يکی بود...

یکی بود...یکی نبود...

یادش بخیر چه روزایی بود.... روزای گذشته رو نمیگم! روزای آینده رو میگم... روزای خوب و خوش آینده رو میگم... آره سخت نیست دیدنش....

یکی میگه .... یکی میگه ... از دنیا... از صدا...از حرفا... از گفته ها و نگفته ها...یکی میگه... دیده ها و ندیده ها...یکی میگه از این ور دنیا...اون یکی از اون ور دنیا...نیویورک. لس آنجلس نه! همه دنیا...

دنیای ما همه جا بارونیه! بارونی که عشق جوونیه...

یکی میگه از سختی ها... یکی میگه از خوشبختی ها...یکی میگه از دل تنها... از دلی که پر میکشه به سوی گذشته ها... به سوی دلی پر زدریا ...

یکی میگه اینجا رو ببین ! بیا توام روی زمین...بیا ...بیا... من و ببین... روزای پاییز و نبین.. زندگی یعنی همین. من و تو ..فقط همین...

یکی میگه...دنیا رو اینجوری نبین... بیا کنار من بشین...حرفمو بشنو ولی من و نبین...

یکی میگه... یکی میگه....

یکی نگفت... یکی هیچی نگفت...دیگه هیچی از شادی نخوند...کنار من صدایی نموند...یکی نگفت..توام نمون...

صدا زدم آهای بیا...گفتم...بی تو گم میشم توی را(ه)... نگاهی کرد...ندید منو...ندید منو... نشنید منو...نشنید منو... پرید و رفت...

یکی نگفت...نگاه من...نگاه تو...دیگه هیچکی صدا نکرد...

رفت و رفتم...پرید ولی من...

رسید بهار دوباره...آسمون داد زد....بیا اینم ستاره....

گفتم....ستارتو نمیخوام...ماه شب چهاردتو نمیخوام...حرفای نگفتتو نمیخوانم...بدون فقط تورو میخوام!

یکی میگفت...ستاره بس برای تو...نخواستی ماهم مال تو...آسمون باشه واسه خودمون...

گفتم...بی آسمون فایده نداره زندگیمون...

میخوام میخوام...یالا بدین ... دل من شده دلتنگ آسمون...

آسمون حالا مال منه...هیچ کسی جز من حق نداره اونو ببینه...

حالا میگم منم و یه آسمون...دیگه ...دیگه...هیچ وقت تنها نمون....

شاید ما قصه خونه فردای بچه ها بشیم

یادم باشه..یادت بشه

گم توی غصه ها نشیم...

یادش بخیر...تمام آرزوی ما ..

یه توپ بود و یه دروازه...

یکی بگه..یکی بگه...تو این روزا کی زندگی رو میبازه؟!

یکی بود...یکی نبود...

حالا چی شد که این متن بالا رو گفتم! داشتم آرشیوم رو نگاه میکردم .البته برای پیدا کردن یه مطلبی...

یه شعری دیدم که توی یکی از متن هام نوشتم به این صورت که ...

شنیدم تو شهر پریا...آدما رو راه نمیدن...

من پری نیستم و میرم که تورو به ما نمیدن!

خوب اون موقع فکر میکردم که شاید بهترین کار گفتن این جمله باشه و رفتن و قید همه چیز رو زدن! یه رویای پرواز و پرپرواز همه چیز رو به هم زد! به هر حال اگه میخوای پرواز کنی باید پر داشته باشی! پس این جمله یعنی بیخیاله پرواز ...ما همون آدم میمونیم! ولی من ترجیه دادم که پرواز کنم...میدونم راه سختیه! از همین الانش هم شروع شده که جلوی این پرواز رو ساده بگیرن ...اما باید نشون بدیم که ما میتونیم...

شعار بود ولی به هر حال امیدوارم که خدا یاری کنه! که این شعار هم شاید حقیقت بشه...

بگذریم...

