خسته از بودن!

اين زندگي به چه دردي ميخوره؟! آخه چه فايده اي داره!؟ فايدش چيه وقتي كه به آخر نرسي! فايدش چيه اين همه نامردي.فايدش چيه وقتي كه فقط چند دقيقه خوشي...آخه تا كي ميشه تحمل كردو هيچي نگفت!‌آخه تا كي ميشه خودتو بزني به اون راه! نه ! تو فقط تو رويايي!‌همين كه بياي بيرون ميبيني جز يه آدم ساده هيچي نيستي و آينده هم ... اصلا اميدي بهش نيست! مگه اينجا فيلم هنديه!‌يا فكر كردي كه اينقدر شانس داري كه... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

وقتي كه از كنار پنجره در حال نگاه كردن بيروني بودم كه فكر ميكردم روزي برسه كه وقتي كه از اين راه دارم ميرم! ديگه به اين خراب شده برنگردم! مشغول اين فكرا بودم و ياد شعر و آهنگي كه شايد حتي 1 يا دو بار بيشتر كامل نشنيده بودم ولي با اين شعر صبحش از خواب بيدار شدم ... كه ميگفت :

به ساعت مرگ غزل...تلخ آبه اي جاي عسل

بر حلقه نفرين شده...تنها نگين تو شدم

بي بال و بي پر در سفر...از هرچه سايه خسته تر

هر خط آخر پشت سر...تا اولين تو شدم...من بهترين تو شدم...

كه يه دفه به شدت حس كردم كه دماي بدنم اينقدر اومد پايين ! كه يه لحظه داشتم ميلرزديم ! و چشمم و بستم و دوباره وقتي بازم كردم ديدم بازم همون جام! بازم ... احساس كردم بيش از پيش نا اميدم...

اما كاري نميشد كرد...زندگي در حركت بود...مثه ماشيني كه در حركته! اما گاهي اوقات همين ماشين نميتونه اون مقصدي كه من ميخوام رو برم! ميترسم! ميترسم اگه همه خواسته هام همچنان رويا بمونه! نميدونم ... تو رويا گمشدم در حالي كه دارم دنبال اون گمشدم ميگردم! يه نيرويي ميگه بايد ادامه بدي!‌ولي بازم ميترسم! چرا كه نه؟! وقتي كه فكر ميكني يه روزي شايد بعد از يكسال بهترين روزت باشه ولي همه چي تموم ميشه و حتي يكي از اون روياهايي كه داشتي برآورده نميشه.ديگه چه انتظاري ميشه ازآينده داشت... نميدونم شايد ديگه اصلا حوصله نوشتن هم نداشته باشم!‌ اما حداقل ميخوام زودتر روزي كه ديگه داره سال به سال بيشتر حالم به هم ميزنه رو حتي اسمشو نشنوم! كاش اصلا وجود نداشتم!‌كاش منم مثه همه دلم به چيزاي الكي خوش بود! اما چي كار كنم كه بي ارزشترين چيزي كه من ميخوام .براي خيليا خيلي بزرگ مياد! چي بگم...

انگار همين پارسال بود كه شادمهر تازه براي كنسرت ميخواست به دوبي بره ! و من ناراحت از اينكه يك سال ديگه بايد صبر كنم تا شايد بشه برم! ولي يه سال ديگه هم گذشت و دوباره.... ولي بازم من نيستم!‌ آخه اين آشغالا از دست من چي ميخوان نميدونم! ديگه خسته شدم از اين ايرانه آشغال! از اين وطنه بي فايده!‌ حالم از زبان بي فايدم به هم ميخوره! حالم از همه ايرانيا به هم ميخوره! حالم از اين خيابونا به هم ميخوره! ديگه خستم كردن! ديگه وقتي كه از طرف گوگل برام يه ميلي اومد كه با اون حتي رئيس ايرانيش! مينويسه كه سايت شما به دليل اينكه توش ايراني داره! ارزش تبليغات هم نداره! حالم از خودم و از بودنم به هم خورد!‌ بابا بسه! بسه! تا كي ميخوايم الكي خوش باشيم! نميدونم! بله! وقتي مردم اين چنين آشغالي داريم! بايدم يه طنز رو ممنوع كنيم! هيچ كس نبايد خودمون رو به تصوير بكشه! يه مشت ايرانيه بي فرهنگ و بي تمدن كه جز دزدي و غارت همديگه كاري بلد نيستن! مرگ بر هرچي ايرانيه . مرگ بر هرچي الكي خوشه! خستم ...خستم ...از بودنم خستم...

