آخرين تولد مرگ...(خدانگهدار)

15me.jpg

بالاخره روز موعود رسید... برگهای درخت ها زرد شد و ریخت... آسمان گریست... پاییز هزار رنگ رسید و یه بار دیگه یک سال گذشت... سالی پر از فراز و نشیب... سالی تلخ دیگری از برگ خاطرات زندگی... یه بار دیگه هرچند تلخ باز هم متولد شدم... توی آسمان غمبار و درختای خشک و نا امید... تولدی خشک و ترد و زرد همچون صدای خش خش برگها توی زیر پای عابران... و دوباره شبی دیگر در اولین روزهای تلخ پاییز...

تولدم هرچند بی فایده ... ولی مبارک تا روزی دیگر...

 وی دئو ی ترانه

برای روز میلاد تن من ... نمیخوام پیرهن شادی بپوشی...

به رسم عادت دیرینه حتی... برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو ... به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خود ببر تا اوج خواستن... بگو با من .که با من زنده هستی...

که من بی تو نه آغاز نه پایان... تویی آواز روز بودن من...

نذار پایان این احساس شیرین...بشه بی تو غم فرسودن من

نمیخوام از گلای سرخ و آبی... برایم تاج خوشبختی بیاری...

به ارزش ها ایثار محبت... به پایم اشک خوشحالی بباری..

بذار از داغی دستای تنهام... بگیره هرم گرما بستر من ...

بذار با تو بسوزه جسم خستم... ببینی آتش و خاکستر من

تو ای تنها نیاز زنده بودن... بکش دست نوازش بر سر من...

به تن کن پیرهنی رنگ محبت... اگه خواستی بیایی دیدن من

که من بی تو نه آغازم نه پایان... تویی آواز روز بودن من...

نذار پایان این احساس شیرین... بشه بی تو غم فرسودن من

....خوب یه سال دیگه هم گذشت و تقویم ها روز به روز ورق خوردن و رسیدن به 15 ماه مهر ...ماهی که شاید میخواد از خودش مهر و محبت باقی بذاره... خوب من یه سال دیگه بزرگ شدم! یادم میاد وقتی بچه بودم همیشه میگفتم پس من کی بزرگ میشم ! هیچ وقت از بچه بودن خودم راضی نبودم... حالا حس میکنم که شاید کاش بزرگ نمیشدم... کاش همون کوچولویی بودم که اصلا مهم نبود برام فردا کی هست و همیشه منتظر باشم و توی دعا هام فقط از خدا بخوام فردا وقتم بیشتر باشه تا این وقتی که خوابم رو جبران کنم و بازم بازی کنم! بازم شاد باشم... و کم کم دعا میکردم کاش روزها زودتر سپری بشن و روز تعطیلی شروع بشه که بازم بتونم بازی کنم! زندگی رو خیلی دوست داشتم...چون میدونستم فردا هنوز هم وقت دارم که همه وقتم رو برای بازیهام بذارم! هرچند که اون موقع هم تنها بودم ولی با خودم بودم و همیشه زندگی رو دوست داشتم...

حالا چندین سال گذشته ... دیگه فردا هرچقدر که میاد منو سرد و سردتر میکنه... و بهم میگه ای کاش هنوز هم...

هرچند که زندگی همیشه همینه...زندگی پر از سختیه...زندگی شاید همراه شادیه... باید تحملش کرد... همیشه وقتی این حرفها رو توی پاییز میزنم یاد اون صحنه هایی که توی کارتونی که توی بچگی هامون دیدیم میفتم... حتما یادتون هست... من دوباره میگم...

داستانی دختری فلج بود که همیشه از پنجره برگهای تک درخت روبروش رو نگاه میکرد و با امید اینکه هنوز هم برگ سبزی روی درخت هست زندگی میکرد و امیدوار بود که اونم زندگی کنه . اما پاییز سخت رسید... دخترک همچنان امیدوار بود که برگهای سبز درخت بمونه... ولی باد هر روز یه برگ رو از درخت میریخت و دخترک به زندگی نا امیدتر میشد... تا اینکه نوبت به آخرین برگ باقی مونده رسید... اما این بین نقاشی که نمیخواست دخترک امیدش رو از دست بده ... توی باد و بوران شدید تمام شب کار کرد و نقش برگ رو روی درخت کشید ...صبح که دخترک از خواب بیدار شد با دیدن برگ که تمام پاییز دوام آورده بود همیشه خوشحال و سرحال موند ولی بعد از اون شب اون نقاش به دلیل سرما و هوای بد دچار بیماری شد و جونشو از دست داد....