یه چند روزه این خواب دیدن های مسخره تمومی نداره! جالبی این خواب های منم اینه که بدجوری انگار توش غرق میشم و خیلی راحت دنیای خواب رو میبنم و حس میکنم که تو واقعیت هستم! مثلا خواب دیدم که یه کت جادویی (شاید سریالش رو دیده باشید) پیدا کردم و اولین کاری که کردم رفتم اون شرکت هایی که باهاشون مشکل داشتم همشون رو یه جا خریدم!! آخ که چه حالی داد! قیافه اونا رو دیدن! جالبی این مسئله اینکه این قصه ادامه پیدا میکرد و بعد که از خواب پا میشدم و همه چیز از بین میرفت اون موقع بود که قیافه من دیدن داشت!! :( ...و حالا برعکس این! این دومین بار بود که خواب دیدم نیروی خفن!! از این گارد ها! منو گرفتن!!! حالا من هرچی فکر میکنم که بابا هیچ کاری نکردم!! موندم جریان چیه! خلاصه امروز یه دفه به ذهنم اومد که من این وسط نصف خوابمو نمیبینم! چون احتمالا بخاطر همون کت جادوییه میان منو بگیرن دیگه!!!

ای بابا...روزگاری شده...

و اما برگردیم به دوران حال...

نمایشگاه کتاب هم بالاخره باز شد ...البته قدوم ما هنوز به اونجا نرسیده.ولی خوب امیدوارم امسال خاطره خوشی از این نمایشگاه داشته باشم...برعکس سالیان پیش...فقط این کتاب مورد علاقه من.(الان خودمم اسمش رو یادم رفت!!) رو پیدا کردید به منم خبر بدید!...

یادش بخیر...شادمهر موسیقی تصویری رو با تصویر استودیو دوباره به ایران آورد! ولی روز به روز داره موسیقی تصویریه ما خراب و خراب تر میشه...شده پارتیه پارتی بازی!! از این بدترم هست ولی

فعلا این رو ببينيد و بشنويد

متاسفانه در بدترین شرایط روحی دارم سعی میکنم بهترین باشم...به دعا احتیاج دارم...زیاد لطفا

/ 14 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بانوی فروردين

می دونم از نمايشگاه خاطره خوشی نداری اما به هر حال منم نسبت به پرديس مرکزی همين حس رو داشتم تا پارسال...اما به خودم گفتم اين فقط يه حس درونيه که بايد تغييرش بدی!و تغيير دادم...تمام اون حس بد از بين رفت...چون هيچ دليلی نداره که اون اتفاقات گذشته ادامه پيدا کنه...ما يه زندگی جديد رو شروع کرديم...

بانوی فروردين

مهم نيست نمايشگاه يا هر کجا...ديگه قرار نيست به خاطر شايد خاطره بدی حال و آينده رو فدا کنيم...ديگه با سرعت بايد پيش به سوی اينده رفت...

بانوی فروردين

ويدئو رو هم ديدم...حق داشتی جز صدا اصلا چيزی نداشت...مثل ميليون دختر و پسری که توی خيابونای اين کشور ريختن. ...هميشه برات و برامون دعا می کنم که بالاخره به موفقيت برسيم...و مهم تر از اون ثابت کنيم که زندگی فراتر از اون چيزيه که مردم می بينن..راه ما هموار نيست بايد هموارش کنيم...و می تونيم...

بانوی فروردين

حالا ديگه لبخند بزن مواظب خودت باش!

roshanak

سلام.چشم دعاتون ميکنيم.ای کاش ديروز سر قرار بلاگر ها اومدده بوديد ميديدمتون

جن زده

سلام اميد عزيز. تو روز نوشت هستي؟ باز خوبه تو خواب به آرزوهات مي رسي. راستي در مورد پروفايلم، منظورت ننوشتن اسم و سن و اين چيزهاست؟ با دانشگاه چه كردي؟ من كه براي پيام نور مي خونم. بدك نيست.

behnaz

آآآآآآآآآآآآخ نازی تو هم مث من حال نداری؟ برات دعا ميکنم ميدونم که ميدونی نمايشگاه هم بهت خوش بگذره! با افسوس خوردن هيچی درست نميشه و چه حيف

behnaz

کت جادويييييييييييييی ! واييييييييييييييييی منم ميخوام ولی توش پر از خوشبختی و حس دوست داشتن باشه

behnaz

اينجا بگير بگيرهههههههههههههههههه نکنه خيلی مهشور و مهم شدی خودت خبر نداری عيزم؟؟؟؟؟

behnaz

اما تو ميخوای مث پرنده ای کنج اين قفس ترانه بخونم/اوج پروازمو از دل ببرم تا هميشه به تو عاشق بمونم/اما من لم ميخوادپربکشم توی آسمونی که سهم منه/تو اگه بال پريدن نداری من ميرم که ديگه وقت رفتنه! ميري... ميدونم! خدا جونم چرا جواب دعاهامونو نميدی؟ فقط يه پر پرواز واسه دوس جونم