يه شب برفی

گاهی تو تعجب میمونم که آدما چه زود میتونن همدیگه رو فراموش کنن! نه ! آدما نه! روزگار چه میتونه حادثه های گذشته رو فراموش کنه!شایدم بهتره که بعضی روزا فراموش بشن و خاطرات جدید جای اونها رو بگیره تا بتونی پیشرفت کنی! ولی گاهی برای این پیشرفت هم بهای سنگینی رو باید بدی! شاید بعد ها خیالی نباشه! ولی وقتی بهش فکر میکنی میبنی خیالی هست! آره! روزای قشنگی که دیگه برنمیگرده! آدما و روزایی که میتونستی باهاشون خاطرات بهتری داشته باشی و با اون خاطرات ترکشون کنی! نمیدونم ولی حس میکنم که دنیام خیلی کوچیک شده! روزام تکراری شده و فکر گذشته رو که میکنم به خودم میگم! یادش بخیر! حداقل اون موقع وقت داشتی روزها رو حداقل برای خودت بهتر بگذرونی! همین وبلاگ رو! همش هی به ساعت نگاه نکنی و بگی چه کاریه من بنویسم! اونم تو این ساعت که فردا خواب بمونم! فردا وقتی میخوام تو این هوای سرد از خواب بیدار شم هرچی بده به خودم بگم که چرا دیشب مثلا وقتم رو گذاشتم! اما چه خیالیه! خوب ننویسم به خیال اینکه پس فردا تعطیله؟!! دیگه فردا که من حس نوشتن ندارم! بعدش هم وقت نوشتن نداشته باشم! میدونی ! اینجاست که افتادم تو شک که بالاخره چی کار کنم! به فکر باشم یا نباشم! امشب بالاخره اولین شب برفی هم شروع شد! یه شب برفی دیگه! دوباره زمستون شروع شد! و دونه دونه های برف دارن از آسمون پایین میان! دلم خیلی گرفته بود! چند وقتی هست که یه آهنگ حس دیگه ای بهم میده! چراغ و خاموش کردم و رفتم کنار پنجره... یه نگاه به آسمون قرمز کردم و دونه های برفی که روی زمین نشسته بود و چقدر دلم میخواست این آهنگ رو بلند تر کنم اینقدر بلند که وقتی میرم توی کوچه انگار بغل دستم باشه و هیچ کس نباشه. و داد بزنم خدا خدا ... چی میشه منو یه کم بالاتر ببری! فقط یه کم! یه هول بهم بده! دلم میخواست برام مهم نباشه که سرما میخورم یا نه! یا فردا چی میشه! میخواستم برم تو اون هوا دونه دونه های برف رو حس کنم! ولی تا یخ نزده! .... یادش بخیر... یاد پارسال افتادم...هفته اول ژانویه رو تو این فکر بودم که کادوی تولد یکی از دوستام رو که خیلی هم برای گرفتنش زحمت کشیده بودم بهش بدم.چقدر دلم میخواست که یه دوست هم از من خوشحال باشه! برام مهم نبود که منو تولدش دعوت نکرد! با اینکه من خیلی برای هدیه اون زحمت کشیده بودم! بعدش هم دیگه برام مهم نبود که اون حتی ازم تشکر هم نکرد...همش به خودم میگفتم حتما سال دیگه اون میخواد منو خوشحال کنه و اینبار بخاطر اینکه من براش زحمت کشیدم تولدش منو دعوت کنه! بازم چه خیالیه که دعوت نکرد! بهتر! چون دیگه حوصلشو هم ندارم! ....یادش بخیر... یا پارسال که دوستم از مالزی اومده بود و برای اولین بار بعد از دو سال دوباره برف رو دید و دلش میخواست که برف رو حس کنه! چقدر باهاش پیاده دور خیابونا رو گشتیم و چقدر گفتیم و خندیدیم! اون هوای سرد و نسکافه ای که از خوردنش فقط سوختنش نصیب من شد! هه! یادش بخیر... با هم قرار گذاشتیم بیایم از این ماه که تازه اومده بود یه شرکت رو با هم راه بندازیم و یکی دو ماه بعدش هم یه کافی شاپ هم درست کنیم و تو رویای نوجوونی و سادگی و پسرونه . بعد از ظهر که از شرکت میایم بریم اونجا! و بعد هم سفر با جیپ رویایی اون! و سفر به مالزی و ....! الان که اینا رو میگم کی فکرشو میکنه که این دوست من همون امیر دوستم بود که تو همین وبلاگ از بی معرفتی و نامردی هایی که در حقم کرده بود نوشتم و حتی حرفهای آخرش که منو تا حد نابودی پیش برد! و بعدم دیگه همدیگه رو فراموش کردیم!.... روزگار سختی! نمیدونم بخاطر چی بود! بی معرفتی؟ پول؟! سایت؟! دنیای عجیب! انتظار بی مورد؟! یا شایدم تقصیر من که از همه انتظار زیادی دارم! نمیدونم ولی هرچی بود حالا دیگه خیلی از تفریحها رو ندارم! دیگه شاید بزرگ شده باشم! شاید به فکر آینده ای جدید باشم! ولی احتیاج به تفریح دارم! احتیاج دارم که حتی با یکی دوباره بگم و بخندم و تو همون خیابونا راه برم! نقشه بکشم یا به همون چیزا برسم ... آره اینا خیلی سادست برای منی که خیلی بالاتر از اینها فکر میکنم! اما نمیخوام بگم تو این روزای مسخره بهش احتیاج ندارم! دونه دونه های برف قشنگ من دارن زیر چرخ ماشین ها له میشن! یعنی ما هم مثه همون برفاییم ...برفایی که شاید دلشون میخواست توی یه دنیای دیگه بودن! توی سرزمین شمالی یا توی جنگلی پر از کاج یا کوههای پر برف آلپ! کنار دوستای دیگشون! ولی توی این خیابونای کثیف و نامرد شهری مثه تهران دارن نابود میشن! اونا احساس ندارن ولی من دارم! اونا به هر حال آب میشن! ولی من و ما نمیخوایم آب بشیم! میدونی! اگه تو نبودی شاید هزاران بار من روحیمو از دست داده بودم! شاید خیلی وقت پیشا خودمو از این دنیا راحت میکردم! ازت ممنونم! حالا میگی چی کار کنم!؟ میگی بازم صبر کنم؟! میگی همه اون نامردی های که این دوستا در حقم کردن فراموش کنم؟! میگی دنیای دیگه ای رو شروع کنم؟! میگی همت کنم!؟ .....وقتی رفتی بیرون یه گوله برفی بردار....انرژی منم به همون سردی کردن! کاری کردن که یخ بزنم! هرکاری میکنم که بتونم شروع جدیدی داشته باشم تا چشمام رو باز میکنم میبینم که فردا اومده و تا میخوام به خودم بیام با یه دنیا اذیت و آزار از دنیای اطراف میبینم که شب شده... دوباره روز بعد ....الان موقش نیست که اینا بهت بگم! نمیخوام ناراحت بشی! میخوام فقط راهنماییم کنی! آخه کی بغیر از خودم میتونه خودم باشه!؟ کی بغیر از خودم میتونه درک کنه که من دلم نمیخواد الکی به خودم بگم که خوشبختم! چون از من بدبخت تر وجود داره! الکی به چیزی بنازم که نیستم! میگی صبر کنم؟! میگی تحمل کنم! میگی یا باید دوباره شروع کنم یا باید نابود بشم! نگران نباش...من هنوز در حال تلاشم و به حال اولم بر نمیگردم یعنی این دفه میخوام یه کاری کنم یا اینکه یه راهی پیدا کنم یا اینکه از بین برم! دنیای اینجوری برای من گرونه.... کی میشه واقعا روزی اولین روز زندگیم باشه! اینو هم نگم تو دلم میمونه! بله! کاش خارج از کشور بودم و دیگه به فکر این آدمای بی معرفت سالهای پیش نمی افتادم! آره! اگه خیلیا راحت میشن که اینو از من بشنون بذار بدونن! بذار بدونن که برف اونور پاک تر نیست! بلکه دنیای ما جایی بغیر از اینجا دنیای ماست! سختی فقط برای پیشرفت نه برای روز بعد... و اینم شعر همون آهنگی که فقط تونست کاری کنه که من گریه نکنم و شاید داغ گریه رو رو دلم گذاشت! آهنگی از

