مرداب...

مرداب... مرداب... مرداب... چیه؟! کیه؟! چرا هیچکس دلش نمیخواد بره طرف مرداب... همه میخوان دریا باشن... اما خوب گاهی ... این دریا مرداب میشه ... کی میتونه نجاتش بده... کی.....

ساعت دوباره 5 شد و وقت خواب! دیگه به خدا حوصله ندارم! خسته شدم از این زندگی یکنواخت! دیگه هیچی نمیخوام... دیگه نمیخوام...دیگه نمیخوام... فقط میخوام که اشتباه نکنم...دیگه ...

کاش ... خسته شدم. خسته شدم.خسته شدم...

از این بلاگم خسته شدم...

چند روز پیش یه بعد از ظهر خودمو زدم به شادی...گفتم و خندوندم...اما تو دل چیز دیگه ای میگفت... همه تحویل گرفتن...همه شاد شدن...همه از بودن و رفتنشون راضی بودن...اما من راضی نبودم...دلم میگفت داری به خودت خیانت میکنی...چون فکر میکنی همه چی خوبه...

فرداش به حرف دلم گوش دادم... شدم اون چیزی که تو دلم میگفت... ناراحت و غمگین...بی حوصله و تنها...همونایی که روز قبل خندوندمشون...اومدن یه نگاه انداختن...دیدن نه دیگه خبری نیست...گفتن... کاری نداری ؟! ... خداحافظ....

......

 

ميون يه دشت لخت زير خورشيد كوير


مونده يك مرداب پير توی دست خاك اسير
منم اون مرداب پير از همه دنيا جدام
داغ خورشيد به تنم زنجير زمين به پام


من همونم كه يه روز مي خواستم دريا بشم
مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم
آرزو داشتم برم تا به دريا برسم
شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم


اولش چشمه بودم زير آسمون پير
اما از بخت سيام راهم افتاد به كوير
چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام يه چاله كند


توی چاله افتادم خاك منو زندوني كرد
آسمونم نباريد اونم سرگروني كرد
حالا يه مرداب شدم يه اسير نيمه جون
يه طرف ميرم تو خاك يه طرف به آسمون


خورشيد از اون بالاها زمينم از اين پايين
هي بخارم مي كنن زندگيم شده همين
با چشام مردنمو دارم اينجا مي بينم
سرنوشتم همينه من اسير زمينم


هيچی باقی نيست ازم لحظه های آخره
خاك تشنه همينم داره همراش می بره
خشك ميشم تموم ميشم فردا كه خورشيد مياد
شن جامو پر می كنه كه مياره دست باد

یکی میخواد کمکم کنه...اما...میترسم که اونم توی این مرداب غرق بشه یا خسته بشه ...فایدش چیه...جز اینکه خودش رو نابود کنه...کاش راهی برای نجات بود...راهی برای فرار از مرداب....

بخاطر این مرداب ...بخاطر وجودش تو شاد باش... تو بخند...تو دریا باش... تو.....

/ 7 نظر / 7 بازدید
بانوی فروردین

قبل از رفتن به کلاس! یقین داشتم می خوای بنویسی!یقین! بعدا کامنت می دم!حتما!اما مطمئن باش اونی که دریا خطابش میکنی تا آخرین قطره آبی که توش هست ادامه خواهد داد...یقین داشته باش..و با یه ذهن زیبا مردابی وجود نداره...هیچ وقت به خودت این لقب رو نده...هیچ وقتاینو فعلا داشته باش تا بعد بیام!تو جشنم مواظب باش از کیفم نیفتی خوب؟؟؟؟ پاشم برم که داره دیر میشه فعلاااااااااااااااااااا

behnaz

سلام :( _________________________ چه کنم با این دل ِ افسرده ء تو ؟ نه صدایی !نه کلامی ،نه به لب لبخندی! _________________________ وقتشه که یه تغییراتی تو زندگیت ایجاد کنی هرچند بعد از یه مدت رنگ روزمرگی بگیره ولی به خدا اینجوری نمیتونی دوام بیاری چون نگرانتم اینو گفتم ، همیشه همینه تا با دیگران هستی خوشی به محض اینکه از اونها جدا بشی دوباره خودت میشی و تنهایییییییییییی و رویاها و آرزوهای ِ خودت !