کاش هممون مثه اون نقاش بودیم ...اینقدر از خود گذشتگی داشتیم که بخاطر خودمون زندگی نکنیم... توی این چند سال توی این بلاگ یاد گرفتن میشه محبت کرد و محبت دید.. و حتی میشه محبت کرد و محبت ندید... ولی بازم فرقی نمیکنه! چون هیچکس برای محبت به دیگری بدهکار نیست... من هیچ وقت آدم کاملی نیستم و نخواهم شد. امسال هم که چندین سال عمرم رو سپری میکنم.میدونم از خیلیا توی این جهان هستی کمترم. چه جسمی ... چه روحی ....ولی آرزو دارم که توی این شب سال نوی زندگیم بتونم این رو بخاطر بسپارم که محبت رو بدون انتظار بخوام...سعی کنم هیچ کس رو ناراحت نکنم. سعی کنم انسان باشم...حتی اگه...

خوب یک سال دیگه هم گذشت و هر سالی که سپری شد امیدوار بودم که روزی یه جشن تولد واقعی داشته باشم...اما بارها و بارها گفتم که حتی توی این چندین سالی که عمر گرفتم حتی یکبار هم نشد... دیگه ناراحت نیستم و شاید دیگه بهش احتیاجی نداشته باشم...چون میدونم که روزی جشن تولد خوبی خواهم داشت ...حتی اگه اون روز ...روز مرگم باشه....

من عاشق. بی قایق تو دریاها می میرم... چشمامو میبندمو بی رویاها میمیرم...

جشن تولد مرگمو برای تو زیر آب میگیرم

آره دیگه...هرچی هم باشه میدونیم برای مرگمون حتما جشن خوبی خواهند گرفت... اما بازم اصلا مهم نیست... گرچه عزیزترینی بازم منو خوشحال کرد.

خوب قبل از اینکه بخوام در مورد وبلاگ عزیزم بگم... چند سال پیش ...همیشه فکر میکردم دوستی که توی نت هست هیچ وقت نمیتونه جای اون دوستیه حقیقی رو بگیره و همیشه فکر میکردم دوستایی که توی دنیای واقعی دارم بیشتر به یادم خواهند بود...اما بعدها متوجه شدم وقتی با روح انسان ها دوست میشی ...این دوستی رنگی حقیقی تر رو داره! حتی اگه آدما بد باشن هم بازم روحشون رو بهت نشون دادن و میتونی اون رو ببینی ولی گاهی بازم حس میکنی که شاید خیلی از بد ها هم توی این دنیا بهترن... که این موضوع این چند روزه بازم بهم ثابت شد این موضوع حقیقت داره... پس جا داره از همه دوستای عزیزم تشکر کنم... از اونی که عزیزه همیشه برام... از اونایی که هرجا باشن برام با ارزشن و اونایی که حقیقتا دوستشون دارم! مرسی دوستای گلم... از همه بابت تبریک ها توی ارکات . پی ام. اس ام اس. بلاگ و هر جای دیگه که بهم تبریک گفتن! و امیدوارم که منم اینقدر مثه شما با محبت باشم که روز تولد همتون رو به یاد داشته باشم و با بهترین تبریک ها به یادتون باشه. هرچند که شاید چندین سال باشه از هم بی خبر باشیم یا حتی چندین ماه...از اونایی که با اینکه من روز تولدشون رو نه تنها تبریک نگفتم بلکه ... ولی این روز رو بازم برای من باشکوه کردن و این برای من خیلی با ارزشه دوستای گل و مهربونم... از همه ممنونم...

 

خوب دیگه کم کم رسیدم به وبلاگ عزیزم...

همونطور که قبلا هم گفتم. خیلی دلم میخواست روز تولدم روز مرگم باشه...شاید این موضوع تو بدترین سال تولد اتفاق نیفتاد ...اما وبلاگ عزیزم روز مرگ خودش رو روز میلاد من گذاشته... وبلاگی که سالها همدمم بود... وبلاگی که روزگار ها رو با اون گذروندم... بهترین دوستم شد و با وفای خودش همیشه باهام موند. غم هامو تحمل کرد بدون اینکه حتی یه بار بهم بگه چرا داری مینویسی... منو خندوند... همدمم بود و چند سال خواست که توی دنیای واقعی برام یه پرپرواز پبدا کنه یا حتی شاید یه همدم...