Melanie c با نام  تFirst day of my life اينم خود آهنگش....

So I found a reason to stay alive

Try a little harder see the other side

Talking to myself

Too many sleepless nights

Trying to find a meaning to this stupid life

I don’t want your sympathy

Sometimes I don’t know who to be

Hey what you looking for

No one has the answer

They just want more

Hey who’s gonna make it right

This could be the first

Day of my life

So I found a reason

To let it go

Tell you that I’m smiling

But I still need to grow

Will I find salvation in the arms of love

Will it stop me searching will it be enough

I don’t want your sympathy

Sometimes I don’t know who to be

Hey what you looking for

No one has the answer but you just want more

Hey who’s gonna make it right

This could be the first day of my life

The first time to really feel alive

The first time to break the chain

The first time to walk away from pain

Hey what you looking for

No one has the answer we just want more

Hey who’s gonna make it right

This could be the first day of your life

Hey what you looking for

No one has the answer they just want more

Hey who’s gonna shine alight

This could be the first day of my life

/ 12 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پریسا

من خيلی وقتا دلم می خواد بعضی خاطرات هم از طرف خودم و حتی از طرف ديگران پاک بشه ولی حيف که اونایی که دوست داريم پاک بشن جاودان می مونن ولی اونايی که بايد به یاد بمونن از خاطر میرن . هه چه می شه کرد زمونه بی وفاست!!

امید

تو حضور مبهم پنجره ها...روبروم ديوارای آجريه...خورشيد روشن فردا مال تو...سهم من شبای خاکستريه....توی اين دلواپسی های مدام...جز ترانه های زخمی چی دارم؟! وقتی حتی تو برام غريبه ای ...سر رو شونه های بارون ميذارم...اسم تو برای من مقدسه... تا نفس تو سينه پر پر ميزنه...باورم کن که فقط باور تو ...ميتونه قفل قفس رو بشکنه...منم و يه آسمان بی دريغ ...منم و يه کوره راه ناگذير...

بانوی فروردین

سلام- اول بگم چقدر دلم تنگ شده بود!این چند روز هم که در تمام راه های ارتباطی انواع مشکل وجود داشت و کم کم دیگه می خواستم این مخابرات رو رو سر مخابراتیان عزیز خراب کنم.خوب سر منم که شلوغ که البته می دونی کامنت شما محفوظ است همیشه!....و اما راجع به پستت. من از بچگی وقتی برف میومد می رفتم فضای باز و به آسمون نگاه می کردم.به اون بالاهاش..نزدیک ابرا...بعد یک دونه برف رو از همون بالا زیر نظر می گرفتم و با چشمم دنبالش می کردم تا ببینم بالاخره سرنوشتش چی میشه و کجا میشینه؟می دونی! بعضی هاشون از اون بالا مستقیم به طرف مثلا یه درخت کاج میومدن اما یه دفعه یه جریان باد باعث میشد مسیرشون عوض بشه و برن تو خیابون و روی زمین بشینن و خیلی زود از بین برن و به عکس بعضی دونه هایی که چشم انداز جالی نداشتن سرنوشت خوبی پیدا می کردن.حالا اینم حکایت ماست.بعضی از ماها از همون اول مثل اون دونه برفهایی هستیم که به سمت خیابون میریم به سمت ذوب شدن و از بین رفتن و همین طور هم میشه...

بانوی فروردین

بعضی ها از همون اول یک درخت کاج رو نشونه میریم اما ممکنه یه جریان منفی باد ما رو به سمت دیگه ای ببره...و اما ممکنه بعضیهامون اون اولا شاید آینده روشنی برای خودمون نبینیم اما....ما انسانیم امید..ما دونه برف نیستیم...به قول تو احساس داریم.شعور و عقل و درک و فهم و قدرت انتخاب داریم.اگه دونه های برف نیاز به جریان هوا دارن تا مسیرشون عوض بشه، ما میتونیم نه فقط به وسیله اون جریان هوا بلکه با سعی خودمون،با تدبیر خودمون و امتحان راههایی که با کمک دیگران پیدا می کنیم(لازم نیست این کمک حتما مالی یا پارتی بازی یا باند بازی باشه!بلکه کمک فکری،مشاوره و غیره که این روزا تو اروپا یا کل دنیا مهمترین نوع خدمات به حساب میاد ) مسیرمون رو تغییر بدیم.می دونی امید!اتفاقا من فکر می کنم بعضی وقتا باید به خودت بنازی!-نه برای غرور-نه برای خودخواهی،بلکه برای اینکه به همه و به خصوص خودت بفهمونی که کسی هستی.برای اینکه خودتو بیش از این باور کنی...یادته یه بار بهت گفتم همیشه از بالا به بقیه نگاه کن؟ مطمئنم می دونی منظور من مغرور بودن نیست!(که از افراد مغرور بیزارم!) !

