اصلا حوصله ندارم!

نمیدونم چرا میخوام بنویسم ولی هرچی فکر میکنم هیچ چیز جالبی نیست که بخوام بنویسم! حسابی خسته شدم از این زندگی مسخره! من نمیدونم آخه چی داره و باید به چی دل خوش باشی؟! نه آینده! نه دوست؟! نه ...... هیچی ! بابا بیخیال! اصلا کم آوردم به درک! مگه واسه کسی مهمه! نه! فقط مهم اینه که خودت باشی...

و اصلا هم مهم نیست که برای چی زندگی کنی! کاش زودتر یه جوری میشد بمیرم از این زندگی راحت شم! همش اعصاب خوردی همش ناراحتی ....واقعا که حسابی داغون شدم ! یه جورایی اصلا خودمو زندانی کردم و دلمو مثلا به یه اتفاق که هیچ وقت نمی افته خوش کردم . هیچ کس هم نیست بگه بیخیال!

به هر حال زندگی اینه دیگه !

دیروز که یه مشت آدم مسخره همه جارو تعطیل کردن که خودشون از فرصت استفاده بکنن و یه جایی برن ! یه مشت مردم احمق تر از خودشونم خر میکنن که بابا امروز هوا آلودس! دیروز که اینطور نبود؟! فردا هم اینطور نیست! فقط امروزه! هه! یا اینجا رو کردن خود برره! نمیدونم اون قسمتش رو دیدید که هواپیمای وزیر دفاع مثلا سقوط کرد و همه جا رو تعطیل کردن ! اینم شد نمونش برای ما! آقایون هواپیمای 85 میلیارد تومنی برای اعضا سفارش دادن .بعد یه هواپیمای باربری ماله 100 سال پیش رو فرستادن! و آخر هم غصه دار شدن! بازم به درک به من چه مربوط! گرچه یکی از دوستان هم توی اون هواپیما بود و .... البته نه زیاد آشنا .... و ....

خلاصه دیروز بعد از اون تعطیلی مذخرف! حالم حسابی گرفته بود و بعد از ظهر که دوستم گفت بیا بریم بیرون! هرچی فکر کردم دیدم حوصله هیچ کس و هیچ جایی رو ندارم! ولی دیگه رفتم و فقط کمی قدم زدن! بعد از یه ساعت دوستم گفت تو چته؟! فهمیدی الان یه ساعته فقط من دارم حرف میزنم و تو یک کلمه هم نگفتی! واقعا نمیدونستم چی شده ! دست خودم نیست! بهش گفتم خستم بابا ! چیزی نیست! گفت تو خیلی وقتا خسته بودی ولی اینجوری نبودی! حتما یه طوری شده! ولی میدونستم که اگه الان بخوام از شدت خستگیم بگم یا خودم گریم میگیره یا باید اونم که خودش به خاطر اینکه از مشکلاتش فرار کنه به من رو آورده رو خسته کنم!

ولی هنوزم واقعا نمیدونم چی شده! من که میدونم امیدی نیست! نه میتونم از این خراب شده برم! حالا بر فرض که برم چی کار میتونم بکنم! کسی که تو مملکت خودش نتونست کاری بکنه تو یه جای دیگه چی کار میشه کرد! رفتن واسه کسی خوبه که اینقد پشتش گرم باشه که از همه چیز لذت ببره و وقتی که به آرامش رسید با یه نیروی جدید تو یه جای جدید شروع کنه! و هرچی فکرکردم دیدم که هیچ کدوم از اینها امکان پذیر نیست! پس به چی دلخوش باشم!

نمیدونم . از این حرفهای تکراری خسته شدم نمیدونم چرا باز دارم تکرارشون میکنم! از آدمای تکراری خسته شدم یه مشت دروغ گو!... یاد قدیم که 3 سال معطل یه آدم لجن و آشغال بودم و .... بیخیالش

بازم بیخیالش.....

نمیدونم چرا راه حلی نیست! دیگه دارم دیونه میشم! شاید یه دفه زد به سرم و خود کشی کردم و از دست همه و این دنیا و همه چی راحت شدم!

متاسفانه اطراف منم دو جور آدم گرفته شد. یا افرادی که خودشون اینقدر بدبخت بیچارن که مثلا یکی به مدرک کاردانی کامپیوترش افتخار میکنه و فکر میکنه که آخرشه ! یا افرادی که وضعشون از هر نوع خوبه ولی اونام به هر حال دنبال من نیستن! و حاضر نیستن اصلا تحمل کنن! چمیدونم ! خلاصه اصلا حوصله هیچ کس و هیچ چیز رو ندارم! هیچکس هم منو درک نمیکنه! و مثه اینکه همه یادشون رفته که من از دلسوزی هیچ شخصی خوشم نمیاد! خر هم نیستم که نفهمم طرف داره برام دلسوزی میکنه....

