کم نيار... ازت خواهش ميکنم!

یه چند روزی هست که همش دوباره افتادم توی عمق شعر های آهنگا و دلم میخواد که همه هم اینو بشنون و گاهی دلم میخواد که خودم اونایی که دوست دارم رو بخونم ! نه فقط بخونم .دوست دارم همه کاراشو خودم بکنم حتی کلیپ هاشو جوری درست کنم که خودم دوست دارم و واسه همین خودم رو توی اون محیط حس میکنم و سعی میکنم که اونی که آرزو شو دارم تو ذهنم بسازم .......

یادش بخیر ....از بچگی همیشه اینجوری بودم یعنی دلم میخواست خودمو به هر در و دیواری که شده بزنم تا معروف بشم! اما همیشه جز دردسر برام چیزی نداشته و آخر هم انگار نه انگار ....

حالا هم که تموم درها به روم بسته شدن .... و فقط منتظرم ...تا کی رو خودمم نمیدونم فقط منتظرم... و خسته از همه کارهای قدیم و جدید ....

یه زمانی هم از اینکه دوستای دیگم به جایی برسن افتخار میکردم و دلم میخواست که همه دوستام جزو بهترین ها بشن .همیشه هم بودن ... و آرزو دارم که همیشه هم باشن ولی نمیدونم چرا بجای اینکه از اینکه طرف دوستم هست خوشحال باشم همیشه ناراحت بودم.شاید دلیلش این بود که همیشه از این میترسیدم که نکنه من در حد و اندازه های اون نباشم....و همیشه این ترس باعث شد که از همه چی جا بمونم .چون همونقدری که من کمک میکردم هیج وقت بهم کمک نشد و همیشه شدم مثه یه انگلی که فقط یه دوست معمولیه و بودن و نبودنش زیاد فرقی نداره....نمونش همین پارسال بود ....وقتی یکی از دوستای قدیمیم توی المپیاد جزو نفر برتر شده بود همیشه به من گفته میشد یادته خودشو میکشت که فقط یه بار نمرش از تو بیشتر بشه ولی حالا .... هیچ کس نگفت که اون چه جوری به اونجا رسید....بیخیالش ...اصلا حرف اینا نیست...اینا رو گفتم بگم که چند شب پیش یه خوابی دیدم که دوباره این خاطرات برام زنده شد و با اینکه هیچ ربطی به این موضوع نداشت ولی.... به هر حال دوباره یادم افتاد که خیلی عقبم و هیچ کاری نمیتونم بکنم....بگذریم...

دیشب گفتم دوباره سری به وبلاگ هایی که حتی چند وقتی بود سراغشون نمیرفتم بزنم و مدت زیادی وقتم از شب رو گرفت که نتیجش البته سر درد شدیدی بود که امروز داشتم و میدونم که یه هفته هم دست از سرم بر نمیداره.... اما دلم میخواست بخونم و بدونم که بقیه چی کار کردن و به کجا رسیدن ....اما...حرفهایی که هیچ وقت به خودشون نگفتم....

رفتم به یه وبلاگ قدیمی .... بازم تو رویاهای خودش بود... با همه ولی تنها ...دلم میخواست بهش بگم ...کاش میدونستی اونایی که اطرافتن پولت رو میخوان نه خودتو ....مراقب باش.... مواظب باش ....کاش اون روزی که بخوای دعا کنی که کسی خودکشی نکنه دستش رو بگیری نه اینکه حالا بالا رو نگاه کنی و در آخر هم بگی آه ...کاش اوضاعش بهتر از این بود...کاش یه نگاه به خودت و اطرافیانت میکردی و میدیدی که کی این ملت رو به این حال و روز در آورده نه اونایی که تو و دوستات داری پشتشون بد و بیراه میگی و آخر هم میگی چرا جمع صمیمی مارو از بین بردن! وقتی سوار ماشینی یه نگاه به خودت بنداز نه اون بچه فالگیر توی خیابون....

