ذهن زيبا

از امروز صبح كه ميخواستم برم بيرون به آدماي جور واجوري برخوردم! يا بهتر بگم كه اين پسرا اصولا يه جوري مشكل دارن! كه از بد روزگار منه بدبختم شدم جزوشون!!

يعني ديدن اينا براي من تعجب آوره! كه واقعا رفتاري كه از خودشون نشون ميدن اوني نيست كه ادعاش دارن! يكي اينقد بچس كه هنوزم به فكر اينه كه از باباش پول بگيره و يه رفيق پايه گير بياره كه باهاش بره بيرون و هر روز 4 ساعت چرت و پرت بگه! اصلا هم نفهمه كه انگار نه انگار كه ديگه بزرگ شده و دو روز ديگه بايد بالاخره تو اين جامعه زندگي كنه! شايد اينقد دلش خوشه كه حتي ناراحت كردن يه دوست ديگم براش اهميتي نداره و فقط به فكر خودشه! ولي وقتي اينقد حرص آدم رو درميارن اينجور افراد كه ادعاي معرفت و كار و ... هم ميذارن و وقتي كه هم با اينجور افراد مجبور صحبت می کنی يه جور احساس بيهودگي بهش دست ميده و شايد واسه من كه از بچه متنفرم حس ميكنم كه بدجوري ميتونه روي اعصاب من شيرجه بزنه!! از اون كه بگذريم...واقعا ذات بعضا اين پسرا با حرفهايي كه ميزنن و رفتاري كه ميكنن نميخونه! مثلا امروز يكي ديگه از بچه ها رو ديدم كه خوب هركسي ندونه فكر ميكنه با اين وضع درس خوني و سر به راهي. چه بچه خوبيه و فقط و فقط به فكر گشت و گذار با دختراي جوان و نوجوانه! ولي وقتي چيزه ديگه اي هم بهت نشون ميده! آدم از خودش ميپرسه كه من با دخترا درست رفتار ميكنم يا اين!!؟ خلاصه اينم سواليه كه از صبح تا حالا يكي از دلايل كوچيك سردرد من شده!

طرف ديگه! يه سري هستن كه اينقد گرم كار هستن كه وقتي باهاشون ميگردی فكر ميكنی اينا اصلا يه ذره احساس تو وجودشون نيست! وقتي كه وضع كارشون خوب باشه ،دو،سه تايي با هم ميگن و ميخندن و به قول خودشون پارتي ميرن و ميدن! و بهت کاری ندارن! ولي وقتي وضع خراب باشه با همه عالم و آدم هم قهرن! وقتي هم كه بهشون ميگي كه باباجون ميخواستي از پولت درست استفاده كني! چپ چپ نگات ميكنن كه يعني برو اين ورا پيدات نشه!

اما در مقابل اينها بعضا بعضي از دخترا رو ميبنه حس ميكنه كه خوب دخترا همون چيزي هستن كه نشون ميدن! درسته خيلي وقتا خورده شيشه دارن!!! ولي خوب وقتي كه بتوني كنار بياي ميبيني كه نه! اينا موجودات جالبين! اما كل سوال من اينه كه آخه چرا يه دختر خودشو بايد اينقد كوچيك كنه كه بخاطر پسر هركاري بكنه! خوب حتي اگه دوستش هم داشته باشي بايد كاري رو بكني كه به نفع هردو طرف باشه نه اينكه كاري رو بكني كه اون ميخواد و متاسفانه خيلي از همين دختراي كه تو خيابون هم ديده ميشه از اين نوع هستن!! خلاصه نميشه كه همه حرفا رو زد ولي هنوزم من تو كار خيليا موندم با اينكه اين ادعا رو دارم كه به راحتي همه رو ميشناسم!