با اينكه اصلا حال و حوصله ندارم ولي فقط چون بحث قبلي بود ،ميخوام يه توضيحي در مورده اون تيزري كه گفتم نظر بدين بگم و اون چيزي كه من ميخواستم اشاره نشد! منظور من نه فيلم بود! نه شادمهر! نه موزيك! نه ياسمن و ستاره!! نه نامردي و غير نامردي!‌ من فقط ميخواستم كه فقط بدونيد كه من چي ميكشم! كه .... ميگه ... فکر کنم ديگه با ديدن دوباره و خوندن اين جملات بهتر متوجه بشيد البته اگر...اينه پرپروازی که من ميخوام! چيز زياديه؟!

آبي بر آتش ميزنند تا اگر تن سوخت دل نسوزد

داغ ترانه تو نگام...شوق رسيدن تو تنم

ببين ، تو اين دستم تويي ...تو اين دستم همه دنيا...من اينو ميخوام

ميخواهد دنيا را درنوردد

نا اميد نشو ! از در نشد از پنجره...

حالا چي ميشه؟!

شششووو...!!!(پرواز)

ميخواهد سوار بر بال آرزوها بر آسمان پركشد!

دلم ميخواد كه زودتر بريم...

اما كجاست پرپرواز..

اين آس و پاس چه جوري ميتونه بره لس آنجلس؟!

با من!!

كليد در بسته در دست اوست!

مباركه....!

از اميد ميگويد!

مچكرم!!

با پرنده اي پر شكسته از پرواز ميگويد...

تو فكر ميكني ديگران كورن!؟

من كه فكر ميكنم كورن!!

تو اين مثلث غريب...ستاره ها رو خط زدم

دارم به آخر ميرسم ...از اون ور شب اومدم.

همچون آواره ای در وطن...در برزخ رفتن و ماندن سرگردان مانده است

يا زنجيرم كن! يا پرپروازم ده!

/ 8 نظر / 7 بازدید
behnaz

هی چی بگم عزيزم؟؟می درکمت شديدا!! حال من تو مايه های غريبی ست... تحمل کن ! بالاخره اون روز ميرسه که .... ! باور کن! من خيلی وقته باورش کردم !

بانوی فروردین

...اما از اینکه هی برای دیگران غر بزنم متنفرم...حالم به هم می خوره...حالم از این به هم می خوره که یه نفر اشک منو ببینه هیچ کدوم از اشکام رو پدر و مادرم که عاشقشون هستم از جونم بیشتر دوستشون دارم ندیدن دیگه از اونا بالاتر؟.. اما .من اونقدر قوی هستم که خودم مشکلاتم رو حل می کنم...من خودم اشکامو پاک می کنم...من خودم دوباره لبخند می زنم....من خودم دوباره بلند میشم و رو پام می ایستم و میگم امروز باید بهترین روز عمرم باشه...امروز باید بهترین باشم...میرم تو دل همین مردم ابله...آره اونا منم خیلی اذیت می کنن...در طول روز بازم زمین می خورم باز روحم رو آزرده می کنن...بازم پرهامو می شکنن و برمی گردم اما من ادامه میدم...چون آدمی نیستم که کم بیارم.