و اما یه وبلاگ دیگه....وقتی خوندم به خودم گفتم امید تو هیچی نیستی! چون فقط ادعا داری که میتونی کسی رو بالا بکشی...میخواستم براش بنویسم که تو میتونی بالاتر از اینها باشی خودت رو نابود نکون! ارزشت بیشتر از اینهاست که اسیر کس دیگه ای بشی...میخواستم بگم دنیای تو میتونه حتی توی شوخی بیشتر از اینی باشه که تو نوشتی ....یه کمی به خودت بیا....اما دیدم نه ! حالا که خوشحاله بذار باشه ...چرا باید از آینده بترسونمش وقتی خودم هنوز همون جا گیر کردم...

و اما بعدی ....حرفهایی که درکشون برای همه آسون نیست...چون فقط خودش میتونه بفهمه چی داره میگه...چون برای خودش مینویسه ولی من که با نوشته هاش آشنام ....میشناسمش ... میخواستم بگم یادت میاد یک سال پیش تو چه فکری بودی! میخواستم براش بگم یادت میاد بهت گفتم مطمئنم که سال دیگه حتما قبول میشی...و میتونی شاد و خوشحال باشی...چرا قدرشو نمیدونی! چرا از زندگیت استفاده نمیکنی حالا که بهت رو کرده...حداقل مثه خیلی های دیگه اگه نمیتونی کسی باشی از بودنت شاد باش و به خودت قدرت بده نه اینکه به فکر بارون و برف باشی... ولی گفتم هر کسی برای خودش مشکلاتی داره که برای خودش مهمه...حالا که اونم نمیتونه از این وضع فرار کنه بذار با دل خودش حرف بزنه ....نه اینکه فراموش کنه....

و همینطور وبلاگ های دیگه.... که حتی دلم نیومد نظر بدم .... برای کسی که اینقدر پاک و سادست تا کسی که حتی نمیدونه چه جوری حرمت خودش رو حفظ کنه و هرچی میشنوه حقشه .... و کسی که فقط خودش بود ........

و اما رسیدم به یکی مثه خودم ....خودم رو خوب میشناسم .پس نیازی نیست که توی دلم حرف بزنم ... اما کسی که خیلی بیشتر از من میفهمه... چون اونم یکی مثه منه که حقش اینجایی که هست نیست و با اینکه داره برای آینده تلاش میکنه ولی من توی قدرت تحملش موندم! چه جوری میتونه اینقدر به آینده امیدوار باشه وقتی که هنوز به نیمه راه هم نرسیده . ولی هنوزم به این امیدواره که بتونه خیلیا رو نجات بده ...دوباره نیرو میگیرم و میگم اگه کسی مثه من میتونه اینقدر نیرو داشته باشه چرا من باید کم بیارم ....بازم بهم نیرو میده ولی ....این مدت زیادی طول نمیکشه و بازم میترسم .میترسم از اینکه حتی خود من هم با من نباشه...میترسم از اینکه با هم به جایی نرسه ... میترسم.... چرا من اینقدر ترسو شدم....چرا ....

ولی من هنوزم میترسم ...میترسم از اینکه کم بیارم ....و هیچکس هم دستم رو نگیره....و مثه همین الان تنها یه گوشه فقط بتونم بنویسم که چرا من اینقدر بدبختم! تا کی باید روزا و شبا بی نتیجه از بین بره ...بدجوری افسرده شدم ....بدجور....

اعتماد به نفسم رو از دست دادم! آخه حرف زدن خیلی آسونه ولی عمل کردن خیلی سخته! فقط از همه یه خواسته دارم .یه جایی رو بهم معرفی کنید که برم 1000 سال دعا کنم که لااقل از این وضع بیرون بیام! نه ناراحت نیستم! هنوزم به آینده امیدوارم! ولی الان وضعم ناجوره ....چون هرچی صبر میکنم بی فایدس.....ای بابا ....من طاقتم کم نیست....ولی باید بدونم امیدی هست یا نه! آخه اگه قراره هیچی نشه خوب صبر چه فایده داره......

دوباره یاد حرفاش میفتم ....هنوز به من امید داره.....پس امید خودت باش.... کم نیار.......................خدایا کمکم کن....

