور میگیم؟! چرا یه بار هم کسی به این همه آرشیو و نوشته های من توجه نکرد . چندین سال گفتم و گفتم ! من نمیدونم چرا ما دوست داریم دنیا رو اینطوری ببینیم ! که آدم بدبخت تا آخر عمرش باید بدبخت باشه و یه آدم خوشبخت همیشه باید خوشبخت باشه! نه به خدا! فیلمهای هندی هم میشه واقعیت داشته باشن! چرا که نه!؟ چرا اینقد باید کوتاه فکر باشیم! چرا ؟! چرا ؟! چرا ؟!

خیلی سادست! هر کسی به فکر خودشه! حتی اونی هم که عاشقه بازم فکر خودشه که عاشقه! چون یه چیزی از معشوقش دیده که به دردش خورده و عاشقش شده وگرنه ... هه! اینه که خیلی وقتا اعتقاد دارم عشق یه دروغ محضه!!

آره ... من توی این یک ساله دنبال یاسمن پرپرواز میگشتم! چون تمام آرزوهامو یاسمن پرپروازمیتونست فقط برآورده کنه! ولی اون از من چی میخواست ؟! اون ازم میخواست براش یه بابک پرپرواز باشم!؟ من بودم ؟! بودم ؟! نه !! من هیچی نبودم! اصلا هم تقصیر من نبود! تقصیر اون کسی بود که منو تقسیم کرده! آره منم میتونستم جای بابک به دنیا بیام! یکی از دوستان میگفت توام اگه بخوای میتونی مثه اون بابک باشی!! نه!!! یه بار دکمه بازگشت رو بزن و ببین از کجا شروع شد و چه جوری شروع شد! زندگی دکمه بازگشت ندارد!! دیگه فقط میتونی قد خودت باشی!

حالا دیگه چه فرقی میکنه! وقتی که زندگی همچنان در گردشه بازم همه این فلاش بک ها تکرار میشن! دوستی ها .. حرفها ... و ... خیلی چیزهای دیگه که بودن یا نبودنشون هیچ فرقی نمی کنه!

به هر حال همه این فلش بک های کهنه رو همرو با هم میریزم دور! چون دیگه به دردم نمیخورن! و فقط سعی میکنم که خاطراتشون رو بتونم بهتر از قبل تکرار کنم البته خاطرات خوبشون رو!

من خواستم یکی از شخصیت های خط قرمز بودم! و تو عالم جوونی! بدون هیچ دختری!! بگم و بخندم و شاد باشم و مسافرت برم و از بودن خودم و برای خودم بودن نهایت لذت رو ببرم چیزی که دختر ها نمیتونن! چیزی که تا ابد تو دلشون خواهد موند!! من خواستم . من بودم ولی همراهی نداشتم و امیر اون دوستی نبود که من فکرش رو میکردم!

خواستم یه گروه موسیقی راه بندازم! میخواستم مثه خیلیا از یه نقطه و یه دوست موسیقی دان! کمک بگیرم . میخواستم با هم جلو بریم! کسری خیلی کوچیک بود برای این خواسته من! شاید زمانی که همسن من شد ادامه بده! ولی برای من کوچیک بود و همراهم نشد!

خواستم یکی از بهترین شرکت هایی که ممکنه رو بزنم .خواستم از این رو به اون رو بشم! خواستم حالا که برای اون بالایی ها فقط با پول همراهت میشن با پول همراهشون بشم! ولی هیچ کس اندازه فکر من نبود و تنها موندم!

خواستم داد بزنم بدون هیچی هم میشه معروف شد و به راحتی هم پولدار شد. خواستم بگم با اولین چیزی که دمه دستت هست میشه بالاپرید! اما بازم تنهام گذاشتن ! شدن رفیق نیمه راه! موندم بین راه و شدم مضحکه همه! خندیدن اما کمکم نکردن!

خواستم تنها باشم و تنهایی به اوج برسم .... نذاشتن ! گفتن نه!! پاتو از گلیم خودت درازتر نکن وگرنه ...!

خواستم فقط تنها نباشم ... دیگه دیرشده بود! مگه یه انسان چقدر جون داره؟! مگه من چند سالم بود که از اینور به اونور میدوییدم . مگه من چند روز میتونستم غذا نخوردن و نخوابیدن رو تحمل کنم! آب شدم... سوختم ... نه! نابود شدم ...

حالا دیگه چه فرقی میکنه که بخوام یا نخوام! برای اینکه دوباره حداقل به حالت اول برگردم! باید 5 سال غذا و خوابم به موقع باشه! باید بینیمو عمل کنم!! باید حتی قد و قیافم رو هم عمل کنم... باید 5 سال ورزش کنم! باید 5 سال ... باید ... باید...باید ... تازه میشم یکی از همین آشغالهایی که تو خیابون ریخته شده که نه سواد درست حسابی دارن! نه مدرک درست حسابی!

باید 5 سال دیگه درس بخونم! باید پول بدم! باید ... باید ... باید...

زندگی رو همین 5 سال ها میسازن! حالا یه چرخش دیگه بهم میگه! حالا دوباره بدو که مثه خط قرمز باشی! نه!! تو مگه جوونی؟! نمیشه!

