شهريور پرخاطره بدون سفر...

ساعت از 6 هم گذشته ... داشتم کم کم میخوابیدم که یه دفه یاد نقد سریال هنوز به پایان نرسیده از نگاه یه بنده خدایی افتادم که راستش یه کم که فکر کردم دیدم که ایشون که این سریال رو دوست ندارن . چی رو دوست دارن! یه مشت مذخرفات که...! بگذریم...نمیخوام فعلا راجع بهش چیزی بگم... اما همینجور که اومدم بخوابم و دیگه چشمامو بستم یه دفه یادم افتاد که راستی من چه سریالی رو دوست دارم!؟ اومدم برای خودم کلاس بذارم و بگم... خوب فرندز یا همون دوستان!! خوب این البته سریال خوبی در نوع خودش هست گرچه من نسخه آلمانیشو دیدم ولی به هرحال اونم یه چیزی تو مایه های همون برره و طنز های معمولی ماست! این که نشد فیلم... (البته این بحث بماند.چون چیزای جالبی دارم که شاید جایی نشنیده باشید) اما خلاصه داشتم تو همین فکرا بودم که دیدم نه.....من خط قرمز رو خیلی دوست داشتم! خط قرمز زندگی تعبیر نشده من بود! زندگی که همیشه آرزوشو داشتم! همیشه...از بچگی عاشقش بودم! همیشه و همه وقت ! که هیچ وقت هم رنگ حقیقت نگرفت ...ولی وقتی فکرشو میکنم. من با این سریال زندگی کردم. با خندشون خندیدم. با گریشون گریه کردم. با نگرانی نگران شدم! و با هر خریتشون! بهشون حق دادم و با هر عاشقی عاشق شدم و....

واقعا زندگی بود... عشق بود... هیچ وقت یادم نمیره... وقتی برای اولین بار داشت تیزرش رو میداد. به یه بنده خدایی که بغل دستم بود بی اختیار گفتم که این باید سریال قشنگی باشه! دقیقا اون موقع داشت تو رستوران و قبل از آشنایی با ناصر رو نشون میداد! اما یادمه از قسمت اول دیدمش! بازم مثه همیشه اشتباه نکرده بودم! همون چیزی بود که منتظرش بودم! تیتراژ فوق العادش! آهنگش! بازیگراش...همه و همه...

و از همه مهمتر جا و زمانی که توش فیلم رو بازی کردن! بازم شهریور...

آره... این دلیلی شد که دوباره خواب رو برای چند دقیقه ای فراموش کنم و بیام کام رو روشن کنم که دوباره این آهنگ رو بشنوم...

گاهی وقتا با یه رویا....میشه از حادثه رد شد... میشه مثل یه غریبه ... آشنای خوب و بد شد ...

اگه بیراهه نباشه...جاده هم معنی نداره... مگه میشه یه مسافر .... پا تو بیراهه نذاره...

سهم ما از آرزو هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا........ جستجوی لحظه ها بود..... بخون قصه سکوتو...وقتی حرفا....بی صدا بود....

با نگااااااااااااااهتتتتتتتتتتتتتتتت آسسسسسسسسموننننننننننننننننننوووووو......سایبوننه سادگی کن....من از گمشدن رسیدم

عاشقی رو زندگییییی کنن.......

 

آره ...بازم شهریور ...شهریور.. شمال و جنگلاش...هوای آخره شهریور. هوای سرد و نمناکه اول پاییز! همه و همه تو زیبایی اینا اضافه میشد...

زندگی یعنی همین!... زندگی اونی نیست که خیلیای ما دنبالشیم... زندگی یعنی حرفهای نگفته...زندگی یعنی....

فقط کاش زندگی کرده بودم...

هیچ وقت نخواهید فهمید.... هیچ وقت....

سرگذشتی داره هر کی بین ماست...یکی از غصه هاش میشه...یکی از غربت لحظه هاش میگه...

دیدی امسال هم اون تنگه هه رو نرفتم! :( امسالم هیچ جا نرفتم...

و شهریور پرخاطره با خاطراتش همچنان ادامه دارد.... خاطرات زیبایی که هنوزم به یادم میاد.... بازم ادامه داره...

فعلا احساس میکنم خوابم میاد! همه چی خاموش...

/ 13 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بانوی فروردین

(کامنت این پست و پست قبل ادغام شده!) خط قرمز...سریالی که فقط آهنگ پایانیش رو می دیدم و دوست داشتم...اون سال،سال کنکور من و تو بوده!خوب یادم میاد...خیلی بچه ها می دیدن اما من هیچ وقت کامل ندیدم!نمی دونم چرا؟اتفاقا به نظرم میومد باید سریال جالبی باشه...اما به هر دلیلی علیرغم اینکه جریانشو می دونم و بعضی جاهاشو دیدم شاید نتونم تو این نوع احساساتت شریک بشم به خصوص اینکه سریال پسرونه ای هم بود...راستی تو پاراگراف دوم (بنده خدا!):)) (این یکی در حد دخترک پسرک نبوده!!!)

