اولين روز مرگ...

5me.jpg

آدما حرفای راستشونم دروغه ... اینجا رو دوست ندارم ...خیلی شلوغه...

این حرف شاید حرف دل من و زیباترین سخنی بود که گفته شده و فکر میکنم که دیگه اینجا جاشه... 15 روز شمارش معکوس شروع شد برای به یاد بردن همه این خاطرات... شاید با خودم بگم... خوب اگه اینجا رو اینقدر دوست داری که وقتت رو براش میذاری و این همه براش کارای مختلف میکنی چرا میخوای بری !؟

به خودم جواب میدم! اینجا رو بیشتر از خودم دوست دارم! واسه همینه که دلم میخواد همیشه یادگارم باشه ...همیشه ازش راضی باشم! و همیشه دوستش داشته باشم بدون اینکه روزی بترسم از اینکه ترکم کنه یا اینکه بهم دروغ بگه! خاطرات قشنگی رو توش ثبت کردم که روزهام بود... قشنگترین روزهام...

یادم میاد وقتی خواستم اینجا رو شروع کنم به نوشتن دوستی بهم گفت خوب اسم وبلاگت چیه!؟ گفتم تیک تیک تاک! گفت جی جی توام رفتی تو خط رمانتیک بازی!

یادش بخیر اون موقع فکر نمیکردم که اینقدر باهاش باشم و هیچ وقتم فکر نمیکردم به این زودی ترکش کنم! چون میدونه که دوستش دارم!

اما ازش دیگه خجالت میکشم! بهش قول دادم که یه روزی یه خاطره خوش هم من مینویسم اینجا!

بهم گفت : آخه کی!؟

گفتم : صبر کن ! بالاخره مینویسم!

گفت : مگه دوستای دیگمو نمیبینی با اینکه اونا مثه من سفید نیستن! با اینکه اونا رنگشون زرده! با اینکه رنگشون سیاه و سرده ! ولی همیشه با خاطرات خوش زندن!

گفتم : عزیزم ! عوضش یه روز میام با یه خاطره خوش! بازم میگیم و با هم میخندیم! بیخیال همه! خوش ترین خاطره عمرم!

گفت : داری بازم گولم میزنی!؟

گفتم : تو از من دروغ شنیدی! اصلا بذار از آیندت بگم! میخوام وقتی اولین خبر خوش بهم رسید! لباستو عوض کنم! میخوام اون بالا بجای اون گل بی بو که تک و تنها تو سیاهی مونده! یه نرده بان بذارم! برم اون بالا و اینقدر برم و بیام! که تیک تیک ساعتت رو هیچ کس نشنوه! و براش مهم نباشه فردا چه روزی هست!

گفت: دوست دارم! :)

گفتم : من بیشتر...

اما امروز شرمندش شدم! دیگه با من قهره! میخواد شب تولد من رو تولد مرگش بدونه... منم میخوام اونو به آرزوش برسونم... آخرین آرزو...

اما به خودم میگم بقیه بلاگ ها چی شدن !؟ میخندم و میگم! لابد! عاقبت بخیر...

کاش ما هم میدونستیم کی روز مرگمون میرسه! تا جشن خوبی براش درست کنیم....

 

/ 11 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
behnaz

جی جی ................آخيييييييييييييييييييييی چه روزاييييييييييييييييييييييييييی بودددددددد!!!

behnaz

خيلی نامرتيييييييييييييييييييييی که ميخوای آرشيو رو بپرونييييييييييييييييييييی///// پس ازعروسی بدت میاد چه بهتر آخه من از حالا دارم واسه ء مهمونایی که قراره دعوتشون کنم آمار میگیرم هر چی کمتر باشه به نفع ِ ماست ! ........ آییییییییییییییییییی امید دلم میخواد یه جا ببینمت و خفه ات کنمممممممممممم چقدر منو حرص میدییییییییییییییییییییی

behnaz

دیگه کاری باری نداریییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟ سه شنبه میخوااااااااااامممممممممممم برم مدرسهههههههههههه

بانوی فروردین

امید این تویی که می خوای شب تولدت که قشنگترین روز عمرت تو امسال هست رو به بدترین روز امسالت تبدیل کنی!یه سوال ازت دارم!چی از جون خودت می خوای؟ چرا با وبلاگت مثل یه مسئله مربوط به مرگ و زندگی برخورد می کنی؟نمی خوام جلوتو بگیرم!نمی خوام!نمی خوام!فقط می خوام حرف بزنم و توام باید گوش کنی!و بهشون فکر کنی! عجیبه وقتی که حوصله نداری به هیچ کس مهلت نمی دی حرف بزنه!حتی کسی که می دونی بهترین ها رو برات می خواد....حتی کسی که که می دونی از خودش بیشتر دوست داره...همه راه ها رو روش می بندی و با کارات بهش می فهمونی که بهتره ساکت باشی!اونم ساکت میشه!اما ای کاش دلش هم ساکت می شد!کاش می شد...

بانوی فروردین

یادته یه بار همین خود تو بهم گفتی که گذشت اون زمونایی که مردم می رفتن تو اتاقشون و درو می بستن و می خواستن تنهایی همه مشکلات رو حل کنن!پس به خودتم بگو!آره گذشت امید...گذشت اون زمونا...اگرم می خوای با حرف نزدنت مثلا کسی رو ناراحت نکنی خیلی اشتباه می کنی...خیلی! همیشه دو تا فکر بهتر فکر می کنن...دو تا قلب بهتر تحمل....چرا اینجوری می کنی با خودت چرا؟ هیچ وقت به این فکر کردی که چرا خیلی از راه هایی که رفتی جواب نداده؟یا شاید جواب عکس داده؟ خوب برای اینکه اون موقع هم مثل همین الان به حرف هیچ احدی گوش ندادی!ببخشید همه احمق و بیشعور و نفهم نیستن که حتی حاضر نیستی بشنوی چی می گن...تو گوش کن!فکر کن و با راه های خودت مقایسه کن و ببین کدوم بهتره...می دونم.الان حتما تو دلت میگی تو چی می گی بابا!دلت خوشه!اگه هر کی یه لحظه جای من بود اون وقت می تونست نظر بده.ولی ای کاش می دونستی که از خودت بیشتر می فهمم چی می گی...با تمام سلول های بدنم حس می کنم تو دلت چی می گذره....دنبال چی بودی و حالا چی شده و...

