آخرين طناب...

14me.jpg

خوب وبلاگ خوبم! کمتر از 4 روز به پایان مهلت باقی نمونده! بهت قول داده بودم ! خیلی چیزا که نتونسته بودم اینجا بذارم ولی قولش رو داده بودم بذارم! اینم یکی از هموناست! گرچه خیلیا رو دیگه نمیتونم و فرصتی ندارم! و خیلی دلم میخواست داستانم رو بنویسم و بذارم ولی حیف که وقتش رو نداشتم و ندارم...امیدوارم منو به بزرگیت ببخشی و بازم برام دعا کنی که روزی که دوباره در این صندوقچه اسرار رو برات بازم میکنم بهترین ها رو برات هدیه بیارم...میدونی وبلاگ عزیزم. من ازت و اینجا بودن یاد گرفتم به همه و عقایدشون احترام بذارم! این رو هم از جایی برداشتم تو یه سرچ که اگه روزی به اون شخص مردم برخورد کنن چیز دیگه ای در موردش فکر میکنن! چه فرقی میکنه! من که یاد گرفتم . هر کس و هرچیز برای خودش ارزش داره و همه ارزش خودشون رو دارن و عقایدشون هم برای خودشون مهمه! فقط و فقط برای خودشون و نه هیچ کس دیگه... داستان قشنگیه! بخون عزیزم...میدونم که توام دوستش داری...اما....

 

داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.

شب بلندي هاي كوه را تماما دربر گرفت و مرد ديگر هيچ چيز را نمي ديد. همه چيز سياه بود. اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود

همانطور كه از كوه بالا مي رفت ، چند قدم مانده به قله پايش ليز خورد و در حالي كه به سرعت سقوط مي كرد ، از كوه پرت شد. در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد. احساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت

همچنان كه سقوط مي كرد ، همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد

در آن لحظه فكر مي كرد كه چقدر مرگ به او نزديك شده. ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد. بدنش ميان آسمان و زمين معلق شده بود. در اين لحظه چاره اي جز آنكه فرياد بكشد:

"خدايا كمكم كن! " ، برايش باقي نمانده بود.

ناگهان صداي پرطنيني كه از آسمان شنيده مي شد

 از من چه مي خواهي ؟   

 جواب داد:

خدايا نجاتم بده 

- واقعا باور داري كه من مي توانم نجاتت بدهم؟

 البته كه باور دارم...

-اگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته شده ، پاره كن 

يك لحظه سكوت...  

و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.

گروه نجات مي گويند، روز بعد يك كوهنورد يخ زده را پيدا كردند. بدنش از يك طناب آويزان بود و با دست هايش محكم طناب را گرفته بود

او فقط يك متر از زمين فاصله داشت!!!

 .

 .

 .

خدایا...من که طناب رو پاره کردم! من چرا!؟ پس من چرا!؟ تو مگه نگفتی که طناب رو پاره کن! من که کردم! من چرا افتادم! تا قله چند قدمی نمونده بود...چراااااااا!؟

اما من...

 

وبلاگ عزیزم...میبینی دنیا هم تو برای من نذاشت...با اینکه با تمام جونم رفتم...شاید بازم کم بود...

من میگم دوست دارم...فاصله مرگه... تو میگی دل یاد روزهای قشنگه...من میگم از تو فقط خاطره مونده...تو میگی زمونه از ما ما رو رونده...

راستی وبلاگ جونم! دیروز فهمیدم اینجور که معلومه امشب تولد من تو ت ق و یم با س ت انی بود....

میخوام من و تو ما شیم... بیا بیا پر بکشیم رها شیم.....

 

  

/ 7 نظر / 16 بازدید
behnaz

سلام چی بگم !؟ خيلی خسته ام ...۳ روز مونده به تولدت مبارکييييييييييييی چه زود گذشت

behnaz

مهم نيس کدوم کشور باشی مهم اينه يه مدت طولانی از اينجا دور باشم !!!!

behnaz

ترانه قشنگيه جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم....موفق باشی دوس جووووووووووووونممممممممممممم!

بانوی فروردین

چی بگم از پر کشيدن به سمت قله..چی بگم از سقوط...چی بگم از بالا رفتن و نترسیدن از سقوط...يا نه! بالا رفتن و اميد به يه آينده روشن....آينده ای که نبينيش و هيچ اطمينانی هم توش نيست....فقط اينو می دونی که بايد بری بالا!بايد!يا نه!بايد به طناب محکم بچسبی...حرفهای زياد رو وقتی بخوای تو چهار خط بگی دلت می گيره!می خوام باهات درست حسابی حرف بزنم فقط همين

SaRa

خدايی غمگين تر از اين موزيک!! نـــــبـــود؟؟؟!!!!!

SaRa

تـــولدت مبارک

behnaz

تولدت مبارک