حالا میتوی بری سراغ موسیقی ؟! تو فکر کردی چند سالته! بقیه از 8 سالگی شروع کردن!! حالا میتونی بری سراغ معروفیت! شرمنده! جای تورو یه بچه 16 ساله گرفته ! چون بهتر فکر میکنه و فکرش مشغول نیست! حالا میتونی شرکت بزنی؟! آقا! شما سرمایه بیار! ما همون دوستای قدیم نوکرتم هستیم! ولی دیگه از سنت گذشته ها!! ماها خیلی از تو جلوتریم! حالا میتونی تنهایی به اوج برسی؟! شما کجا بودی آقا جون! تنهایی فکر کردی مگه چند سالته؟! ......حالا فقط میتونی از خدا بخوای که هر چه زودتر از این زندگی راحت شی! خدایا ! منو از زندگی راحتم کن! پسر جون! مثله اینکه فراموش کردی که خدا هم فراموشت کرده و تو تنهای تنها توی این ماز گیر کردی!

زندگی یعنی این ؟! پیشرفت یعنی این؟! خدا یعنی این؟! عشق یعنی این؟! کار یعنی این ؟! فکر یعنی این؟!

این تمام فکرهایی بود که تو این ساله آزارم داد و واقعا هم بهشون تبریک میگم که موفق شدن منو به هم بریزن! حالا من نمیدونم گفتنشون چه فایده ای داره! پس این آخریش بود برای همیشه! ...

هیچ خیالی نیست! امیدوارم بهار نو ..حرفهای نویی برای خودم داشته باشه که بتونم با اونا جواب این فلاش بکها رو بدم و بهشون بگم! برگ برنده رو هنوز رو نکردم !

خوب خیلی زیاد شد! حقیقتش قرار بود یه داستانی راجع به جن زده عزیز(یه جورایی) بنویسم و از خودش برای ادامه داستان هم کمک بگیرم (یم!) که حالا نشد! نمیدونم شاید بعدا ... شایدم یه دفه دیدی این داستان گل کرد و مثه این فیلم هندیه (باغبان) هم معروف شدیم هم پولدار یا شایدم از خوده جن ها کمک گرفتم! من که البته به شرطی که کمک کنن همه خطراتشم میپذیرم!

فعلا بیخیال!

میدونم ..میدونم.. نمیخوای بمونم...

چه خوب شد موندم و دست تو رو خوندم و حالا دیگه خوبه خوبه خوب میدونم

هرچی که بردی دیگه نیوردی

برو دیگه ...

برو که عشقت دروغ بود.. نموندی با من هميشه...!

/ 31 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
roshanak

اووووووووووووووووووول

reza

اینه که خیلی وقتا اعتقاد دارم عشق یه دروغ محضه!! هميشه بايد اعتقاد داشت... اميد... هميشه يه راهی هست... زمان می خواد.... شايد فردا شايدم ۱۰ سال ديگه.... نا اميد نباش... همون خيالی نيست رو عشق است... شايدم منم مثل کسری... بی خيال... اميدوارم بهار رو مغز تو هم تاثير کنه... ببخشيد که خيلی راحت حرف زدم... فقط همين!!!

reza

اینه که خیلی وقتا اعتقاد دارم عشق یه دروغ محضه!! خيلی وقتا نه هميشه بايد اعتقاد داشته باشی... اميد... نا اميد نباش... پيش مياد... اون موقعيته پيش مياد... شايد فردا شايدم ۱۰ سال ديگه.... نمی دونم.... شايدم منم مثل کسری! بی خيال... همون خيالی نيست رو عشق است... اميدوارم بهار رو مغزت تاثير بذاره.... ببخشيد که خيلی راحت گفتم... فقط همين!!!

roshanak

اميد جان تو از کجا ميدونی اگه ميتونستی بری موفق ميشدی؟؟؟؟؟؟ کی گفته هر بری مشهور ميشه؟؟؟ ميدونی ما دعا کردنمون غلطه.هميشه از خدا بخواه اونچه که به صلاحته برات پيش بياره که در اون مسير گام برداری.هيچ وقت اين روزگار به ميل ما نچرخيده عزيز من.از خدا بخواه سال جديد زندگيت رو در مسير پيشرفت قرار بده ميتونه در هر زمينه ای باشه حتما که خوندن نبايد باشه/برات دعا ميکنم .

مينا

فلش بک ها رو بريزی دور بارت برای سال جديد سبک تر ميشه

مينا

فلش بک ها رو بريزی دور بارت برای سال جديد سبک تر ميشه

ghazaleh

از صميم قلب آرزو می کنم سال خوبی داشته باشی ... خيلی بهتر از سال های گذشته و رفته.

reza

سال خوبی داشته باشی.. سرشار از شادی و موفقيت...

roshanak

سلام آقا اميد.عيدتون مبارک /امدوارم سال خيلی خوبی داشته باشيد و به بيشترين آرزوهاتون برسيد..البته اونايی که به خير و صلاحتونه.براتون بهترين ها رو می خوام

مينا

عيدت مبارک.