ارزش...

سلام دوستان.خسته نباشيد..

خوب باز هم از نظرات خوبتون ممنونم.مرسي كه همچنان به من لطف داريد...

خوب امروز بازم نميدونم از چي بنويسم! وقتي نميخوام بنويسم.كلي مطلب هستا ولي وقتي ميخواي بنويسيش انگار همچيش يادت ميره...

خوب من بعضي وقتا از دوستام يه بي معرفتي ميبينم.واسه اينكه بتونم فراموشش كنم هميشه به خودم ميگم. (هر كي از بهر خود شد يار من!) پس ميگم خيالي نيست! يعني چاره اي هم نيست.نميشه كه تا ابد نشست و غصه خورد يا از دست كسي ناراحت بود.به هر حال زندگي جريان داره... و كاريش هم نميشه كرد.اگه يادتون باشه دقيقا يك ماه پيش بود كه گفتم دوستم فردا از مالزي مياد.پستش هم دقيقا تو همين وبلاگ هست.يعني هنوز تو آرشيو نرفته. خوب اون روز بيشتر به مسئله نرفتن خارجم اشاره كردم ولي خوب خيلي خوشحال بودم كه دوستم داره مياد.و حداقل يه مدت تنها نيستم. اما آدما زود تغيير ميكنن.من فكر ميكردم تو اين يك ماهه ميتونم كمي از اين غم فاصله بگيرم و خلاصه يه جوري خوش باشم ديگه... اما ميگن زهي خيال باطل! و اما من تو اين يه ماه چيكار كردم.... تمام كار و زندگيمو ول كردم و مشغول تهيه وسائلي كه ايشون واسه اونجا لازم داشتن شدم!! يا اينكه هرموقع به من احتياج داشتن براي رفتن به يه جايي يادمن ميفتاد و هميشه گردشاش رو با افرادي ميرفت كه هيچ ارزشي براي ايران بودنش قائل نبودن! حتي ميشد با اينكه تمام طول شب رو نخوابيدم و تا صبح واسه كارام بيدار ميموندم ولي ايشون با اينكه ميدونست من بيدار بودم بهم ميگفت صبح زود فلان جا ميخوام برم بيا با هم.خوب منم باهاش ميرفتم! و ظهر برميگشتم خونه! بعد ميگفت بعد از ظهر بيا ميخوام برم فلان جا يه چيزي بگيرم.منتظر باش بهت زنگ ميزنم! اما بعد از 4 /5 ساعت كه من بهش زنگ ميزدم.ميگفت كار واجبي برام پيش اومده بايد برم!! بعد شب كه ميومد زنگ ميزد.ميگفت جات خالي با فلان دوستم رفته بوديم فلان جا .خيلي خوش گذشت! شايد غير قابل باور باشه ولي اين برنامه تو بيشتر روزا برام اتفاق افتاد.اما حاضر نشدم يه بار بهش بگم چر؟! بهش بگم كدوم يكي از اينا وقتي مالزي بود.بهت زنگ زدن حالت رو بپرسن؟! .خوب به هر حال نميشه از مردم انتظار زياد داشت.منم خوب از همه انتظارم زياده كه برام ارزش قائل بشن.خلاصه يه روز كه گفت بعد از ظهر بهت زنگ ميزنم بريم يه جا! اين دفه بهش گفتم مطمئني ايندفه تشريف نميبريد گردش با فلاني و منو اينجا نميكاري!؟ گفت با اون گردش نرفتم!! فقط دوست دخترش رو آورده بود رفتيم با هم تو پارك يه قليون كشيديم و بستني خورديم و برگشتيم! گفت خوب توام يه دختر پيدا كن با هم بريم بيرون!!! و سه چهار تا حرفي رو كه خيلي برام خصوصي بود و ارزش داشت رو مسخره كرد. از اين حرفش اينقد عصباني شدم كه ميخواستم هرچي از دهنم در مياد بهش روونه كنم. ولي از يه عزيزي ياد گرفتم بعضي اوقات سكوت كنم! واقعا ارزش آدما اينقده؟! خلاصه ديروز وقتي داشت ميرفت.بازم انتظار داشت من برم وسط خيابون ازش خداحافظي كنم.بعد بهش گفتم كار دارم! ديگه نميام.خلاصه قرار شد كه با ماشين بياد دنبالم بريم بيرون و هم يه خداحافظي بكنيم! بعد كه اومد خوب فكر كردم روز آخر لااقل خوش ميگذره و همه چيرو فراموش ميكنم.اما وقتي رفتم دمه در! ديدم دو تا ديگه از دوستان هم سوار ماشينن و ايشون اومده از من يه چند تا سي دي باقيمونده رو فقط بگيره و بره! بازم هيچي نگفتم و خداحافظي كردم ولي جواب اين همه زحمتم رو با جمله اينكه خيلي نامردي!!(به خاطر اينكه يه سي دي رو نتونسته بودم براش پيدا كنم) گفت و گفت تو هيچ كاري برام نكردي! (دلم ميخواست بگم تو كه از اون ور دنيا اومدي چي كار كردي برام؟!) اما بازم سكوت... سكوت و سكوت و آخرين خداحافظي... بعضي موقع ها فكر ميكنم من كه واسه اينا هيچ ارزشي ندارم واسه چي براشون كار ميكنم.اما خودمو سرزنش ميكنم كه تو فكر ميكني دوستي يه معاملس! (البته خيلي وقتم اينجوري فكر ميكردم!) اما خوب ديگه آدم چي بايد بگه! خوب آخه با اين اتفاقات چه جوري شاد باشم و شاد بنويسم.وقتي ميبينم كه هيچكي منو آدم حساب نميكنه! اصلا به كل افسرده شدم.نميدونم بايد به يه مسافرت برم؟ يا شايدم به يه روانشناس مراجعه كنم!؟ نظر شما چيه؟! فلان كه از يه دوست عزيزي خواستم يه قرار بزاره براي بيرون.شايد اين احوالاتم عوض شه! اما خودمونيم حالا واقعا با اين حال سخت تر اين نيست كه وقتي عزيزي زنگ ميزنه براي اينكه فكر نكنه مظلوم نمايي !! ميكني ! دو تا تيكه بياي كه مثلا تو دنيا هيچ چيزي كم نداري ... .چه ميشه كرد ! اونم دوست داره به من بفهمونه كه منم برات ارزشي قائل نيستم! بيخودي التماس نكن! چي بگم كه ديگه چيزي ندارم بگم.جز اينكه بازم خودمو بي ارزش كنم و بگم ... . راستي اگه دوست داشتيد خوشحال ميشم.كمك كنيد و بگيد شما ساعتاي بيكاريتون رو چه جوري ميگذرونيد؟ شايد به درد من خورد و ديگه دنبال هيچ آدمي نرفتم.و براي خودم،خودم ارزش داشته باشم ...

