نمايشگاهی از جنس عشق وکتاب!

بالاخره نمايشگاه بين المللي كتاب تهران هم برگزار شد و يكي ديگه از سالهاشو گذروند.من چندين سالي هست كه مهمون اين نمايشگاهم .خاطرات خوب و بدي هم توش دارم. كاش سال ديگه هم اين نمايشگاه رو ببينم...

خوب غزاله خانم يه حرف جالبي زد.نشد ما يه جا بريم يه اتفاقي نيفته! حالا بگم چي شد...

چهارشنبه وقتي كه ديدم هيچكس حاضر نيست قدم توي نمايشگاه به اين خير و بركتي بذاره.خوب ياد پارسال افتادم كه تنها رفتم. به خودم گفتم فرض كن ايران نيستي و دوستي هم نداري...ديگه ساعت حدوداي 6 بعد از ظهر بود كه رفتم برم نمايشگاه. و گفتم خوب فعلا ميرم يه سري به مجلات ميزنم و فرداش ميرم واسه كتاب... خوب من ديگه اينقد تو نمايشگاه رفتم كه با چشم بسته هم ميتونم رامو پيدا كنم! حتي ميدونم اون چيزايي كه من ميخوام ممكنه تو كدوم سالن ها پيدا بشه! اينجوري شد كه رفتم به طرف مطبوعات و خوب يه غرفه رو كه ديدم .رفتم جاي اصلي كه مطبوعات بودن! همين كه دمه در رسيدم ديدم در بستس!! گفتم اي داد! تعطيل شد! بعد ديدم كه نه بابا ! رئيس جمهوره محترم!! 5 دقيقه از من زودتر رسيده و در رو بستن!! حالا فرض كنيد كه 4 تا سالن كه بهم راه دارن.هر كدوم از سالن ها هم داراي 2 تا دره! چه جوري ميشه تو كشوري كه ادعاي مردم سالاري باشه!‌بايد بخاطر يه نفر. يه عده رو محروم كنن از رفتن! بازم خيالي نيست! رئيس جمهوره ديگه!! منم ديگه ديدم بهتره برم منزل!...

و اما فرداي اون روز 5 شنبه!...دوباره رفتم نمايشگاه...اما اين بار گفتم اول برم سراغ كتاب ها... يه سري به غرفه دارينوش زدم و ديدم امسال هيچ كتاب بدرد بخوري نداره و چند تا جاي ديگه رو ديدم.بعد رفتم سراغ اطلاع رساني... خوب من دنبال يه كتاب ميگشتم به نام نواي عاشقانه از حميد رضا محسني. (يه توضيح بدم.فيلمنامه پرپرواز از روي اين كتاب نوشته شده) كه موجود نبود! بعد خوب نيلوفر لاري پور هم كه كتاب جديدي نداشت! از كيانوش عياري هم چيزي نبود. (نويسنده فيلمنامه پرپرواز!) ديدم نوچ! به ما كتاب خريدن نيومده! رفتم سراغ بيزينس و سراغ مجله ها! كه ببينم ميتونم واسه تبليغات تخفيفي بگيرم يا نه! همين كه به مجله نرم افزار رسيدم! خانومه گفت ببخشيد چقد چهره شما براي من آشناست!! خلاصه زود پسرخاله شد! (گرچه بنده خدا راست ميگفت.از قبل همو ميشناختيم ولي كاري به كار هم نداشتيم!!) اما مجله وزين لوستر(40چراغ) و آقاي ضابطيان! يه سري بهشون زدم و بعد متوجه شدم يه كنفرانس تا 5 دقيقه ديگه با كل اعضاي 40 چراغ اونجا برگزار ميشه.... رفتم اونجايي كه كنفرانس بود(خيليا بودن مثه بزرگمهر حسين پور كاريكاتوريستشون و...). جمعيت به نسبت زيادي اونجا بودن! همه بيشتر دختر و پسرايي كه اينقد وقتشون بي ارزشه كه حوصله خوندن اين چرت و پرت ها رو دارن! (البته مجله بدي نيست) كلا بحث هاي جالبي مطرح شد كه هر كس ميخواست ميتونست سوالي بپرسه... مثلا يكي گفت چرا ارنستو چه گوارا رو با محمد رضا گلزار توي يه كاميك استريپ(احتمالا خيليا ديدينش اگه خواستين بگين بدم بهتون) يكي كردين. كه يكي از اونا جواب داد كه ما ميخواستيم بگيم كه دخترا و پسراي ما اينقد ضعيف شدن كه بجاي مبارزه گلزار پرستي ميكنن!! حرف قشنگي بود... اما به قول يكي از كسايي كه اونجا بود.اينجا جلسه مرفه هاي بي درد بود. بله! پسراش دستشون گردن دخترا بود و دخترا هم جاي بلوز آستين كوتاه! شلوار آستين كوتاه!! پوشيده بودن! خيلي فكر كردم كه منم برم قاطيه بحثشون.اما وقتي خونم به جوش اومد كه جلسه تموم شد! چون آخرين حرفهاي جلسه در مورد به استاديوم رفتن دخترا بود كه يه دختر از مسئولين مجله گفت! شما پسرا اصلا حق ندارين در مورد رفتن يا نرفتن ما نظر بدين!! و اينكه ما تو خيابون هم داريم همون حرفهايي رو ميشنويم كه توي استاديوم ميشنويم! حيف شد .چون يه جواب محكمي بهش داشتم بدم كه شانس آورد 4 تا خرس گنده با بي سيم اشاره كردن كه زودتر اين جلسه ضد دولتي رو تموم كنيد!!