اما تا چند لحظه پيش فيلم ذهن زيبا تو تي وي پخش شد! خوب تعريف اين فيلم رو شنيده بودم! به خصوص از خانم بانوي فروردين! واسه همين خيلي دلم ميخواست زودتر ببينمش! ولي خوب ديگه شايد وقت نشده بود ببينم تا امشب! ذهن زيبا ماجراي يه پرفسور كه عاشق ميشه.توي عالم خيال سير ميكنه و آخرم به رتبه اي كه حقشه ميرسه! فيلم جالبي بود! ولي قبل از اينكه راجع به فيلم بگم! جا داره از استعداد تي وي ايران بگم كه امشب براي اولين بار ادامه لباس خانم رو تو فيلم نقاشي كرده بودن!! اونم بصورت كاملا تابلو و ورجه وورجه اي!!! خوب يكي نيست بگه شما كه داستان فيلم رو تغيير ميدين اون قسمت رو هم حذف كنيد! ديگه از پس فردا روسري هم ميكشن واسه طرف!! اما ذهن زيبا...شايد مسلمترين چيزي كه توي فيلم مشخص بود و بهش پرداخته بود عشق توي فيلم بود! يعني وقتي عشق پرفسور بهش اجازه ميده كه از غرورش كم كنه و با شاگردش ازدواج كنه...بعد همون معشوق اينقد كمكش ميكنه كه نه تنها از عالم خيال بياد بيرون .بلكه بتونه جايزه نوبل رو هم ببره! آليشا همسر جان نش (راسل كرو) شايد توي اين فيلم تونست بگه كه عشق خيلي بالاتر از خوده آدمه! و مطمئنا چيزي كه باعث بهبودي و موفقيت آقاي جان بود! دستاي گرم ايشون بود! اما در كل فيلم از بازي قشنگ راسل كرو هم نبايد گذشت! البته با اينكه زياد هم علاقه اي بهش ندارم! ولي واقعا زيبا بازي كرد!‌ به هرحال ذهن زيبا به نظر من همون چيزي بود كه توي ذهن هردوي اونها ميگذشت! نه كسي كه فكر ميكنه از نفر ديگه بالاتره...

در كل فيلم موضوع جالبي داشت! گرچه بنده با سردردي كه الان دارم خودمو جاي آقاي جان نش! البته در زماني كه مشكل رواني داشت حس ميكردم.البته ايشون آليشا رو داشتن ما كه نداريم! مجبور شديم قرص سردرد بخوريم! اما آليشا كجا! قرص كجا!! پس در نتيجه هنوز سرم درد ميكنه! اما جداي از شوخي! بد نيست كه هركدوممون يه ذهن زيبا داشته باشيم كه اسير خواسته هاي كسه ديگه نشيم .خودمون باشيم ولي يك دل باشيم....

اما اين چند روزه حس ميکنم که تازه بهار داره قشنگيه فصلش رو نشون ميده! همين بارون های که يه دفه مياد.اين هوای اصليه بهاره! به هرحال فعلا من نميتونم اين قشنگی رو حس کنم ولی اين بارون ارزش خيس شدن رو داره! از دستش ندين!

/ 9 نظر / 5 بازدید
ghazaleh

من فکر ميکنم اون چيزی که راجع به دخترا گفتی به ادمش بستگی داره ...... بعضيا اين جورين .. ولی خب خيلی ها هم اصلا يه مدل ديگه اي هستن! خيلی از دخترا حاضر نيستن دنبال کسی بدون! يا خودشون رو واسه بقيه کوچيک کنن! فکر ميکنم ادما خيلی پيچيده تر از اونی باشن که بتونی همشون رو به راحتی بشناسی! منم فيلم ذهن زيبا رو دوست داشتم! ولی اين دفه دومی بود که داشت پخش ميشد! آره نقاشی کردن لباس خانومه خيلی جالب بود! ....... البته اين دفه ديگه واسم تعجبی نداشت چون دفه قبل تعجب ام رو کرده بودم! چه عجب ...... تو داری قشنگی ها رو ميبينی! خيلی کم پيش مياد که از اين چيزا بنويسی!

بانوی فروردین

سلام...احوالات شما ؟خوبید؟حدودا 5 سالی میشد که انقدر از دنیای مجازی دور نبودم.این بار از دوشنبه هفته پیش تا الان...هم مودم خودم تو خونه سوخته فرمودن!هم اینکه تو دانشگاه عملیات تمیزکاری case ها بود.نمیدونم چه حکمتی بوده که این دو با هم همزمان بشن...برای خودم که خیلی جالبه.هر چی با کامپیوتر ور رفتم که مثلا plug &play بايد مودم رو خودش پيدا کنه نشد...فکر کردم کام هاش به هم ريخته کلی case رو باز کردم و کام هاشو عوض کردم بازم عمل نکرد...نمیدونم چه مرگش بود که برام به جای مودم پرینتر پیدا می کرد.بردمش یه شرکت کلی ناز میکنه میگه تا شنبه پیشم باشه!

