لوح سرنوشت...

شايد اين پست پاک شد..........

يكسال گذشت! بهتر بگم يه سال ديگم گذشت! خداي من چقد حالم گرفتس! يه سال ديگه از زندگي كه توش چيزي جز حسرت نداشتم! چيزي كه مثه هميشه برام آرزو بود و حسرت يه نگاه!

ناز چشم يارها ،غمزه نگار ها

رفته از نياز و ناز در جهان چه كارها

نميدونم چرا! چرا من! خسته شدم از اين زندگي! هرچي ميخوام كه شاد باشم ولي انگار نه انگار... واقعا نميشه.واقعا نميشه...شدم يه آدم حوصله سر بر كه هيچ كس حوصله حرفامو ديگه نداره! ولي چه ميشه كرد. هنوز زنده ام! و ميدونم كه مجبورم كه زندگي كنم چون بعد از اين شب سياه دوباره يه روز روشن هست! روز روشني كه هميشه براي من سياه بوده! تو اين مدت سعي كردم خودمو گول بزنم ولي نميدونم چرا ديگه نميتونم!

خسته شدم خسته شدم! از خدا هم خسته شدم! نميدونم ميخواد چي رو به من نشون بده! چرا هر موقع از خودم گله ميكنم يه چيزي بهم نشون ميده كه ميگه تو از اين برتري! بابا من ، منم! يه آدم! چرا نميخواي قبول كني! چرا ميخواي كاري كني كه هميشه بگم قبولت ندارم! چرا ميخواي بدي خودتو به من نشون بدي! چرا؟!‌ چرا؟!

چرا تا ميگم حالم بده! يه بچه سرطاني رو به من نشون ميدي! چرا وقتي ميگم اينم شد زندگي! يه بچه فقير رو جلوي روم مياري كه توي سرما داره فال ميفروشه! چرا وقتي ميگم دلم تنگه! تصوير كسي رو تو ذهنم مياري كه پدر يا مادرش رو از دست داده! چرا وقتي ميگم من خسته شدم از اين همه كار و بيكاري! آقاي ناشنوايي روبروم مياري كه داري با يه تيكه كاغذ كه روش نوشته .داره اينور و اونور ميره و جنس هاشو ميفروشه! چرا وقتي ميگم چرا اينجوري منو آفريدي! يه ديونه رو ميبينم كه بازم داره با خنده شايد تو 25 سالگي زندگيش رو ميكنه... ولي............... منم آدمم! منم ميخوام بگم چرا! ميخوام ازت گله كنم! ميخوام بگم تنهام! ميخوام بگم خستم! ميخوام بگم اين زندگي رو نميخوام! ميخوام بگم من ميبينيم بالاتر از خودمو! منم ميبينم دوستامو! منم ميبينم ... منم ميشنوم... منم آدمم! من . من .. من ... يه ذره هم منو ببين! كووووو !؟ كجايي!! چرا همه رو سره كار گذاشتي! آخه اگه هستي پس كوشي! اگه نيستي هم از زندگي من برو بيرون!

اينا همه اونايي كه ميخوام داد بزنمو بگم! ولي حيف حتي جايي براي فرياد هم ندارم جز همين سكوت وبلاگ! كه ميدونم جز خسته كردن بازم كاري نميكنم ولي چه كنم...

به شيوه اي اشاره اي ...

بگو بگو چه چاره اي! چه چاره اي!

نوشته نيک و زشت ما به لوح سرنوشت ما

به جان زده شراره اي... شراره ايي...

نميدونم چي بايد بگم! ولي اصلا حس و حالم نه از لحاظ روحي و نه جسمي خوب نيست! ولي ديگه نميخواستم بگم! شايد اين از اين چند پست آخرم هم معلوم باشه. ولي ديگه طاقت ندارم! آخه جاي ديگه ايي ندارم! من همينمو همين...نميدونم...يادش بخير قديما...اون روزا كه غصه نبود! حيف كه هميشه اين روزا خاطره ميشه خيلي زود! اون روزا كه تو عالم بچگي ميخنديديم! ولي نه! من بچگي خوبي هم نداشتم! هميشه همين غصه ها رو داشتم! نميدونم كي ميخواد اينا رو از زندگي من پاك كنه! ....

