سرد و بی روح!

تا حالا شده يه بارم شده به آدما يه جور ديگه نگاه كنيد؟! توي اين شهر بزرگ هر كسي توي تلاشه.هركسي ميخواد خودش باشه.هركسي ميخواد زندگي كنه ولي فقط دلشون ميخواد زندگي كنن.نميدونن براي چي و براي كي! نميدونن كه بابا زندگي فقط رفتن سر كار و برگشتن خونه نيست! زندگي فقط تهران نيست! زندگي فقط ايران نيست! زندگي فقط اين راههاي ساده نيست! <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

امروز وقتي داشتم با يه نگاه ديگه مردم رو نگاه ميكردم! همه دارن سعي و تلاش ميكنن .همه تو نگاهشون اينه كه اي كاش امروز زودتر تموم بشه و بتونن سريعتر از كار فرار كنن و برن استراحت كنن و دوباره بيان سر كار! و همينجور ادامه داشته باشه.كل ذوقي كه از زندگي ميبرن شايد با يه جوك ساده بخندن يا با يه اتفاق ساده يه لبخند رو لبشون بياد و لحظه به لحظه زندگي رو بگذرونن.

براشون مهم نيست پيشرفت كنن يا نه! براشون مهم نيست كي باشن ..فقط و فقط ميخوان زندگي كنن...گاهي فكر ميكنم كه اين آدما چه جوري ميتونن زندگي كنن! آخه اين چه جور زندگيه؟! هيچكس به آخرش فكر نميكنه! هيچكس نميگه من براي چي به دنيا اومدم و اصلا براي چي زندگي ميكنم!

امروز كه چند دقيقه بيكار بودم كنار پنجره وايسادم.يكي از  همكارا اومدم كنارم وايساد .گفتم عجب زندگيي! گفتم نظرت چيه از اين بالا خودت رو بندازي پايين!؟ قيافش خيلي جالب بود! چپ چپ نگاه كرد و گفت برو بابا! راستم ميگفت! زندگيش اينقد ساده و معمولي بود كه براش مهم نبودم اصلا منظور من چيه! فكر ميكرد منظور من اينه كه مثلا بميره و از زندگي راحت بشه! نه منظور من چيزه ديگه اي بود! ميخواستم ببينم چقدر از اين زندگي طلب داره كه بايد بگيره! ديدم طلبش اندازه يه چاله ميمونه كه فقط منتظره كه خشك و خشك بشه و بدون هيچ تغييري از بين بره.حتي به خودش اين جرات رو نميداد كه فكر كنه كه زندگي كه اينقدر ساده و بي مصرفه زودتر از بين بره! يعني ديشب كه داشتم يه مطلبي رو ميخوندم اينقد ميشه گفت نابودم كرد كه مطمئن بودم اگه ديشب قبل از اون ميخواستم اين وبلاگ رو آپ كنم با الان خيلي فرق داره! ولي نميدونم چرا همه و همه جا ميخوان به من بگن ! آهاي اميد .توي خيلي ساده اي! زندگيت داره حروم ميشه! اميد داري معمولي ميشي! اميد داري به سادگي عادت ميكني! داري نابود ميشي!....ممكنه حتما فكر كنيد كه خوب بله! نشستي و ميگي كه زندگيم ساده شده؟! نه ! وقتي ميگم زندگي يه رنگه! دليل بر اين نيست كه هيچ كاري نميكنم.فقط دليل اينه كه كارايي كه ميخوام رو به هيچ وجه نميتونم انجام بدم!‌نميدونم يه زماني فكر ميكردم صبر بهترين دواي اين مشكل منه! ولي هرچي ميگذره احساس ميكنم داره بدتره ميشه .از اون هم بدتر ثانيه ها دارن ميگذرن! تيك تيك تاك... كجاست احساس ماها!؟ كجاست دنيا؟ كجاست آينده؟! كي ميمونه تا اين آينده؟!

