صبر

بالاخره لحظه هايي هست كه آدم حتي از خودشم خسته بشه و تا ميتونه داد و فرياد بزنه! پست قبلي منم كه پاك شد دقيقا تو يه همچين حالتي بود! ياد خودم و روزها و شبهام كه با اشكام پايين ميومدن و من مينوشتم و خودمم نفهميدم كه دارم چي كار ميكنم و چي ميشم و بعد از پستش از خستگي بيهوش شدم ولي به هر حال كار اشتباهي بود،حتي اگه واقعيت بود...ولي واقعا تحت فشار بودم و هستم كه وقتي يه لحظه اميدم و به آينده از دست ميدم ديگه نميتونم و نتونستم كه جلوي خودمو بگيرم! به هر حال اشتباه بود چون صبر و اميدم رو يادم رفته بود.يادم رفته بود كه هنوزم كسي هست كه فكرش با منه....<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

امروز يا بهتر بگم امشب توي همين لحظه يكي از آشناهاي خيلي نزديك توي آسمونه و داره ميره اونور دنيا و براي هميشه اونجا بمونه...خوب اين چيز خاصي نيست! خوب من دل خوشي شايد بخاطر بعضي مسائل پيش اومده ازش نداشتم و خوب هرچي هم كه تماس ميگرفت جوابش رو نميدادم و شايدم بهتر بگم بهش حسرت ميخوردم ! آخه اين كسي بود كه من به اينجا رسوندمش! اينم مثه همه آدماي ساده و سطحي نگر بود ولي شوق دنياي بيرون از اينجا و روياي بيرون رو من توي سرش انداختم و باعث شده بودم كه ديگه حتي يه لحظه هم فكرها كوچيك به سرش نزنه ولي ديگه داشت نا اميد ميشد كه پرپروازش رو بدست آورد و پريد.... پرپروازي كه براي اون واقعي بود! براي كسي كه شايد مثه اطرافيانش ميتونست يه فرد معمولي باشه ولي ....

شايد چند وقت بود همش به خودم ميگفتم كه خوب ايشون چه جوري اينقد شانس آورد! البته اگه اين اتفاق براي من ميفتاد شايد به اندازه اون برام ارزش نداشت چون براي اون رفتن به اونجا نقطه آخره ولي براي من نقطه اول بود ...ولي يه دفه ياد قديما افتادم! ياد اون زماني كه ميديدم دلخوشيش به چند تا نوار و آهنگ بود . ياد زماني كه همش كتاب دستش بود و درس ميخوند تا دانشگاه قبول بشه.ياد زماني كه وقتي من يه بار از اون جاده اي كه اون براي رفتن به دانشگاهش ميگذشت تا به اون شهرستان بگذره ميرفتم حالم ازهمه چيز و همه كس گرفته بود ولي اون توي تنهايي درس ميخوند...يادش بخير...يه زماني تولدش رو توي كوه گرفتيم!! ياد زماني كه در به در دنبال جايي براي كار ميگشت! ياد زماني كه از خيلي چيزايي كه اطرافيانش داشتن و ميتونست انجام بده گذشت. و ...حالا بعد از چندين سال وقتي خيلي از حرفها رو تحمل كرد و خيلي از چيزها رو ديد پرپرواز خودشو بدست آورد! و حالا خوشحاله و دلش به آينده خوشه و يه زندگي راحت...شايد نه الان، شايد هيچ وقت ديگه خودشم ياد اين خاطرات نيفته ولي يه چيزي داشت كه تونست خودش رو به اينجا برسونه...صبر.... ولي گاهي چقد آدما ميتونن با ديگران فرق بكنن! همين خواهر ايشون ، تو همون سالهايي كه فرصت داشت ازدواج كرد و حالا از اينور به انور ميزنه و تنها تفريحي كه داره اينه كه دو ساعت بچه خونش نباشه!! و استراحت كنه!! واقعا من نميدونم چرا اينقد سطحي نگري ميتونه افراد رو نابود كنه ولي بازم براي بعضي ها درس عبرتي نميشه و بازم ادامه ميدن...عجيبه! فرق بين آدمها هم خيلي عجيبه!

كل اين مطلب رو گفتم كه بگم ،صبر ...اندكي صبر سحر نزديك است!و شايد اين داستان رو هم گفتم كه نشون بدم پرپرواز واقعيه! و احتياج به هيچ چيز نداره جز ....، ...ميدونم هر روزي كه من ميگم ميخوام صبر كنم يا مثلا ميخوام اوضاع رو بهتر كنم همون روز بدترين اتفاق ها برام ميفته و بدترين صحنه ها رو ميبينم ولي چاره اي نيست ،ميخوام صبر كنم حتي چند ماه! ولي بعد از اون ديگه يا موفقيت يا هيچي! با اينكه داره همينجور تيك تيك ساعتها ادامه پيدا ميكنه ولي وقتي چاره اي نيست چه فايده كه همش بگم ناراحتم! اگه ناراحت باشم خوب گريه ميكنم! اگه نتونم ادامه بدم صبر ميكنم ولي ميدونم و ميخوام آينده خيلي روشن باشه ...ميخوام از اين زير صفر بودن خودم رو بكشم بالا و برم بالا و بالاتر! ميگن اگه راهي نبود بعد از بيراهه برو! پس تا يه راهنما دارم چرا بايد ناراحت باشم! فقط خدايا ...اين راهنما مو به مقصدش برسون! و به منم قدرت بده كه همراه خوبي باشم...

/ 10 نظر / 5 بازدید
شینا

ميدونی من فکذ نميکنم بد باشه که فرياد زدی....چون حس ميکنم خيلی خوب درکت ميکنم...دقيقا جمعه شبی خودم با اين حس بد دست و پنجه نرم ميکردم...بهو حس خفگی بهم دست داد حس کردم ميخوام داد بزنم اما ساعت ۴ صبح بود...بی صدا اشک ريختم...فقط پيراهنم رو چشمام بود....هيچ جارو نميديدم اما مينوشتم...اميدوارم بتونی راهنمای خوبی باشی همين امشب يه جايی خوندم آموخته ام در زندگی اگر ماری برای کسی از دستم بر نم آيد لااقل برابش دعا کنم...حالا منم تنها ميتونم برات دعا کنم...سبز باشی و سربلند!

B a H a R

چرا همیشه میگی بقیه سطحی نگرن و (( تو )) عمقی نگر و دنبال پرپرواز ؟! اگه عمقی نگری يعنی اينی که تو ميگی --شوق دنياي بيرون از اينجا و >روياي بيرون< رو من توي سرش انداختم و باعث شده بودم كه ديگه حتي يه لحظه هم >فكرهای كوچيك< به سرش نزنه-- و سطحی نگری یعنی این --دلخوشيش به چند تا نوار و آهنگ بود . ياد زماني كه همش كتاب دستش بود و درس ميخوند تا دانشگاه قبول بشه-- من به شخصه همون سطحی نگری و بچگی و خامی و سادگی و نفهمی رو ترجیح میدم !

.darya

پر نده در غم هجران تو چه بايد کرد.... دلم برای نگاهت بهانه ميگيرد... دلم اگر بروی در خزان هجرانت چو يک کبوتر بی اب و دانه ميميرد

behnaz

{ولي واقعا تحت فشار بودم و هستم كه وقتي يه لحظه اميدم و به آينده از دست ميدم ديگه نميتونم و نتونستم كه جلوي خودمو بگيرم! به هر حال اشتباه بود چون صبر و اميدم رو يادم رفته بود}عزیزم همه ما ها چنین شرایطی رو تو زندگیمون تجربه میکنیم !!!اگه پرپرواز واقعیه پس تلاش کن بهش برسی و دنیای خودتو اونجور که میخوای بسازی ولی همیشه یادت باشه که خودت باشی!برای من که امید مینجوریشم خیلی عزیزه!! خیلی:* تیک تیک ساعته میگه : فرصت واسه جبران اشتباهات خیلی کمه ، پس مواظب باش ! منم وقتی دلم میگیره گریه میکنم آدمو آروم میکنه! ولی من اون موقعی آروم تر میشم که بدونم دوستام هیچ مشکلی ندارن و غمگین نیستن!همیشه بهترین آرزوهای من بدرقه ء راهته ، یهو نری بی وفا شی ، مث ِ غریبه ها شی :(((....

بانوی فروردین

سلام امید...امیدوارم آثار اون شب واقعآ از وجودت بیرون رفته باشه و با انرژی به راهت ادامه بدی.اولین نکته مثبتی که تو این یادداشتت به چشم می خوره اینه که به یک اشتباهت اعتراف می کنی و این خیلی عالیه.این یعنی یه گام بزرگ به جلو!هیچکدوم از ما از اشتباه مصون نیستیم اما اآدم موفق اونیه که سریع به اشتباهاتش پی ببره و خودش رو اصلاح کنه.از گفتن این که اشتباه کردم نباید ترسید.از این باید ترسید که اون اشتباه رو تکرار کنی!اون روز کامنت رو آفلاین نوشتم و تا اومدم پست کنم دیدم یادداشتت رو پاک کردی!شاید اگه منم اون کامنت رو پست می کردم الان خیلی چیزها تغییر کرده بود.به هر حال همه چیز تموم شده و فلش بک هم نداریم مگه نه؟

بانوی فروردین

اما راجع به آشنایی که به دنیای خارج رفته باید بگم اونجا برای افراد سطحی همین دنیای تو ایرانه...مهم نیست بریم اون طرف مرزها بلکه مهم اینه که به چه منظوری یا با چه هدف و برنامه ای میریم.که خودت بعدا خیلی قشنگ گفتی که اونجا تازه نقطه شروعه...می دونی من خیلی بررسی کردم و دیدم واقعا کارهایی که می خوام انجام بدم تو ایران برای یک دختر یا غیر ممکنه یا خیلی خیلی سخته.ضمن اینکه اهداف فرهنگی دارم که خودت می دونی چی هستن و واقعا فکر نمیکنم تو ایران عملی باشه یعنی جو ایران نمی تونه این چیزها رو قبول کنه.و واقعا درکش رو هم نداره.و تذکر یک مسئله به فردی که آنرا درک نمیکند هیچ سودی نخواهد داشت!جریان کتابفروشه رو که می دونی؟:).اهدافی که به اندازه جونم برام مهم هستن.پس هیچ وقت نگو یکی رفت خارج...بلکه بپرس کجا رفت؟به چه هدفی رفت؟شغل و وضعیت اجتماعیش چی خواهد بود... راجع به خواهر ایشون گفتی باید بگم واقعا همین جوریه.یادمه مامان یکی از شاگردام میگفت من از صبح تا شب بچه هامو این کلاس اون کلاس می برم شوهرم میگه آخرشم این بچه ها هیچی نمیشن:))(واقعا چه دخترک لوس بی نمکی هم بود.فکر کنم از همه شاگردام کمتر دوستش داشتم!:))

بانوی فروردین

همیشه وقتی تحت فشاری به خودت بگو این فقط تو نیستی که داری سختی می کشی غیر از تو هم هستن.تمام اونایی که از یک زندگی عادی و معمولی بیزارن این سختیها رو متحمل میشن.اتفاقا چند وقت پیش یه فیلم دیدم که جریان مربوط به یک دختر آمریکایی بود که می خواست متفاوت باشه.هدفش هم واقعا زیبا بود.کاری ندارم که راه نه چندان درستی رو انتخاب کرده بود اما در نهایت به همین خاطر از بین رفت...اون هم تو 31 سالگی!...می دونی امید جامعه نمی تونه چنین افرادی رو تحمل کنه پس خواهش می کنم برای سختی های بزرگتر از این خودت و روحت رو آماده کن.ما نباید بذاریم اونا ما رو متوقف کنن!ما باید اونها رو متوقف کنیم!

بانوی فروردین

آخه نمیدونم فایده بچه دار شدن چیه وقتی همش قراره دیگران به بچه ات چیز یاد بدن و تربیتش کنن!خوب این میشه بچه دیگران!و اگه عرضه بزرگ کردن بچه رو ندارید خوب لطفا منصرف بشید! البته افرادی هم هستن که واقعا بچه های خوبی تربیت کردن در حین اینکه خودشون هم نقش مهمی تو جامعه داشتن.به نظر من فقط به شعور و لیاقت پدر و مادر بستگی داره. و راجع به پاراگراف آخر بگم...نترس! اشک بریز!...نمی دونم اگه اشک نبود چطور می خواستیم آروم بشیم.اما به خاطر خدا یه جوری خودت رو آروم کن.با نوشتن.با فریاد با اشک...نذار تلخی تو قلبت بمونه... منم که میدونی مثل همه فروردینیها نمیتونم تو حال غم بمونم...اگه بمونم بد وضعیتی پیش میاد و خوب تقریبا زندگی رو به کام همه تلخ می کنم.آخه سفیر بهار باید بهاری باشه...اگه نباشه پس کی؟پس کی باید به دیگران بهار و طراوت بده؟و نذار احساسات منفی چشمت رو به خاطرات و چشم اندازهای قشنگ ببنده.

بانوی فروردین

و باز که این حرف زشت بی ادبی رو تکرار کردی!تازگیا خیلی بی ادب شدیا!اون ژست یکشنبه که همش بی ادبی بود!:"زیر صفر"...بهتره دیگه اصلا چیزی نگم حتی تکرارش هم زشته... آینده مال ماست..آینده با تلاش ما و یاری خدا مال ماست!.و خدا....خدا...یادمه ماه رمضون یه مناجات خیلی زیبا تو تلویزیون شندیم که باور کن اشکمو در آورد...و اون این بود:"خدایا!می دانم که حتی شایستگی سخن گفتن با تو را ندارم،اما این امید و اعتماد قلبی به لطف و مهربانی و کرامت همیشگی توست که مرا هر بار به درگاهت می کشاند."

مينا

(ميخوام صبر کنم حتی چند ماه! ولی بعد از اون ديگه يا موفقيت يا هيچی!) تو اسم اينو ميذاری صبر ؟! با اينکه عمر ما خيلی کوتاهه که بخوایم همش صبر کنیم اما اگر بعد از چند ماه موفقيت سراغت نيومد اونوقت چی؟ واقعا هيچی ؟؟