بانوی فروردین

منم قبول نکردم و بی اينترنتی رو به بی کامپيوتری ترجيح دادم...به هر حال امروز که سايت دانشکده باز شده به علاوه اينکه يکی از استادامون هم نيومده مثل اين بی اينترنت های بيچاره اومدم سايت;).به هر حال اینا اصلا چه ربطی داره نمیدونم!شاید اثرات همین قضیه باشه!راستی چه خوب شد که ذهن زیبا رو دیدید.من با وجود اینکه فردا صبحش ساعت ۷.۵ کلاس داشتم نشستم و تا آخرش دیدم.کیفیت تصویرش خیلی بهتر از CD بود که من دیده بودم اما حیف که تمام قسمت های واقعا قشنگشو (مثل مهمونی فرماندار یا موقعی که آلیشیا با دکتر روزن نمیره و تصمیم میگیره که با بیماری جان بجنگه) حذف کرده بودن.اما واقعیتش لباسای واقعی آلیشیا هم واقعا یه کم ضایع بود حق داشتن بیچاره ها!

بانوی فروردین

چقدر هم دوبله اش مزخرف بود...اصلا حس بازيگرا رو منتقل نميکرد.تنها دوبلوری که درست حس ها رو منتقل ميکرد دوبلور چارلز(کيکاووس ياکيده)بود.من عاشق کری هايی هستم که مارتين ميخونه...اون جايی هم که نش نظريه جديدش به مغزش خطور ميکنه موقعيه که يه دختره تو کافه تريای دانشکده ازش خوشش مياد.که اونم ماشالله حذف شده بود!صحنه تو رستوران برای تولد آليشيا هم خيلی خلاصه شده بود...با اين وجود بعد از کلی به در و ديوار زدن بلاخره مامان و بابام هم ديدن!هر چی قبلا بهشون ميگفتم نگاه کنن قبول نميکردن!يا وقت نميکردن!هر دوشون خوششون اومده بود...به خصوص بابا که اون موقعی که استادا خودنويساشون رو روی ميز ميذاشتن به من لذت مقام عالی علمی رو يادآوری کردن!

بانوی فروردین

من از ذهن زيبا به بعد به راسل کرو علاقمند شدم.اونم مثل مورو يه چيزايی داره که تو بقيه نيست.مطمئنم که هرکسی اين چيزا رو نميبينه.شايدم دوست نداره ببينه.به هر حال شما که راجع به پر پرواز صحبت ميکردين من راجع بهش ميدونستم چون جزو معدود فيلمهايی بود که تو سينما ديده بودم اما من که راجع به ذهن زيبا ميگفتم مطمئن نبودم که شما ديده باشيد به هر حال حالا مطمئنم و بعدا بيشتر ميتونم راجع بهش براتون مثال بزنم!چقدر حرف زدم...ببخشيد...فعلا خداحافظ

B a H a R

بنده که عرض کردم اين دخترا فقط از مغز کمشونه - یا به عبارتی کودنیشونه- که اين حرکاتو از خودشون در ميکنن و الا دخترای سالمم کم نيستن ! / من که اين فيلمرو که ميگی نديدم اما هر چی بوده مثکه بهت ساخته !!! / آخه اين بارون مزخرف جز خيسی چی داره ؟حال آدم بد ميشه !

B a H a R

(‌برو تو سايت پارس پلنت تو مصاحبه با هنرمندان مال شادمهر و گوش کن .البته من تازه ديدم ! شايد تو ديده باشی :دی )

behnaz

پسرا شیشه خوردشون بیشتره !L: فیلم گشنگی بود ...لااقل میشه تو فیلما چیزایی رو دید که و دنیای واقعی خیلی وقته که مُردن!بارونو خیلی دووووووووووس دارم !دلم تنگيده بوددددددددددددددددددد:(

مانيا

آقا خيليه! ما اين تريپي نميتونيم بخينيم! بايد آف شيم!!!