behnaz

وبلاگ ... همه خسته میشن ! دوستای ِ نادیده !!! تنها چیزی که باعث این صمیمیت میشه بدون دیدن اون ظواهر چیه به نظرت ؟؟؟ من میگم دلیلش نیاز آدمها به محبت و دوست داشته شدن ! البته یه حس ِ عجیب هم هست که از آدمهای نادیده برات صورتک میسازه ! گاهی تلخ گاهی شیرین ، نمیدونم اسمشو چی بذارم ! انگار میشه لحن رو تشخیص داد ! هر چند کلمات رو بسیار محترمانه و با خود داری بیان کنی ... ___________________________________ مواظب خودت باش ، ان شاءا... عروسی شما ! بابا تو که هیچ سوژه ء جالبی واسم انتخاب نکردی که ! ما رو باش به امید کی نشستیم ! با اینکه بعید میدونم ازدواج کنم ولی تو دعوتی خیالت راحت !!

بانوی فروردین

وقتی یک رود بی قرار حرف از مرداب می زنه...وقتی یک رود پر خروش اینجور دلش گرفته...وقتی جریان رود زلال و پاک کند میشه و گاهی هم آرومتر از همیشه میشه...اینجاست که دل دریا هم بدجور می گیره...هوای ابری دریا رو دیدی؟اون موقعی که دلش تا اعماق گرفته...اون موقع که خشمش رو به رخ همه می کشه...آره اون موقع است که دریا تازه وارد عمل میشه...دلش گرفته و ابر رو وادار به باریدن می کنه...خودش شروع به غرش می کنه...اون موقع است که جریان رود هم سریعتر میشه!رودی که به خاطر کند شدن جریان آب زلالش فکر می کرد مرداب شده.اما نه اون مرداب نبود...مرداب نبود...مرداب نبود... وابستگی دریا و رود رو میبینی؟

بانوی فروردین

خستگی از وبلاگی که توش پر از حرف دله بی معناست...به قول خودت همه ما بلدیم دو تا خاطره چرند تعریف کنیم که بقیه بیان و بخندن اما هنر رو اونی می کنه که بتونه توی این یک صفحه وبی که در اختیارش هست حرف دلش رو بزنه.یه بار یه نفر تو کامنتش برام گفته بود که چرا وبت غمگینه چرا از شادیهای زندگی نمی گی...یاد حرف اسکار می افتم که همیشه می گفت غم از شادی عمیقتره...غم از روح بر میاد اما شادی معلوم نیست از روح بر بیاد...سر کشیدن جام شراب و یا هر چیزی می تونه برای لحظاتی شادی ایجاد کنه اما غم هیچ نقابی به چهره نداره از عمق وجود میاد و هر کسی هم درک غم رو نداره...

بانوی فروردین

من و یا اسکار از شادی بدمون نمیاد.هیچ انسان طبیعی از شادی بدش نمیاد به شرطی که شادی واقعی و پاک باشه...و اگه کسی تو رو فقط برای لحظات شادی خواست و فقط گوشش شنوای شادیهات بود هیچ وقت از دستش نرنج.درکش در همون حده.فقط برای کسی ارزش قائل باش که تو رو تو همه شرایط بخواد.نه همه از این حرفها خسته نمی شن...کسی خسته میشه و کم میاره که به خودش دروغ گفته باشه که بعدها و تو سختی نتونه برای خودش دلیل قانع کننده ای برای ادامه داشته باشه...اما یک همراه واقعی حتما اون دلیل رو مدتها پیش پیدا کرده و به عشق اون ادامه میده...چون شادی و غم در کنار هم و در کنار اون دلیل زیبا معنا دارن...

بانوی فروردین

وجود دریا و رود به هم وابسته است.از سر تا پا...پس همون قدر دریا جریان داره رود هم جریانش رو به سمت دریا سوق می ده...پس... در جواب شعری که تو وبلاگت نوشتی یک آهنگ رو تو وبلاگم به زودی می نویسم.پس فعلا سکوت می کنم..