بانوی فروردین

تو هم عین من خیلی خودتو تحویل می گیری ها!از یک ماه قبل منتظر ورود مهری! همه ما دوست داریم زندگی کنیم...زندگی واقعی...همون حرفهای نگفته....اما این بین مردم دو دسته میشن یه سری که اصلا هدفشون رو گم می کنن و به چیزهای بی اهمیت زندگی دلخوشن...مثل مد،مثل تو خیابون ول بودن،مثل چرند گویی و غیبت کردن و پز دادن اما یه سری دیگه هم هستن که خودشون رو به در دیوار می زنن تا به اون هدف اولیه که تو ذهنشون هست برسن و تو این مدت خسته میشن،بی طاقت میشن و بی تابی می کن...بعضی می رسن و بعضی نمی رسن...و در این بین...

بانوی فروردین

آره شهریور ادامه داره...و بعدش مهر....اما باید شهریور دوباره ای بسازی...شهریوری که شهریور قبل رو پاک کنه...باید بخوای باید باور کنی...خودت،خدای خودت و همه کسایی که دوستت دارن رو... یادت نره....برای خاطره ها به اندازه یه خاطره ارزش قائل باش...هیچ وقت خودت رو سرزنش نکن که چرا مثلا خواب رو یه قرار ملاقات ترجیح دادی...یادت نره اون امید اون روز با اون شرایط و سن و سال با این امید الان و رشد عقلی الانش خیلی فرق می کنه درست مثل من که 3-4 سال پیشم با الان اصلا و ابدا قابل مقایسه نیست....شاید همین الان اگه با همون شرایط به عقب بر می گشتی بازم خواب رو ترجیح می دادی...تو اقتصاد یه تابعی هست به اسم مطلوبیت...خلاصه اش میشه هر آدمی هر کاری انجام میده برای به حد اکثر رسوندن مطلوبیتشه و یادت نره که تو اون موقع اونجوری مطلوبیتت رو زیاد می کردی و الان که با نگاه داورانه به عقب بر می گردی به نظرت خنده دار میاد!

بانوی فروردین

آره عشق رو میشه با هر چیزی تجربه کرد...با یه دوست..با یه شغل...با یه شاگرد با یه هنر...و...و...اما شاید اولین تداعی عشق تو ذهن هرکس عشق بین دو جنس مخالفه...که متاسفانه...متاسفانه...هزاران افسوس روز به روز داره به بی ارزش ترین و کمرنگترین تجلی عشق تبدیل میشه...ما آدما با خودمون چی کار کردیم که هر کس حرفی از عشق می زنه همه می خندن یا به چشم یه احمق یا ... نگاش می کنن...

بانوی فروردین

ماجرای شرکت هم...هیچ وقت اون شب زمستونی سرد یادم نمی ره...هم زمان در دو طرف سکوت....هم زمان اشک...یادته؟اما تا الان خوب ادامه دادی...خیلی خوب...با همین ادامه دادن علیرغم اینکه سخت بود...اونم خیلی سخت بود اما تسلیم نشدی که هیچ، جملاتی میگی که تحول روحت و بینشت و بیتشر شدن قدرتت رو بیشتر از همیشه نشون می ده....

بانوی فروردین

کاملا منطق این دو پست...احساسات جاری توی اون و همه چیزش رو درک می کنم...می تونم بگم سر کدوم جمله ها مکث کردی و بعد دوباره ادامه دادی...منطق ادامه پستت رو درک می کردم و حس می کردم تو پاراگراف بعد چی می خوای بگی.... الان یه چیزی قلبمو داره فشار میده...و اون اینه که ای کاش زودتر روزی برسه که از صمیم قلب شاد و راضی و سرحال ببینمت..نه فقط شادی های ظاهری که بقیه دارن...نه! می دونم چون اونا راضیت نمی کنن...از همون شادیها و موفقیتهای بزرگی که راضیت می کنه.فقط همین...فقط همین...فقط همین....

روشنک

سلام آقا امید .خوبيد؟خوشحال ميشم توی اردوی روز ۲ شنبه ببينمتون http://www.ordooblog.persianblog.ir/ اگه موافقيد فقط باياد زود ثبت نام کنيد

رضا

جدا" شمال اینقدر خوبه من خبر ندارم در مورد خط قرمز تایید می کنم:) موفق باشی

ghazaleh

مثلا ميخوای بگی خيلی باحالی که رد حرفای منو هر جا که باشه ميگيری و ميای فرو ميکنی تو چشمم؟! در ضمن من اگه ميخواستم ميتونستم در عرض سه سوت مشکل قالبم رو پيدا و برطرف کنم ولی ديگه حوصله ام از صورتی سر رفته بود و وقتش رو هم نداشتم

ghazaleh

سريال نرگس يک سمبل تمام عيار از يک سريال زرد بود! زرد زرد زرد! سطحی ولی عامه پسند! از تو که ادعای تفاوت داشتن با کل خلق الله رو داری بعيده که از يک اثر زرد تلويزيونی حمايت کنی!!!