همه این دوستایی که حالا دارمشون رو بهم هدیه داد و خودش حتی هیچ چیز ازم نخواست.جز اینکه برای یکبار هم که شده شاد باشم و روی خاطرات تلخ خطی بکشم که برای همیشه پاک بشه... منم خواستم و بهش قول دادم ولی نشد...نشد.... نتونستم...

من خواستم که حالا دیگه کمی ازم دور بشه ...کمی آزاد باشه...ولی ازم خسته نشد...چون من این رو ازش خواستم... چون میخواستم وبلاگم هم مدتی استراحت کنه...اونم مثه من روحیش رو باخته و میخوام که دوباره انرژی بگیره... و بازم به من جون بده...

میدونه که دوستش دارم .اونم من رو دوست داره و روزی دوباره بازم بر میگرده...یادم میاد وقتی که وبلاگ زدم چقدر بهش عادت کرده بودم که حتی دلم میخواست هر روز آپ کنم... یه روزی اینجا هم حسابی شور و شادی میشد و یه روز دیگه هم همدلی ها شروع میشد...یه روزی دعوا میکردیم...یه روزی آشتی ...یه روزی با دیگران شوخی میکردیم و یه روزم با غمهای دیگران گریه... توی تمام این روزا وبلاگم میزبان بود. نه فقط من...میزبان همه اون خاطرات و آدمهاش...میزبان همه روزهایی که نمیشد گفت ...

اما خوب به هر حال وبلاگم...دوست خوبم ...هرچند که هنوز دلمون میخواد دوستیمون ادامه داشته باشه ولی شاید دنیا این رو دیگه نخواد... یا شایدم دیگه روزگار اینو نخواد...واسه همین داره از پیشم میره...فعلا گفته برای همیشه... اما...

وی دئو ی ترانه

بمون ای با تو بودن فصلی از گل با ترانه...

بمون ای همصدای لحظه های خواب و رویا...صدای پای بودن توی رگهام. تو نفسهام

چه سخته بی تو رفتن...چه سخته بی تو موندن...نمیشه این جدایی باور من

وداع آخرینه...جدایی در کمینه...غروب لحظه های واپسینه

همیشه قصه های آشنایی نا تمومه...تمومه لحظه های با تو بودن پیش رومه

چه سخته بی تو رفتن...چه سخته بی تو موندن...نمیشه این جدایی باور من...

وداع آخرینه...جدایی در کمینه...غروب لحظه های واپسینه

 

آره...همیشه قصه های آشنایی ناتمومه...چاره ای نیست...یکی میمونه و یکی هم میره تا شاید زندگی بهتر در انتظارشون باشه...وبلاگ منم انتخاب کرد که خودش رو فدای من بکنه تا من بتونم همچنان باشم و شاید این بودنم رو با برگ دیگه ای قسمت کنم...

اما مطمئنم وبلاگم خوشحاله! چون میدونه که همه اون چیزایی که دلش میخواست میزبان هاش داشته باشن رو بهشون رسیدن...همه دوستایی گل من که دوست وبلاگ منم بودن... و منم فکر میکنم دیگه این اجازه رو بهش بدم که اونم فصلی از زندگی رو برای خودش داشته باشه...

اما اینم میدونه که امید آدمیه که هیچ وقت . حتی دشمنش رو از یاد نمیبره و همیشه خاطرات خوب و خوش اونها رو به یاد داره. فرقی نمیکنه از اول زندگی...وقتی که شاید 7 سال بیشتر نداشت و اولین دوستای خارج از زندگیشو شناخت تا الان که داره سال جدیدی رو شروع میکنه ... و اون تنها کسی هست که میدونه امید تو دلش تنها خوبیه دوستاش میمونه و با رفتنشون دلش براشون تنگ میشه...حتی اگه بهش بدی کرده باشن...واسه همین همیشه به یاد تیک تیک تاک عمرش هست و میدونه که یه روزی دوباره اون رو برمیگردونه ! و دوباره باهاش زندگی میکنه...

منم خوشحالم...خوشحالم که میبینم دوستایی که توی همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم همگی کم کم بزرگ شدن و هرکدوم بهترین راه رو انتخاب کردن... و اونایی هم که اسمشون توی این وبلاگ بود و هیچ وقت اینجا رو ندیدن ... یا حتی اونایی که دوست نداشتم اینجا رو ببینن و دیدن... خوشحالم اونایی که حس میکنم اذیتشون کردم وقتی به جایی رسیدن ازشون جدا شم . چون این رو از وبلاگم یاد گرفتم که هیچ وقت رفیق نیمه راه نباشم...