از ما گذشت بايد با ابر بياموزيم تا از عطش گياه نميرد...بايد به قفل ها بسپاريم با بوسه اي گشوده شوند بي رخصت كليد ...

شاد باشيد ...اميد

/ 8 نظر / 5 بازدید
SaRa

سلام اميد جان.می دونی با بعضی آدمها بايد مثل خودشون رفتار کرد.بعضيا ارزش محبت کردن رو ندارن!!..آدما خودشون ظرفيتشون رو نشون می دن.بيش از اون حد جنبشو ندارن!هيچ وقت سعی نکن بيش تر از اون حد براشون ارزش قائل بشی.

SaRa

گفتی بمون با من بمون گفتم می مونم! گفتی با دل تنگیم بخون !گفتم میخونــــــــم! گفتم مست و عاشقم دیوونه تو! هر شب خرابم گوشه می خونه تو! گفتی ببندم عهدو با یاد تو بستم! تاج غرورم را به زیر پات شکستم! گفتی که باید عاشق و دیوونه باشم! چون ساغی هر شب می کش می خونه باشم! گفتی که باید خاطرم شرط تو باشه! راه خیال خسته ام خط تو باشه! گفتی که بر یاس تنت پیرهن بدوزم! چون شاپرک باشم که از حرفت بسوزم! گفتی که دستمو بگیر گفتم می گیرم! گفتی که از عشقم بمیر گفتم می میرم! گفتم و گریه کردمو پای تو ساختم! این دل سر به راهو آسون به تو باختم! گفتی بمون با من بمون گفتم می مونم! گفتی با دل تنگیم بخون! گفتم میخونــــــــــم! چرا با این که میدونم خطا کرده! هنوز دلگرم امیدم، که برگرده! گفتم و گریه کردمو پای تو ساختم! این دل سر به راهو آسون به تو باختم! گفتی بمون با من بمون گفتم می مونم! گفتی با دل تنگیــم بخون ! گفتم میخونــــــــــم!