چه سيتا،چه رامها!

ز خونه دل چه جام ها

زده به سنگ خاره اي! به خاره اي!

نبرده ره به كامها،مگر به ننگ و نامها

ببين به هر كناره اي،كناره اي...

فكر كنم بد نيست براي اينكه حال منو بهتر درك كنيد! اينو هم گوش كنيد...البته......خيالي نيست! بگذريم...

چند روز پيش يكي از شركت زنگ زد! گفت آقاي فلاني! يه دوستي داريم يه پروژه داره! براش انجام ميدي! منم مثه هميشه گفتم چشم!! چه كنيم ديگه! به بعضيا هرچي التماس كرديم پروژتون رو بدين انجام بديم! ندادن!! خلاصه قرار بود براي اين فرد مورد نظر ضمن انجام پروژه! يه توضيحي هم ارائه بديم! كه بلانسبت ...! تو گل گير نفرمايند! منم خوب كارو انجام دادم! اما از اين شاكي بودم كه حالا بايد برم واسه يه پسر خنگ ولوك و چفت و شل حالا يه ساعت آب تو هون بكوبم!! تا اينكه از قضاي روزگار دونستيم كه ايشون يه دختر خانم محترم بيدن!! خوب ديگه واسه خوب!! طراحي كردن دير شده بود!! خلاصه صبح كله سحر پا شديم رفتيم شركت كه ايشونم بيان اونجا! حالا من با اينكه حالم بد بيد! ديگه آماده شدم كه برم! اما هي تو راه به خودم غر و نق ميزدم كه بابا چرا گفتي چشم! اه اه! نه گفتن بلد نيستي!! تا اينكه رسيديم اونجا! مثه هميشه بعد يه چند ساعت علافي ، گفتن كه شرمنده ايشون تشريف نميارن!! منم گفتم خوب نياد! داشتم واسه خودم با نت كار ميكردم كه يه دفه گفته شد بنده خدا تشريف آوردن!! خلاصه ما هم رفتيم زيارت كنيم و مشغول درس دادن شدم! بعد كه يه كم به زور به حرفش آوردم كه اين رو درست يادش بدم! ديدم چه قده خجالتي بيد!! بابا!! بيخيال! حالا منه بدبخت! هم واسه خودم مسئله طرح ميكردم و خودم جواب ميدادم!!!

خوب من اگه ببينم طرف بغل دستيم حرف نميزنه! نطقم كور ميشه!! منم مجبورم سكوت كنم! ولي مجبور بودم از اون وسط فرار كنم! خلاصه آخر براش توضيح دادم!! اما هي گفتم ميدونم شما عجله داريد! هر تيكه رو گفتم بريد خونه انجام بديد!!! ضمن اينكه فهميدم بنده از لحاظ تدريس در درجه صفر به سر ميبرم!!! بعد همين كه داشتم براش ميگفتم! يه دفه ديدم زول زده تو چشماي من!! آخي! چقده مظلوم بود! دلم براش سوخت!!! گفتم خوب حالا ميخوايد خودم براتون همشو انجام ميدم! بعد ديگه گفت نه! ياد گرفتم!! خلاصه خداحافظي كرديم ورفت! ولي من موندمو يك عدد عذاب وجدان و دل سوخته و حرف نگفته كه اي خانم محترم! اينقده خجالتي نباش!!!‌راستی اين به نظر شما واسه يه دختر خوبه يا بد!؟!