كاش ميدونستيم آيندمون چه جوريه! اون موقع ميشد براش راحتتر تصميم گرفت! نميدونم اين نوشتم اينقد تكراري به نظر ميرسه كه دلم نميخواد اين رو هم تو وبلاگ بذارم!آخه چی کار کنم! همينه! بازم قصه دروغ و دو رنگی.بازم همون قصه تکرار و تکرار.حس نااميدی.تنهايی و باز هم حرفهايی که هميشه توی دل ميمونه نميتونی بگی! يا شايدم حسودی! آره حسودی اونم از نوع زياد به کسی که ميدونی شايد همه چی از تو بيشتر داره جز تلاش....ولي شايد بالاخره راهي پيدا بشه كه من رو از اين وضعي كه هستم دربياره! نميدونم جي بگم! نا اميد نيستم هنوز! چون دارم تلاش ميكنم! درسته وضعم بهتر نشده ولي خوبيش اينه كه هنوز ثابته و داره پيش ميره! اما اون چيزي نيست كه من ميخوام...اما زندگي ماها بدجور داره آهني ميشه! سرد و بي روح .بي فايده و بي اساس! شايد خيلي وقتا تقصير خود ما ها نباشه! مجبور شديم كه اين رو بپذيريم و براي اينكه زندگي كنيم. يه زندگي معمولي! ولي همه آدما مثه هم فكر نمي كنن! همه نميخوان ساده زندگي كنن! مطمئنم كه حتي مرگ رو به زندگي ساده ترجيح ميدن. ديگه چيزي براي گفتن ندارم!

ميخواستم يه خاطره شايد بامزه تعريف كنم ولي اينم بيخيالش! شايد بعدا...شايدم نه...اگه فرصتي بود...

/ 7 نظر / 4 بازدید
بانوی فروردین

سلام..آقا امید...ای کاش می دیدین با این نوشته تون با من چه کردین... شاید فهمیده باشین تو این یک هفته روح من مثل یه گل پرپر شد...تو این یه هفته من دوباره متولد شدم...قبل از اومدن به اینجا و با خوندن کامنتهای شما در وبلاگم اومدم تا یه کامنت بسیار طولانی بنویسم.اما من سطحی به اون نگاه کرده بودم...من به کامنتتون سطحی نگاه کرده بودم.الانم دستام،چونه ام،وجودم داره میلرزه...شما پیغام اسکار وایلد رو عمیق دریافت کردین و من عکس این فکر می کردم...به نظرم وایلد باید هنوزم به خودش افتخار کنه 105 سال بعد از مرگش هنوز مردم رو تکون می ده.اونم چه تکونی..دلم میخواد منم بتونم مثل بقیه اون مردمی که پیغام وایلد رو دریافت کردن برم پاریس و دستم روی اون سنگی که زیرش یه اعجوبه در غربت مدفونه بکشم و اونو ببوسم و ازش به خاطر این تحول بزرگ زندگیم تشکر کنم.

بانوی فروردین

چه فرقی میکنه آدم با حرفهای محمد(ص) یا مسیح یا هر کس دیگه متحول بشه.به نظرم من بیان وایلد رو از همه اونا بهتر درک کردم.اما در هر حال.مهم اینه یه تحول مثبت در فرد انجام بشه. داشتم به این فکر می کردم اگه با همین حالت و با همین روح تطهیر شده از دنیا برم در آخرت جایگاه مناسبی خواهم داشت اما نه...من هنوز اونی نیستم که باید باشم...من هنوز خیلی معمولیم و بدترین چیز اینه که آدم معمولی باشه.امیدوارم در این راه سختی که انتخاب کردیم به هم کمک کنیم...

B a H a R

هی تو به زندگی گير بده هی زندگی به تو گير بده ! خب ؟!!

ghazaleh

ورود خودم رو به خودم تبريک ميگم!

ghazaleh

ميدونی چيه ... فکر ميکنم هيچ آدمی حق نداره بگه که زندگی بقيه اين قدر بی ارزشه که بهتره با مرگ از بين بره! هر کس برای خودش معياری داره ...

behnaz

با غزاله موافقم !!!! چی بگم نگم بهتره آخه حس وحالم خوف نيس :( راستی ميبينم که نمايشگاه واين حرفا رفتی!! حيف که من نميدونستم وگرنه حتما ميومدم تا بليط کيش رو خودم ببرم وبعد الان تو کيش بودم !!تهناييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييی :(

شیده

يه نگاه کوتاه به نوشته های قبليت بندازی بد نيس. منظورم بعد از خداحافظی بود که داشتی..... بعداْ در گوشت حرفامو به خودت ميگم اينجا ترجيح ميدم سکوت کنم.موفق باشی