/ 16 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
behnaz

"یه چند روزی هست که همش دوباره افتادم توی عمق شعر های آهنگا و دلم میخواد که همه هم اینو بشنون و گاهی دلم میخواد که خودم اونایی که دوست دارم رو بخونم !">>> مث ِ من! " دلم میخواست بخونم و بدونم که بقیه چی کار کردن و به کجا رسیدن ....اما...حرفهایی که هیچ وقت به خودشون نگفتم...." نمیدونم چی بگم ! در مورد من که کاملاً حق داری ! باید اسمشو میذاشتم : هذیان های یک روانی یا چیزی شبیه به این ! آره تو راست میگی ولی نگرانی من پارسال بیشتر به خاطر اونایی بود که نگران آینده ء من بودن ! فعلا که دارم راهی رو میرم که همه گفتن : برو! نه راهی که .... ! همه چیز موقتی شده ! مخصوصاً عُمر خنده هامون ! ولی تو گریه کم نمیاریم ! خیلی وقته که حس میکنم به پوچی رسیدم ! روحم مریض شده! خسته ام ....خسته....یه نگاهی به دور و برت بنداز ! اکثر آدما خسته ان! دلگیرن ! همونایی که حتی از حرف زدن با هم هم فرار میکنن و همه چی تو مسیج های بی روح خلاصه میشه ! راستی نکنه یه روز حرف زدن رو هم از یاد ببریم ! چی به سر آدم اومده که تا بگن : تق دلش میشکنه!آدم تنها مونده ! دنبال یه ندا میگرده ! دعا میکنه! گریه میکنه !

behnaz

میگه : خدایا به دادم برس! آره آدم خیلی وقته که تنها شده! دلتنگ خوبی،محبت،عشق بی ریا،کمک و...میگرده!دل آدم ازدورویی،دروغ،تهمت،سیاهی و ... پُر شده!!:((((( آدم میشکنه! میره یه گوشه ء پنهون میشینه و گریه میکنه ! اگه یه جا رو پیدا کردی که بتونی خالصانه دعا کنی منم خبر کن! خیلی محتاجم! **راستی اینم بدون که همون موقعی که تو غمگینی و تو تنهاییت اشک میریزی و غصه فرداها رو میخوری که چی میشه ،شاید کسانی باشن که برای ِ تو و غم وغصه های ِ تو اشک بریزن و میون این همه آشنا و غریبه ، هر وقت دعا میکنن ، تو جزء اون نفرات اولی باشی که براش دعا میکنن و آرزوشونه که تو رو اون بالا بالا ها ببینن ! هرچند گاهی اوقات خیلی فاصله اس !!! اینو حس کُن نه تو قالبِ مُشتی از کلمات و حرفای قشنگ ! اینو با قلبت حس کُن !!!.....!**دیگه کسی نمیگه : Show me the meaning of being lonely !! آخه همه تنهان !!!

بانوی فروردین

همیشه می گن زندگی بی ارزشه!اما من می گم به عکس!لحظه لحظه زندگی با ارزشه!زندگی خیلی با ارزشه!اما من زنده ام که زندگی کنم!اما زندگی نمی کنم که زنده باشم!این یعنی اینکه امید به فردا من رو سر پا نگه داشته.و قبلا هم بهت گفتم پارسال تابستون سه ماه این امید رو از دست دادم و واقعا هم تا مزر نابودی پیش رفتم.اما اون موقع یه اشتباهی می کردم.اون موقع به این خاطر امیدم رو از دست دادم که هیچ یار و همراهی نبود.هیچ بشری من رو درک نمی کرد.هیچ راهی نبود جز یه راه معمولی.جز یه اینده نا معلوم.جز یه مشت آدم چاپلوس و دروغگویی که اسم خودشون رو دوست گذاشتن و حتی هیچ وقت هم هیچ دوستی به فریادم نرسیده و همیشه تو بدترین شرایط روحی تنها موندم.اما..خدا شاهده هیچ وقت نمی تونم دیگران رو تو اون حال تنها بذارم...حتی اگه ازشون متنفر باشم. واقعا فایده داشتن این همه دوست چیه؟

