روزگاره بی اعتمادی

 فكر ميكردم زودتر از اين ميتونم بلاگ رو بنويسم و با افتخار بگم اين چيزي كه ميبنيد كار منه! ولي وقتي يه كمي كه فكر كردم ديدم نه! اصلا كاره مهمي نيست كه حتي ارزش نوشتن داشته باشه بعد گفتم .خوب وقت بازم هست براي نوشتن چيزاي بهتر! يا شايدم استراحتي با دوستايي كه ميدوني با بودن باهاشون ميتوني لدت ببري! بعد از يه برنامه ريزي نه چندان درست كه ميشد راحت به اين نتيجه رسيد كه فايده اي نداره . اون قرار دوستانه كه سالها تو فكرش بودم و فكر ميكردم يه روز بدون احتياج به اينكه بخوام اصرار كنم ميتونم درستش كنم! ولي بازم نشد .يعني شايدم موقعيتش نشد كه بشه! به هر حال اونم نشد ... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اما بعد از يك ماه و نيم تلاش به خاطر مسئله اي كه فكر ميكردم نتيجش براي من لذت بخش خواهد بود و ميتونم با نتيجش يكي ديگه از خواسته هامو برآورده كنم! در يك لحظه همه چي شكست! همه چي خراب شد ... منم در پي اون شكستم .... چون كار ديگه اي كه نميتونستم بكنم تمام اين زحمات رو با گريه جبران كردم!‌يعني ديگه واقعا رو دلم مونده بود!! با اينكه ميدونستم گريه كار آدماي ضعيفه ولي بازم گريه ميكردم و فكر ميكردم كه چقدر توي اين زندگي بيهوده بودم و يعني بازم همينجوريه!؟ يعني بازم اين زندگي! اين نامرديهاش .اين بي معرفتي هاي دوستاش! اون زحمت هاي بي پاداش يا اون عشق بي ارزش! ادامه داره! انگار كه خاطرات تلخ زندگي رو بهم نشون ميدادن .از روزي كه همه چي رو از دست دادم تا همين امروز و حرفهايي كه روي قلبم فشار سنگيني رو ميوورد . واقعا اينقدر حالم بد بود كه خودم ترسيده بودم نكنه خنده يادم بره؟!!!! آره... دلم ميخواست كسي بود كه بتونم كنارش بشينم و گريه كنم و براش بگم! اما ... كسي نبود! البته بود ولي نزديك نبود ! و منم آخه چه جوري دلم ميومد بخوام ناراحتش كنم! ميدونستم ناراحتيه اون ناراحتيه منه! به هر حال ...منم نميتونم مثه بزمجه بشينم باز تماشا كنم! دوباره شروع كردم ...بازم از ......

اما بعد از چند وقت كسي كه فكرش رو هم نميكردم بهم پي ام داد! جاي تعجب داشت.كسي كه ديگه خيلي وقت بود ديگه فكرش رو هم نميكردم! ميگفتم يعني با من چي كار داره؟! يعني جدي دلش براي من تنگ شده!؟ مني كه حتي ... ! بعد از سلام و پرسش بهم گفت. اميد تو جمعه بهم زنگ زدي؟! و حتما راستشو بگو!! گفتم نه خير! من واسه چي بايد زنگ بزنم!؟ به هر حال فهميدم كه حتما منتظر تلفن يه نفر بوده و چون لطف كردن شماره تلفن من رو توي موبايلشون وارد نكردن! فكر كردن منم! به هر حال گذشت و فراموش كردم! بعد تا امروز دوباره بهم زنگ زد! من كه ميدونستم اينبار هم واسه پرسيدن حتي حال من نبوده! گفتم چه عجب؟! گفت تو پنجشنبه يا جمعه به من زنگ نزدي؟! ميخواستم بگم اگه اون موقع حال خودم رو هم داشتم ديگه اصلا زنگ نميزدم! خلاصه معلوم شد كه يه آقايي ايشون رو اذيت ميكرده ! جالبي اينجاست كه خيلي رك گفت كه چون صداش شبيه صداي تو بود و ممكن بود از من خبر داشته باشي به تو شك كردم!!! و امتحانت هم كردم!! من كه مونده بودم ناراحت بشم يا تعجب كنم!! خلاصه بازم گفتم خيالي نيست ولي براي اينكه بهش ثابت كنم كه من كاراي مهمتري توي زندگيم دارم كه بدون امثال شماها ميتونم موفق باشم! و هنوز منو نشناختي كه وقتم رو حروم اين كارا و مسخره بازيا ،اونم بخاطر كسي كه براش احترام قائل بودم ولي اون همه اون احترام منو زير پاش خورد كرد دست به اين كارا نميزنم! خلاصه تا يه جايي براش پيشرفتم و قول دادم بهش كمك ميكنم ولي توي ذهن من براي خودش هميشه يه منفي ساخت .البته بهش حق ميدم و براش هم احترام قائلم .چون منم جاي اون بودم شايد به همه شك ميكردم ولي از همه مهمتر با اينكه ممكن بود و حتما ناراحت ميشدم. شجاعت رك بودنش بود! و اين با اينكه از طرفي ناراحتم كرد ولي خيلي خوشحالم كه حداقل باهام رك بود! من از يه آدم رك خيلي خوشم مياد! چون نه دوست دارم تعريف الكي از كسي بكنم نه اينكه پشت سرش بد بگم! البته اين برعكس انگليسي هاست! انگليسي ها تا وقتي كه باهاشون باشي! كلي بهت احترام ميذارن! ولي همين كه ازشون دور بشي تا بتونن پشت سرت حرف ميزنن! به هر حال بحث سر اينه! كه واقعا نميشه به هركسي اعتماد كرد .حتي كسي كه از جلو بهت خنجر ميزنه و نه كسي كه بعد از سالها با يه نه! براي هميشه باعث ميشه از بين بري!‌ .... زندگي همينه! سخته پيدا كردن پري براي پرواز...