/ 8 نظر / 3 بازدید
shabnam

salaaaaam , chetori? khob dar rabete ba soalet , khejalate ke khoob nist vali khob baziya dar moghabele ye adame gharibe ke avalin bare mibinanesh intori mishan. ye seri az jalaseye baad roo saret savar mishan ye seri ham ke zatan khejalatian o har kari koni dorost nemishe.(mesle man :P) dar zamine inke in salet ham joori ke mikhasti nashod na omid nabash , shayad aslan lazeme hadafet ro yejoori dige taghir bedi , be donbale hadafe bash vali dar kenaresh ye kari ro shoroo kon ke akhare sale dige ehsas nakoni in salet ham bi khasiyat gozasht. (kheily notgh kardam?:P )

behnaz

من که قبلا شفاهاو کتبا تولد وبلاگتو تبريک گفته بودم:) نميدونم چی بگم فقط دلم ميخواد سکوت کنم .....چقدر حس آدما بهم نزديکه !:(روزای رفته دیگه برنمیگرده وتنها خاطراتشه که میمونه !!ماهمه دیگه آدمای پارسال ودیروزی نیستیم !!!!!! سال خوبی داشته باشی :* خيلی خوووووووب !همين گلم !

ghazaleh

بگو دختره يه سر بياد دانشکده ما ......... نجمه واسش يه سری کلاس برگزار ميکنه! در عرض سه سوت روش به همه وا ميشه!

mina

خوب من خودم که زياد خجالتی نيستم ! ولی در کل اگه دختر به نظرم خجالتی باشه زیادم بد نيست (ياد يه جوک بد افتادم!!!!) ..... ميدونی چيه؟ گاهی وقتا دلم واسه خدا ميسوزه !! اين همه آدمای رنگ و وارنگ آفريده ، اما آخرش که چی؟ تو شادی ها که به يادش نيستيم هيچ ،تو غم و غصه ها هم هی بهش گير ميديم!(با خودمم هستما!) خوب تولد وبلاگتم مبارک ! ايشالا که سال ديگه که ميای آپ کنی کلی از خودت راضی باشی،خوب؟ ميخواستم امسال عيدم برات يه نقاشی بفرستم اما خوب خیلی وقته گذاشتمش کنار ،هم حوصله ی خودمو سر ميبره هم مال تو رو ! پيشاپيش عيدت مبارک10000000 تا !!(ميدونی که خيلی عجولم!)

B a H a R

تا حالا نشده تو عمرت خوشحال باشی ؟؟ يا کسی خوشحالت کنه ؟ اون موقعم خدا رو همينجوری ميديدی؟؟! بيچاره خدا ! نمیخوام چیزیو تحمیل کنم اما خدا خیلی بزرگه هیچ وقت نمیشه بزرگیشو درک کرد / تولد وبلاگت مبارک !‌ فک کنم پارسالم گفته بودم که ايشالله تولد ۱۰۰۰ سالگيشو جشن بگيری ! حالا امسالم میگم ! کی به کیه ؟ / به نظر من دختر اصن نبايد خجل باشه ! بايد صاف وايسه بدون من من و خجالت حرفشو درس بزنه ! اگه خجالتی باشی جای تاسف داره !‌مخصوصا تو ايران !!!

soheila

vay to hamash ghamgini?chera???????????? che ghadr narahati.............nazdike eide.............baba ye khorde shad bash dige.......e........man afsorde shodam alan makhsoosan ba in ahange vayyyyyyyy.........in chi bood akhe...............elahi.........omiddddddddd........esmet omideha vali che ghadr na omidi.......delam gereft........alan mikham beshinam gerye konam.......akhe 2 rooz pish yeki az bachehaye madrese ke vaghan doosesh dashtam fout kard...........daram divoone misham oomadam too net injam ke injoori........

soheila

omiddddddddddddd.............ye khorde shad bash

SaRa

سلام!!بابا تبریـــــک!!!!موفقيت!!!شادکامی!!!سعادت!!و،و،و،.....هر چی آرزوی خوبه برااااای تو.....اما در مورد خجالت!!!می دونی هر چيزی زياديش بده!!همه چيز در حد تعادل خوبه!!نه بيشتر،نه کمتر!!!......شاد باشی عزيز.