امیدوارم همه و همه همچنان موفق باشن.و هیچ کسی نه از من و نه از وبلاگ من ناراضی نباشه و همیشه بتونم خبر خوبی از اونها داشته باشم... میخوام از دوستایی بگم که با من بودن و حالا راه خودشون رو پیدا کردن... دوستایی که همشون خوب بودن. دوستایی که فکر کردم بدن ولی خوب بودن و دوستایی که فکر کردن من بدم ولی ... شاید حق داشتن... و تا آخرین ها مثه شیده که بالاخره رفت دانشگاه و مهسا که رفت خونه بخت... همشون برام عزیزن. چون دوستام هستن ولی خوب منم برای خودم مثه همه عزیزی دارم که...

به هر حال وبلاگم برای همیشه داره مارو ترک میکنه و امیدوارم که وبلاگ عزیزم هم بهترین لحظه ها رو برای خودش داشته باشه تا روزی که دوباره همدیگه رو خواهیم دید...

خوب و دوستان گلم ... ما دیگه با رفتن بلاگم . شاید ارتباطمون کمتر بشه اما سعی میکنه به اونایی که به یادم بودن به یادشون باشم. هرچند اگه نتونستم خودم رو نشون بدم... ولی خوب سعی میکنم که شاید بعضی حرفهای روزمرم رو توی کامنت های وبلاگ بهناز عزیز بگم.چون فکر میکنم وبلاگی هست که من توش از نظر کارهای روزمره راحتم و خوب اکثرا به روز میکنه (البته با اجازش)...و وبلاگ دوست عزیزم. دیگری که همیشه خانه دیگر من هست و خواهد بود...

همتون رو دوست دارم...و به یادم خواهید موند... چون بقول دوست عزیزی... نمیشه لحظه های با شکوه رو فراموش کرد! پس از اونم ممنونم...

این متن هم یه چند روزی اینجا میمونه و خوب بعدم پایان همه خاطرات ...تا روزی که دوباره وبلاگم تصمیم بگیره با من باشه...

موفقیت همه دوستام از همه چیز برای من با ارزش تره و من رو خوشحال میکنه .پس امیدوارم که توی همه لحظات . حتی لحظات آخر بهترین ثانیه ها رو داشته باشید...

التماس دعا دارم. اگه دوست داشتید به یاد منم باشید...

به امید روز های بهتر...

دوست کوچیک شما...

امید.

خدانگهدار...

 

همیشه قصه های آشنایی نا تمومه...

/ 12 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
behnaz

آخییییییییییییییییییییییی بچه گیا یادش بخیر شیطنت ها ، هر چند من الانشم شیطونی میکنم ولی آخرش میندازم تقصیر بقیه ... ولی دیگه نمیخوام به اون دوران برگردم با اینکه بهترین دوران زندگیم بوده ! فکر اینکه دوباره باید این همه سختی بکشم و آدمایی رو تو این مسیر از دست بدم - موقت یا دائمی - منو میکشه !!!

behnaz

اون دختر فلج رو که میگی بچه بودم کارتونشو دیدم ! چقدر هم رو من اثر گذاشت !!! یه پا ترزا شدمممممممم

behnaz

میدونی خوبی نت چیه ؟؟ در عین سکرت بودن میتونی تمام احساس و حرفاتو بیان کنی ! اینجا دیگه خودتی !!!! حالا کاری ندارم با اونایی که اینجا هم نمیتونن از اون نقاب های دروغین بپرهیزن ...

behnaz

من از اینجا خیلی خاطره دارم ... (یاد ایام )

behnaz

...همیشه قصه های آشنایی ناتمومه... واقعاًً ... چه دلگیره این میوزیک غم دنیا روی شونه های آدم بدجوری سنگینی میکنه !!هییییییییییییییییییییییییی.............

behnaz

خواهش میکنم خونه خودته ...

behnaz

امیدوارم شیده و مهسا هم موفق باشن

behnaz

و در آخر با بهترین آرزوها بدرقه میکنم وبلاگ عزیزتو ! همیشه جدایی سخت بوده و هست از آدما گرفته تا اشیا ء یادگاری ....

SaRa

برای بهـــترين ها بايد بهتـــــــرين ها رو آرزو کرد.

رضا

...