نمايشگاه امسال در كل نسبت به گذشته شايد بهتر بود و كتابهاي بيشتري هم داشت ولي مردم رو با اطلاع رساني غلط گمراه ميكردن و خوب شايد اين نمايشگاه بيشتر به درد كنكوري هايي ميخورد كه ميخواستن 4 تا كتاب درسي بخرن! ولي خوب دخترا و پسرا هم از اين نمايشگاه ها استفاده مطلوبي بردن! شايد تنها جايي بود كه از ساعت 10 صبح تا 21 شب ميتونستن بدون اينكه قرار باشه به كسي توضيح بدن با هم حرف بزنن .غذا بخورن يا حتي بستني بخورن!!

ديدن شخصيتها اونجا هم بدك نبود! از شجاعي مهر مدير مسئول مجله خانواده سبز(مجري برنامه خانواده) كه يه دستش بستني بود و يه دستش خودكار و 4 تا چشمش به رو به رو كه كي مياد ازش امضا بگيره!! تا محمد علي ابطحي كه فكر ميكرد الان كه كتاب هم داده يه عالمه جوون ترگل ورگل دورش جمع ميشن .نميدونست كه 4 تا پيرمرد جلوش راه ميرن!!همگام با ...!!!

اما بالاخره آخر كه داشتم ميرفتم .ياد يه كتاب افتادم!‌ چشمهاي ناديده!! از سركار خانم شاعر معروف مونا برزويي!‌ رفتم كه اينو تهيه كنم! همين كه به انتشاراتي رسيدم گفتم از خانم برزويي كتاب داريد؟!! مسئولش گفت مونا برزويي؟!! گفتم بله!! گفت نه! نيوورديم!! گفتم خانم نيوورديد چيه!!؟ حتما تموم شده!! خلاصه قرار شد كه روز بعدش بيارن و من برم اونو تهيه كنم! كه متاسفانه هرچه كردم ديدم حال و حوصلش نيست تو اين شلوغي جمعه برم نمايشگاه!‌شايد فردا صبح تا مراسم اختتاميه سري زدم.ولي بازم فكر نكنم! ما كه البته به خانم برزويی دوستی حداقل همسن! ارادت خاصي داريم! هرجا هستن شاد باشن!تولدشونم مبارک‌ ياد روزگاران قديم بخير...بچگي كرديم!!