بانوی فروردین

اما هیچ وقت نباید فکر کرد دیگری چیزی بیش از تو داره...چون اگه اینطور فکر کنی این اتفاق در واقعیت هم میفته!می دونی!تو اقتصاد یه چیز خیلی جالب هست...مثلا اگه مردم فکر کنن قیمت پول ملیشون در آینده کم میشه *دقیقا به همین خاطر!* ارزش پول ملیشون کم میشه.. در همین رابطه یه بار به یکی از دوستام همین رو گفتم...بهش گفتم که از بالا به بقیه نگاه کن...نه برای قیافه گرفتن برای قوبولوندن این به خودت و دیگران که تو هیچ چیز کم نداری.(که همین احساس در موفقیت آدم خیلی تاثیر داره؛دقیقا به همون دلیل ارزش پول ملی! خلاصه ایشون چند وقت پیش با شادی زیاد بهم گفت از وقتی این تغییر رو تو خودم به وجود آوردم دنیام خیلی تغییر کرده....همه برام ارزش بیشتری قائلن...نمی دونی امید(یعنی می دونی:D!!) اینو که گفت چقدر خوشحال شدم!...ایشون الان نه مغروره نه تغییر بدی پیدا کرده بلکه خودشو پیدا کرده!

بانوی فروردین

امید من مطمئنم تو به عقب بر نمی گردی...امکان نداره...فقط گاهی وقتا تو مسیرت می ایستی یه نگاه به مسیری که اومدی و مسیری که باقی مونده میندازی و این شاید باعث نگرانیت میشه..اما می تونی این نگرانی رو با خدا برطرف کنی...از اون کمک بخواه که مطمئن باش کمک میکنه...فقط با اعتماد قلبی ازش بخواه...درسته اسم تو امیده!اما یک معنای اسم من "نهایت آرزوها" ست پس مطمئن باش اگه روزی قرار باشه هیچ امیدی برای آینده نباشه...من خیلی وقت پیشش از دنیا رفتم!..راستی چه برف نازی اومدا!این دفعه یه پارک کوچولو رفتم!5 دقیقه هم نشد!رفتم یه سوک سوک کردم و برگشتم اما بازم از هیچی بهتر بود!به قول تو آدم تو همین روزا هم یه تفریحکی هم می خواد مگه نه؟ بازم برات بهترینها رو میخوام...بهترین بهترین بهترینها!به امید موفقیت امید!:)

بانوی فروردین

راستی این امیرخان شما همونطور که قبلا گفتم اسمشو نمیشه دوست گذاشت.دوستی قرارداد کاری نیست که به خاطر این چیزایی که تو گفتی به هم بخوره.(البته من که ایشون رو نمی شناسم بنابر اطلاعات موجود قضاوت کردم!)اما اینو مطمئنم دوست واقعی اونیه که حتی اگه بهش بد کردی به خاطر معنای دوستی و واژه دوستی باز هم بیاد سراغت...باز هم نگران حالت باشه...براش مهم نباشه که با این کارش چی در موردش فکر می کنی...دوست اینه...در ضمن آدما همدیگه رو فراموش نمی کنن...فقط سعی میکنن همدیگه رو تو ذهنشون به اون عقبا اون دور دورا ببرن تا شاید خاطرات بد زنده نشه و باعث نشه خاطرات خوب زمان حال رو تحت تاثیر قرار بده....اما نه!باید بعضی وقتا دیگران رو تو ذهن از بین برد...چون خیلی ها لیاقت تو ذهن ما موندن رو هم ندارن..موافقی؟

behnaz

دلم چه زود به زود واست تنگ ميشه ......بزن بريم از اينجاااااااااااااا !!!!!!!!!! داری ميری حرفی نداری اشکات دارن جار ميکشن/ رفتن*** هميشه پر غمه انگاردارن داد ميکشن !!!!!!!!!!:((((((((((((((((

behnaz

اما من دلم ميخواد پر بکشم توی آسمونی که سهم منه/ تو اگه بال پريدن نداری من ميرم که ديگه وقت رفتنه !! ميون اين همه فاصله چه خوبه که از ياد نريم !!! ومواظب خودت باش سرما نخوری بيفتی گوشه خونه من خيلی غمين ميشم :*

مينا

وقتی به آدم ميگن اين کار رو نکن،اون کار رو نکن،بدتر دلش ميخواد اون کارو بکنه! حالا خاطره های بد آدما هم اینجوریه ! هی به خودت میگی: حالا بی خیالش یه چیزی بوده تموم شده رفته ديگه .ولی انگار عميق تر تو ذهن حک ميشه!! من ميگم دلی که شکسته ديگه شکسته،مثل يه کاسه ی ظريف چينی که وقتی شکست حالا هر جوری هم که بچسبونيش و بذاری جلوی چشمات بازم نميتونی خودتو گول بزنی که اين همون چينيه سابقه!