نمیدونم چی دارم میگم ولی اصلا حوصله ندارم! تو حال و اعصاب خوبی هم نیستم! از آدمای عادی و مسخره و بدبخت که به این زندگی پوچ بی معنی دلخوشن متنفرم و تا دلمم میخواد تو زندگی همه فضولی میکنم! به هیچ کسم مربوط نیست!

ولی واقعا شناختن آدما چقدر سخته! و در کنار شناختن چرا بعضی ها اینقدر شانس دارن و منه بدبخت بد شانس ترینشون! نمونش این مورد! خیلی وقت هست که وبلاگش رو میخونم ! یه دختر الکی خوش که به دلیل اینکه مو نداره یا همه موهاش ریخته ! به نوعی در مورد خودش و روزانش مینوشت! و پیش خودم همش فکر میکردم این با این اشکالش چقدر دلش خوشه! قشنگ و شاد مینویسه و حتی اگه هم واقعی نباشه اتفاقهای شاد زندگیش رو میبینه و در این مدتی که هر شب من به وبلاگش سر میزدم و هیچ وقت هم کامنتی چیزی نذاشتم همیشه شاد بود... مریض میشد . دکتر میرفت..تولد میگرفت و حتی بینی شو عمل کرد ! و خوب هر وقت که فکر میکردم میگفتم خوب این بیچاره بخاطر اینکه یه نقصی داره همه بهش رسیدگی میکنن و نمیذارن غمگین باشه! ولی اشتباه من از همینجا شروع شد و تا اینکه بعد از یکی دو هفته غیبت ! ایشون درکانادا در کمال خوشی به سر میبرن و شاد خوشحالن و فقط به این فکر میکنه که کی از تفریحش بگذره و بیاد وبلاگش رو بنویسه! دیگه حسابی داغ کردم! بله ایشون نه علم داره! نه دوست داره! نه پرپرواز میخواد! نه کسی رو میخواد! نه میتونه حوصلش سر بره! به درک هم که مو نداره! عوضش اینقدر پول و شانس داره که از این دنیا هر جور که میخواد لذت ببره و خاک تو سر ما که برای خودمون یه مشت چیز مذخرف علم کردیم که آی من اگه به فلانی کمک نکنم ثواب نمیبرم!!! آخی!! ثواب نبرم میرم جهندم!! و یه مشت اسم الکی بهمون خوروندن که هر موقع طوری شد از ایشون کمک بخواه و برو فلان جا اینطوری میشی اونطوری میشی!!(اگه مستقیم نمیگم بخاطر اینکه حوصله دردسر برای خودم ندارم وگرنه این مذخرفات رو بیشتر برای خودم باز میکردم) بیخیال بابا! طرف داره اونجا عشق و حال میکنه ! و ما هنوز تو این فکریم که کی یه پرپرواز هم سراغ ما میاد و از این قبرستون مارو نجات بده! واقعا که ..... داریم زندگی میکنیم!!!!!!!!!!!!!

/ 3 نظر / 12 بازدید
behnaz

منم ايضاْ! آدمای تکراری؟ منم جزء اون تکراری ها شدم؟ اونایی که تکراری شدن محکوم به رفتن هستن منم برم دیگه :(دلسوزی؟ تا دلسوزی رو چی بدونی!دلسوزی رو با نگرانی به خاطر دوست داشتن اشتباه نگير!!!!هيچوقت! خودمم نميفهمم چی ميگم ! حالم بده! مواظب خودت باش عيزم!

مينا

بهتر بود به جای عنوان (اصلا حوصله ندارم! ) مينوشتی (ديگی که واسه من نجوشه سر سگ توش بجوشه! )

FATEME

سلام دوست عزیز تمام حرفات حرفای دلمه چند بار اونا رونوشتم بعضیهاشو نیمه کاره رها کردم گاهی منم خیلی نا امید وخسته مشم یاد این شعر میافتم حجاب چهره چان میشود غبار تنم خوشا دمی که از این چهره برده برفکنم چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی است روم به روضه رضوان که مرغ ان چمنم عیان نشد که چرا امدم کجا بودم دریغ ودرد که غافل زحال خویشتنم.....موفق باشی .من تورا دعا میکنم تو هم مرا دعا کن