خوب دلم نميومد آخره نمايشگاه رو ترك كنم ولي ديگه تقريبا همه درها رو بسته بودن! اما اينكه آدم تنهايي هم بره نمايشگاه بد نيست! لااقل خودش ميدونه كه كجا بايد وايسه ،كجا بايد بره،كجا بايد چيزي بخره و ...! اما خوب اون تفريحي كه ميشه كرد ديگه نيست.... از در كه داشتم ميومدم بيرون .حداقل از اين خوشحال بودم كه دوباره يك ماهه ديگه 24 تا 28 خرداد كه نمايشگاه الكامپه ميتونم تا وقتي كه اين نمايشگاه رو خراب نكردن ببينمش و خاطراتم رو دوباره توش زنده كنم! كاش اينقد نامرد نبوديم كه بخاطر سالن كنفرانس اسلامي! مجبور باشيم خاطرات يه ملت تو بهترين نمايشگاه ايران رو ببريم جايي كه 45 كيلومتر از خونمون فاصله داره! كاري كه خيلي راحت با فرودگاه كردن... ميگم تا دير نشده بد نيست خاطرات ديگه اي رو هم اونجا بسازيم...نمايشگاه كامپيوتر نزديكه! ولي هيچ وقت هيچكدوم به خوبي نمايشگاه كتاب يا همون نمايشگاهي كه محل ديداره خيلي از دوستان بود برگزار نشد. به قول يه دختر خانمي كه داشت براي دوستش ميگفت .ميگفت من هر موقع بخوام دوستام رو ببينم چه قديمي چه جديد!‌بايد صبر كنم نمايشگاه بشه!!... مهم كتاب خريدن نيست! مهم تفريح نيست! مهم شناختن دوستي تو يه سفر كوچيك شايد توي جاده هاي نمايشگاهه...

/ 13 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ghazaleh

kholaaaaaaaaase .............. emsalam ghesmate ma nashod ke berim in ghorfe matbooat ro bebinim! vali man kheili delam mikhast beram oonjaa ......... makhsoosan ghorfe cheragh ........ badesh in leili bi marefat ro oonja bebinam o azash beporsam che joori khodesho oonja jaaaaaaaaa karde! va in ke cheraa mano nemishnase! vali khob nashod dige

ghazaleh

mibinam ke bazam be soraghe nevisandegane pareparvaz rafti!!!!!!!!!!! shayad mikhasti chek koni bebini ke raveshhaye versione 2005 baraye yaftane pareparvaz chichiye!ke intor ke maloome bazam tiret be sang khorde!!!!!!! eybi nadare! ehtemalan sale dige pareparvaze 2006 dar miyad! ke labod dastane zendegi khodete!

ghazaleh

vali khodayeesh kodoom ensane gheire motemadeni miyad az shojayeemehr emza begire?????????vaghean ke!! manam oon avale aval tasmim dashtam ke tanhayee beram namayeshgah o be hich kas ham nagam! vali inghadr ke in ghaziye namayeshgah raftan picho tab khord ke akharesh ham nafahmidim chi shod ke in joori shod!

ghazaleh

dige hamin! hich kari nadaram ke bokonam! najme ham hanooz nayoomade! vaaaaaaaaaaaaaaaay barghaye site ro khamoosh kardan ........... alan mano mindazan biroon! dige bayad beram ......

مژگان

ای باباااااااااا اميدجان ...درد وبلات بخور تو ملاج اين پسر همسايه من که ازت تعريف کردم واين کامنت تو رو بعنوان شوخی مطرح کردم...به دلت نگير ما همسايه ايم ووو(تو دنيای مجازی) بخدا اين مهندس اتاق بغلی رو نمی بخشم اگه دلخوريتو از من تموم نکنی!

مژگان

اگه هيچی هم نگم وسکوت کنم که نميشه ....خلاصه حرفی بود که بايد می زدم خودت که کامنت اين آدم بيکارو ديدی! خيلی هم برام آشنا مياد يعنی هميشه فکر می کنم از اين بچه های وبلاگيه که بهم ديگه سر ميزنيم ! چه ميدونم آدم بيکار زياده حدا يه عقل درست وحسابی به اينا بده ويه کاميون اسکناس هم به من که ضعف اسکناس دارم

مژگان

حالا آشتی؟؟ عکس یه گا گذاشتم تو وبلاگم وتقدیم کردم به تو....جون من که نه ...به مرگ مهندس اتاق بغلی کوتاه بیااااااااااااااااااااااا

B a H a R

به سلامتی پس بخت اين نمايشگاه رفتنتم واييد ! خب به سلامتی !!! / ايشالله سال ديگه با پرپروازت بری نمايشگاه ننه !

shideh

سلام حالتون چطوره؟ بابا خنگی از ماست اين چه حرفيه؟ اختيار داريد........ من نرفتم نمايشگاه کتاب....تنبلم ديگه.........در ضمن ممنون که سرک کشيدی به وبلاگ من.......