بانوی فروردین

سلام...ببین امید خان...حدود شش ماهه دارم وبلاگت رو می خونم و احساس می کردم پیشرفتی در این نوع تفکرت به وجود اومده...اما خیلی باید ببخشی که باید خدمتتون عرض کنم متاسفانه از نقطه صفر هم عقب تر رفتی.نکنه یه موقع فکر کنی جا زدم!نه!من اگه هزار بار هم به نقطه صفر برگردیم از صفر می کشونمت جلو...چون با بد فردی درافتادی...یا من با بد فردی خودم رو در انداختم...در زندگی من کسی نبوده که بتونه منو تو بحثا یا به قول معروف کل کل شکست بده..هیچ احدی وجود نداشته و تمام بحث های من با دیگران با وساطت دیگران تموم شده همه گفتن بابا بس کنید دیگه!بنابراین فکر نکن من جا زدم.بذار خیلی رک بگم. فکر کردی منم خیلی خوشم؟تو فکر کردی منم از بودن و زندگی میون این مردم خیلی لذت می برم؟مردمی که حتی یه کلمه از حرفای منو نمی فهمن...شبی نیست که من بدون گریه بخوابم...هیچ شبی وجود نداشته...

بانوی فروردین

وایلد مغرور همون وایلد پادشاه ادبیات جهان بالاخره تو De Profundis اعتراف کرد که در یک مقطع اشتباه کرد...نه به خاطر کاری که انجام داد...نه به خاطر اینکه تمام زندگیش رو فدای یه موجود بی ارزش یا شاید کم ارزش کرد...که می گفت حتی اگه صد بار هم به زندان بیفتم باز هم اون کار رو تکرار می کردم....اون گفت من اشتباهم این بود که خودم به خودم اجازه دادم یک نفر من رو از خودم جدا کنه و تصور می کردم موقعیتی پیش میاد که دوباره به خودم برگردم.اما هیچ وقت یپش نیومد چون تمام لحظات زندگی از یک ارزش یکسان برخوردارند...و تنها زمانی به خودم برگشتم که پشت میله های زندان بودم...اون هم به خاطر جرمی که انجام نداده بودم که اگر انجام داده بودم لا اقل اینقدر عذاب نمی کشیدم.......اون هم به خاطر جرمی که انجام نداده بودم که اگر انجام داده بودم لا اقل اینقدر عذاب نمی کشیدم....امید دقت کردی چی میخوام بگم..."تمام لحظات زندگی از ارزش یکسانی برخوردارند"...این چیزیه که تو باید درک کنی...و اگه درک نکنی خدا شاهده که این وضعیتت هیچ تغییری پیدا نمیکنه...و ای کاش می دیدی چه پاییزی درست کردی برای امروزم....

بانوی فروردین

...راستی امید...فکر کردی اگه من از وایلد میگم دارم داستان تعریف می کنم؟اگه میگم من تمام درس زندگیم رو از اون گرفتم اینو با تمام وجود میگم...نوشته ای که 110 سال بعد از نوشته شدنش اشک بریزی و تمام وجودت بلرزه تا بخونیش آیا باید یه نوشته معمولی باشه؟وایلد تا قبل از زندان خدایی کرد...و متاسفانه خودش بود که خودش رو نابود کرد.نه آلفرد داگلاس...خودت می دونی که گفتن این چیزا برام چقدر سخته...چون با تمام وجود شیفته وایلد هستم.

بانوی فروردین

از صبح خیلی با خودم کلنجار رفتم که اینو بگم یا نه که بالاخره تصمیم گرفتم بگم.وقتی تو فروردین تصمیم گرفتم اولین کامنت رو برای وبلاگت بذارم حس کردم فاصله زیادی بین من و تو هست.اما خودم رو فریب دادم یا هر چی نمیدونم...در عرض ۶-۷ ماه این فاصله خیلی کم شد....خیلی خیلی کم...و ای کاش می فهمیدی که خوندن این پست برای من چقدر دردناک بود...چقدر دردناک بود که دوباره اون فاصله به همون مقدار قبلی برگرده...

ghazaleh

پی نوري ... پی نوري ؛ پيش آفتابی که تکراری شده ... خوابي اما ؛ خواب تو کابوس بيداری شده .

B a H a R

تو خسته ميشی به همه چی اينجوری بد و بيراه ميگی ؟! به منم اين وسطا توهين شده آقا !‌ يعنی چی که لعنت به هر چی ایران و ايراني آشغاله ؟! استغفرالله/ آی نفـــــــــــــــس کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش /