کاشکی...

میدونید نمیدونم من چه جور آدمی هستم! من نه! شاید خیلی از انسانها... خیلی ها ... یکی هم مثه من... بعضی موقعها بعضی ها عزیز میشن! و ولی من یه حسی دارم بعضی وقتا که شاید هیچکس نداشته باشه...اونم اینه که اینقدر سختی دیدم که شاید از آدما بغیر از چند نفر اصلا خوشم نیاد... ولی وقتی حس میکنی که ممکنه دیگه کسی نباشه ... اون موقس که دلم به درد میاد و دوباره میشم همون آدم سابق! یه آدم مهربون که برای دیگران نگران میشه... حالا امروز صبح باز هم مثه همیشه خواب میدیدم که ضد ضربه شدم و کلی اسلحه هم دارم و همه رو نابود میکنم و تا زور دارم میرم جلو و هیچ کس نمیتونه جلومو بگیره... اما...

امشب که داشتم توی دنیای خبرها گشتی میزدم... مثه چند شب پیش که سر جریان م ا ه و ا ره بود نگران شدم . آخه نوشته بود که دیروز یه بمب قوی تو یکی از خیابون های توی ماشین کار گذاشته بودن که این خیابون هم یکی از مسیر هایی که خیلی از آشناهای من از اونجا رد میشن که حالا شانسی اون رو پیدا کرده بودن و بخیر گذشته بود.راستش چرا دروغ ...نگران شدم . اونم خیلی ... دلم میخواست همین موقع شب برم همه اونها رو صدا کنم که توروخدا مواظب باشید... :( من نگرانم! دوباره دلم داره میلرزه... اما این موقس که هیچکس مثه همیشه نگرانی من رو درک نمیکنه و مطمئنا میگن اینم دیوونه شده ها! اما چمیدونن تو دل من چی میگذره... چه میدونن ... ولی بازم با همه اینها دلم میخواد بهشون بگم ولی نه این موقع شب. میگم امشب رو از خدا کمک میخوام و فردا بهشون میگم... گرچه چی بگم؟! بگم از کنار ماشین رد نشید؟! نمیدونم همیشه حتی یه چیز جزیی باید فکر و ذهن من رو مشغول کنه حتی اگه هیچ خبری هم نباشه... برای همین خیلی وقتا حس میکنم که چرا باید اینجوری باشم که برای همه نگران باشم در حالی که بقیه فقط منو تحمل میکنن... اما من همیشه اینجوری خواهم بود! حتی برای اون دشمنی که من رو اذیت کرد . حتی برای اون دوستی که دوستی نکرد! برای اونا میخوام که فقط باشن! میخوام زندگی کنن! میخوام وقتی لذت دنیا رو چشیدن اون رو حس کنن...

نمیدونم گاهی به خیلی ها حسرت میخورم... به اونایی که همیشه دلشون خوشه! نگران هیچی نیستن! همیشه میگن و میخندن. هیچ وقت نگران این نیستن که آینده چی میشه؟!

من که گاهی آینده اینقدر نگرانم میکنه که یه دفه از خواب میپرمو و دستامو روی صورتم میگیرم و فکر میکنم و آخرم میگم بیخیال... خدایا خدایا... اگه برام چیزی نذاشتی! اگه همه رو به عهده خودم گذاشتی. کاری نکن که اینجور نگران بشم... چون تو هستی که ازش کمک میخواام... بازم کمکم کن...کمکم کن...

 

چند روزی هست که دلم به هیچ کاری نمیره...راستش خسته شدم از چیزی که هستم! دارم بازم یواش یواش به این نتیجه میرسم و به خودم میگم امید قبول کن اشتباه کردی! قبول کن باید همه رو تحمل میکردی ! چه تو کار . چه اونهایی که مدتی باهات دوست بودن... بعد دوباره به خودم میگم...نه نه! اونا در حق من خیلی بد کردن ! من باید بازم بیخیال میشدم؟! بعدش دوباره به خودم میگم...خوب حالا غصه خوردن چه فایده داره! همه اونهایی که داری بهشون فکر میکنی دیگه بازگشتی ندارن! و برای همیشه از بین رفتن...مثه یه برگ توی باد که هیچ وقت نخواهی فهمید که اون برگ مال درخت تو بوده یا نه...

برای همین دیگه خاطرشون هم ارزشی نداره و فقط توی دلم میگم... هیییییی.....یادش بخیر....

گاهی با بعضی آهنگها زندگی میکنم...حتی اگه کاری هم داشته باشم...بعضیا منو تا اوج خیال میبرن و شایدم یه روزی یادشون بیفتم و حقیقت پیدا کنه.... چند روز پیش وقتی تو خیابون میرفتم... بدون اینکه هیچ مقدمه ای داشته باشم یا اصلا یادم بیاد که این شعر رو چه جوری حفظ کردم بدون هیچ دلیل خاصی که شاید اصلا آهنگ هم به حالم مربوط نشه! اینو شروع کردم به خودن...

امروز که محتاج توام جای تو. خالیست...فردا که میایی به سراغم نفسی نیست

.... نکن امروز را فردا ...بیا با ما که فردایی نمیماند ... ......

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود. دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

یه دفه هم بدون دلیل از یه آهنگ که هیچ وقتم باهاش رابطه ای برقرار نکردم خوشم میاد و توی فکرم خودم و یه نفر دیگه رو روی صحنه فرض میکنم و اون رو به بهترین نحو اجرا میکنم...هه!

دو تا حیرون ...من و تو... زیر بارون من و تو.... من و تو ...

با قدم ها جاده غربت و اندازه زدیم...تو خیابون غریبه حرفای تازه زدیم..

هر دو خسته از زمونه حرفا گفتیم عاشقونه ... تو خیابون غریبه واسه هم شدیم دیوونه

من و تو همدیگه رو یک شبه پیدا کردیم... توی قلب عاشقمون ولوله بر پا کردیم...

من و تو قصه تنهایی رو رسوا کردیم ...دنیا رو با چهره خوش بینی آشنا کردیم

خوب اینم یه نوعش بود و شایدم گاهی آدم توی سرزمین خودشم غریبس! بین همه اون به ظاهر آشناها ... زیر چشمای فریب کار خیلی ها ... اون موقس که حتی اگه اونور دنیا نیستی ...اگه تنها هم نیستی بازم حس میکنی که اینجا غریبه ای ... 

مسافر شهر غمي
غريبي مثل خودمي
تو صورتت پر از غمه
غصه داري يه عالمه
دوست داري درد و دل كني
دلت گرفته از همه

غريبه توي غربت
نگي چي شد محبت
بگي ميگن ديوونه است
حرفاش چه بچه گونه است
تقصير آدما نيست
اين همه درد دوا نيست
آب و نون و نفس
كجا اومدي تو قفس

تو هم مثل همه ما ها
سر دو راهي موندي و
دل رو به درياها زدي
گفتي غريبي بهتره
واسه همه در به درا
اين ديگه راه آخره

راه آخر هرچی که هست بذار بیفته...بذار برای جفتمون بیفته... و با یاد این یاد تنها اس ام اس سیو شده ای که خودم نوشتم رو میفتم که ... فرق تقدیر و جنون هیچ کس به ما نگفته...بذار اتفاق آخر واسه جفتمون بیفته....

اما کاشکی ....

قفس به اين بزرگي کاشکي پرنده بودم


مهم نبود پريدن ولي برنده بودم
فرقي نداره وقتي ندوني و نبيني
غصت ميگيره وقتي ميدوني و ميبيني
غصت ميگيره وقتي ميدوني و ميبيني

/ 0 نظر / 8 بازدید