/ 8 نظر / 5 بازدید
بانوی فروردین

سلام...برای پنجشنبه و ناراحتیای بعدش عمیقا متاسفام.و میدونم شاید ابراز تاسف خیلی کلیشه ای به نظر بیاد اما...ما یقینا در عمرمون از این لحظلات زیاد داریم.اگه شما الان دارید شاید من شش ماه دیگه داشته باشم و همینطور...و در این لحظات سخت اشک نشونه ضعف نیست.نه نیست!اشک تبلور احساسات انسانه...مجموعه ای از تمام عواطف که یکجا جمع می شه.روی گونه آدم میغلته و روح رو جلا می ده...من می دونم شما دست بر دار نیستین!من ایمان دارم.در ضمن با خاطره دوستای خوبتون زنده باشید و سعی کنید بدها رو فراموش کنید...سخته خیلی اما چاره ای نیست...و تا روزگار بوده نامردی و بیمعرفتی و غیره بوده و خواهد بود تا ابد!این ماییم که نباید بترسیم.اگه بترسیم جز یه موجود سطحی نگر چیزی نمیشیم!و در این مواقع وظیفه یک دوست اینه که دوستش رو از این حالت در بیاره.نه لطفه!نه محبت!نه دلسوزی!نه ترحم!وظیفه است!وظیفه!وظیفه!

بانوی فروردین

و اما گله ای که دارم اینه...عشق بی ارزش نیست.این انسانهای سطحی نگر هستن که عشق رو به منجلاب کشیدن...بازیچه خودشون کردن و در آخر هم اسم خودشون رو عاشق گذاشتن.ای کاش برای عاشق شدن باید مجوز میگرفتند... باید امتحان می دادند...اما این زیبایی و پاکی عشق رو از بین نمیبره...افرادی که به عمق نگاه می کنند باید ثابت کنند که توی همین روزگار بی اعتمادی هم می شه اعتماد کرد اون هم از نوع درست و منطقیش.... در مورد انگلیسیها هم کاملا درست میگید که حتی عصر ویکتورین ها به عصردورویی و نفاق معروفه. اما شاید اون نفاق یک دهم نفاق زمان حال جامعه ما نباشه!به هر حال مثل همیشه آرزو و دعا می کنم که سریع و با شجاعت احساسات منفی رو له کنید و ادامه بدید...موفقیت در عین نزدیکی خیلی دوره{اینم یه پارادوکسه نه؟کمال استاد در من هم اثر کرد!}

behnaz

شاعر میگه :( تو اگر میدانستی که چه دردی دارد ، که چه زخمی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن از من ِ خسته نمی پرسیدی آه اِی مرد چرا تنهایی!!!:(((( ) خودت میفهمی که چی میگم دیگه!!!خیلی ناراحت شدم !!:( حدس میزدم اوضاعت زیاد خوب نیس که آپ نکردی!!:( البته میگن : تنها زمان عظمت عشق رو درک میکنه!

behnaz

وخيلی حرفای ديگه که خودت بهتر ميدونی!

ghazaleh

ميبينم که بحث شيرين مردی و نامردي و خنجر و ايناست! اصولا در حال حاظر بيشتر مردم دنيا نامردن! اونای ديگه هم که نامرد نيستن اگه پاش بيفته نامردی ميکنن! يعني زمينه شون مستعده! حالا شايد از نظر خودشون کار خودشون نامردي نباشه ... آخه اين روزا مردم بيشتر به فکر منافع و خواسته ها و احساسات خودشونن تا بقيه! برای همين هم آدم نبايد خيلی به بقيه اتکا داشته باشه که با نامردی هاشون ضربه بخوره. حالا اگه تو يکی رو پيدا کردی که تحت هيچ شرايطی نامردی نکرد و از اعتماد آدم سو استفاده نکرد بيا اين جا بنويس تا ما هم تعجب کنيم!

مژگان

ميدونم که کامنتم هيچ ربطی به نوشته ات نداره ممنونم که با هام همدردی کردی! من تازه برگشتم !

B a H a R

يادم نيس ولی فک کنم يه چيزی تو اين مايه ها بود ! :(( دنیای عجیبی است. مردانگی را به بهایی اندک می فروشند؛ و نامردی انبار می کنند! ))

baran

از غم هجر مکن ناله و فرياد که دوش/زده ام فالی و فرياد رسی می آيد. سلام خوشحالم با هاتون آشنا شدم