behnaz

منم همون كه سارا گفت.......ا‎ي عزيز!! ميدوني كه منم واسه خودم ميچرخم... حالا ديگه غصه نخور باهـــــــــــشه!!¤¤¤¤، خواهش كردم ها!!

نجمه

شايد بايد يه روز اين همه بی معرفتی رو جبران می کردی ولی راستش شايد اون اصلا متوجه رفتارش نيست . من و غزاله هم از هم دلخور ميشيم ولی اغلب سوئ تفاهمه وقتی راجع بهش حرف می زنيم حل ميشه

Ghazaleh

خب تو هم ديگه محلش نذار! خودش بالاخره يه روزی ميفهمه که چه اشتباهی کرده. ولی اون روز هم باز محلش نذار! از قديم هم گفتن واسه يکی بمير که واست تب کنه.( حالا نميدونم ضرب المثل رو درست گفتم يا برعکس گفتم! ولی به هر حال!) منم بعضی وقتا فکر ميکنم کسی ارزشی برام قائل نيست بعدشم خيلی ناراحت ميشدم ولی حالا ديگه وقتی همچين حسی بهم دست ميده خيلی ناراحت نميشم چون فکر ميکنم اين مهمه که ادم خودش واسه خودش ارزش قائل باشه! که اگه اين طور باشه آدم خود به خود ارزشمند ميشه. هر وقت هم که فکر کردی واسه بقيه ارزشی نداری به خودت بگو چشمای اونا استعداد ديدن خوبيای منو نداره! ولی اين چشمای بی استعداد يه روزی از نور کور ميشه!

mina

من ميگم دور روانشناس رو کلا خيط بکش ! آخه يه روانشناسی ميشناسم(همون آقای ۴۰ ساله )که ميفرموووووووودن :برای شاد بودن بايد نيشتو تا بناگوش وا کنی ۳۶ تا !دندون رو ول بدی بيرون لبخند ژگون بزنی(!) پس همون مسافرت بهتره .... ساعتای بيکاری هم يا نقاشی يا پاسووووووور !! اونم از نوع قمارش ( که به هيچ کدوم علاقه نداری !) ....(شما هم که تو داشتن دوستای عتيقه رکورد داری واسه خودت! ببخشيدا ولی يه کمم تقصير خودته که با وجود شناختن طرف بازم وقتتو براش ميذاری ۲ درجه از محبت کم کنی همه چی درست ميشه ) من فکر کنم از نظر اخلاقی ۱۸۰ درجه با هم فرق داريم

soheila

salam...................sara joon rast migan.........bahash mesle khodesh barkhord kon baziya ye karai mikonan ke jayi baraye bakhshesh nemizaran...............oon arzeshesho nadare ke molahezasho koni ...............tasmimgirande shomai rasti emailam avaz shode

*شريف*

می دانی اميد جان ؟ اصولا رابطه ی بين آدم ها يک ارتباط دو طرفه است . يعنی بر اساس يک سری عمل ها و عکس العمل هاست که آدم ها با هم مرتبط می شوند . به نظر من اشکال از توست که اجازه می دهی رفتاری با تو صورت بگيرد که تو را آزرده میکند .( چون تو را خوب نمی شناسم به درستی نمی توانم راهنماييت کنم ) اما .... از کجا معلوم که تصوری که هرکدام ازما ، از خود داريم درست باشد !؟ سعی کن خودت را بهتر بشناسی . مطالعه کن . روحيه و توانايی گفتن (نه) را در خودت تقويت کن . برای اين منظور می توانی کتاب (( نه )) را که در زمینه ی روانشناسی عمومی است را بگيری و بخوانی . ... تا درودی ديگر بدرود عزيز .