بانوی فروردین

راجع به ماه رمضون و حرف اون مدیر عامل...نمیشه همه مردم رو به یه چشم نگاه کرد.اونایی که خودشون ایمان ندارن بقیه رو هم مسخره می کنن و به قولی ته دل اونا رو هم خالی کنن.قبول دارم خیلی ها ظاهر سازی می کنن خیلی ها دروغ میگن و...اما خیلی ها هم هستن که تو این ماه از همیشه بیشتر به خدا نزدیکن...نه از کارشون می زنن و نه به کسی لطمه ای می زنن...شاید نزدیکی به خدا تنها چیزی باشه که داشته باشن چیزی که امثال همون مدیر عامل هیچ وفت نمی تونه بفهمه...اون شبی که خواب این مرد رو دیدم مطمئن بودم روحش توی خوابم حضور داره!مسخره است آدمی که حتی یه بارم ندیدی بدجور تو خواب آزارت بده...اما یه چیزی رو نباید فراموش کرد روح ها مثل جسم ها نیاز به حضور فیزیکی ندارن و دنیاشون فرق می کنه.هر چی بود تو همون خواب آدم خبیثی به نظر میومد...

بانوی فروردین

فکر می کنم من زمانی شروع به خوندن اینجا کردم که روزای خوبت تموم شده بودن یا داشتن تموم می شدن.به خودم گفتم می فهمی داری چی کار می کنی؟تو روحت حساسه!شاید خیلی هایی که وبلاگ می خونن میان می خونن و رد میشن اما تو هم اینجوری هستی؟معلومه کی نیستی!اما همونطور که گفتم تک تک حرفات حرفای خودم بود به خودم گفتم اگه بقیه شاید سر سری بخونن و برن تو که عمیق می فهمی تو باید بخونی و نظراتت رو هم عمیق بدی..نمی دونم چطور باید بگم خاطرات جور واجوری اینجا خوندم..اما تقریبا بعد از خوندن 95% شون قلبم لرزید...چون می دونستم کاملا می دونستم تو چه حالی نوشتیشون به خودت که گفتم جریان چیه با پوزخند گفتی!"نه چیزی نیست بابا مثه همیشه!" منم حرفی نزدم...چیزی نگفتم چون نمی خواستم لحظاتمون خراب بشن...اما امید!آدم به خودش نمی تونه دروغ بگه!هیچ وقت این یادت نره...اصلا دلیل اومدن من به اینجا این بود که اینا همش حرفای خودم بود...با همه وجودم می تونم منطقش رو بفهمم...پس پنهانکاری لااقل برای من یکی هیچ فایده ای نداره...

بانوی فروردین

این همه که از انوشه انصاری صحبت می شه من چندان ازش خوشم نمیاد چون می دونم از اون بهتر ها و بالاتر ها تو همین ایران خودمون خیلی وجود داره و قرعه به نام اون خورده که بخواد اسمش ثبت بشه...اما مطمئنم اگه جای اون بودم با اون پول خیلی ها رو که تو ایران دارن به خاطر یک میلیاردم اون پولی که برای این کار هدر رفت زندگیشون نابود میشه،خیلی ها رو نجات می دادم...مثلا چندین کارخونه می خریدم و شغل درست می کردم....یا چه می دونم سیستم مخابراتی ایران رو درست می کردم...افتخار کردن به کسی که دوران افتخارش رو تو ایران نبوده مسخره است...چون اون دیگه ایرانی نیست.به نظرم باید اشک ریخت که چه کسانی رو می تونیم داشته باشیم و نداریم...و به قول یه استاد همه مون شدیم یه مشت موجود عصبی که یا اعصابمون داغون میشه یا اعصاب همدیگه رو داغون می کنیم

بانوی فروردین

امیدم...می فهمم خواب شرکت رو دیدن یعنی چی!می فهمم...اما تو رو خدا خودتو بیشتر از این آزار نده....انقدر از خودت انتقام نگیر...باور کن این راهی که داری می ری راه درستی نیست...اگه بهواییم به خاطر هر تصمیمی که گرفتیم خودمونو آزار بدیم که دیگه همگی باید بمیریم!

بانوی فروردین

راستی امید!فکر نکن این ناراحتی و غمت فقط به خودت ختم میشه!نه!نــــــــــــــــــــــــه! حتی اونی که جلوی روت می خنده و خوشه نمی دونه که یه ثانیه بعدش چی میشه!اما به قول خودت خودش رو به خریت زده!اینم تقدیر ما بود که اینجا متولد بشیم.ولی بازم به قول خودت باید زندگی کرد...شاید الان پول خیلی سرنوشت ساز شده اما برای همون پول ساختنم باید راهش رو پیدا کرد... هنوز خیلی حرفام مونده خیلییییییی!ایشالا همه رو می گم....فقط اینو بدون توی همه دعاهام هستی...توی همه شون..فقط روحت رو خالص با اعتماد و بی تردید در اختیار من بذار تا بازم خدا رو صدا کنم...