بانوی فروردین

سلام.روزگاز خیلی سریع می گذره.چه بترسی چه شجاع باشی.چه به استقبال خطر بری چه از ترس از مقابله با مشکلات حتی از بهترین سالهای جوونی لذت نبری.تو داستان تصویر دارین گری،شخص دارین گری یک پسر فوق العاده زیبا و 20 ساله بود که ازش یه تصویر کشیده شد.بعد از کشیده شدن اون تصویر و صحبت با شخصیت سیاه داستان، دارین آرزو می کنه که ای کاش همیشه به اون جوونی و شادابی و زیبایی بمونه و ... نمی خوام بقیه شو بگم بس که زیباست.شاید یه روز خوندی.اینو گفتم که بگم جوونی به عکس اون چیزی که دارین فکر می کرد به زیبایی نیست.جوونی یعنی این که سالم و شاد باشی.یعنی امیدوار باشی.یعنی حس کنی آینده مال توئه!به عکس عقیده این سطحی نگران بدبخت ایرانی به ول گشتن و هرزگی و نمایش زیبایی های مصنوعی و به زور ساخته شده تو خیابونها هم نیست.جوونی یعنی لبخند! یعنی اشک!یعنی حرفهای جالب!یعنی افکار نو جدید و هیجان و بی تابی به خاطر بر آورده شدن اونها!تو همه اینها رو داری و باز هم...

بانوی فروردین

خلاصه داشتم نابود می شدم.هیچ وقت مرگ رو اونقدر نزدیک احساس نکردم.و واقعا هم فکر می کردم سردرد چند هفته ایم مسئله جدیه و آخر منو می کشه.اولین باری بود که ارزش زندگی و هر نفس با سلامتی رو درک کردم و به این خاطر گریه کردم و از خدا خواستم منو خوب کنه و زنده نگهم داره.چون هنوز روحم خیلی جا داره تا تکامل پیدا کنه.و خدا این کار رو کرد و من خیلی تغییر کردم اما...امسال تابستون یه تحول بزرگتر پیدا کردم.یه تحول عمیق.می خوای باور کنی میخوای نکن.اما عین واقعیته.تحولی که اون تحول قبلی رو تکمیل کرد.امسال فهمیدم که رمز موفقیت آمادگی برای هر نوع اتفاق بده!آمادگی برای شکستن خودم و قلبم به بدترین نحو ممکنه!کاری که وایلد کرد و من یه روز ساعت 5 صبح به خاطر همین کارش از خواب پریدم و همین جور اشک می ریختم!

بانوی فروردین

کاری که تو هم باید انجام بدی.تمام تلاشت رو بکن تمام راهها رو امتحان کن. اما اونقدر روحت رو قوی کن که آماده هر نوع اتفاق بدی باشی!آماده این باش که حتی تمام تلاشت بی نتیجه بمونه!و باور نمی کنی دنیا چی می شه...جقدر عوض می شه!و چقدر رو عملکرد آدم تاثیر مثبت داره و اتفاقا موفق هم میشی!اون هم با امید به خدا .اگه از انرژی من تعجب می کنی باور کن رمزش فقط همینه!و برای همینه که وایلد رو دوست دارم.اون هم عاشقانه!البته یکی از دلایلش این بود که یه قسمت از De Profundis بی نهایت شبیه به یکی از داستانهای نوشته من بود.شباهتی که مبهوتم کرد!و هیچ موجودی منو اینقدر راهنمایی نکرده بود!مردم چقدر پول مشاور میدن! اما من یک مشاور دارم که بی نظیره!مشاور در تمام زمینه ها!و همیشه با منه!و هر موقع دلم می گیره می رم پیشش! و همیشه سعی کردم اون راهنمایی ها رو به تو هم بگم امید...چون حس می کنم می فهمی...

بانوی فروردین

آخه تقریبا 90% مطمئن باشی که این کاری که داری می کنی نابودت می کنه و بازم انجام بدی!بابا خیلی حرفه!خیلی قدرت می خواد.و تازه وقتی که برای اون فردی که این همه باعث بدبختیت شده 150 صفحه از غمهات بگی اما آخرش مبادا این حرفها باعث ناراحتیش بشه بگی من این حرفها رو نوشتم تا تو تصویر واقعی از خودت رو ببینی نه اینکه بخوام سرزنشت کنم و بدون که هنوز دوستت هستم!من هم حالا در مقیاس کوچیکتر مثل وایلد گاهی وقتا می دونم دیگران لیاقت محبتا و خوبیهای منو ندارن اما...من تا جایی که می تونم خوبی می کنم اما این به معنای اعتماد کامل نیست چون هیچ وقت نباید به دیگران 100% اعتماد کرد.همیشه باید یه حاشیه ای برای رفتارهای شیطانی حتی بهترین آدمها گذاشت.و این یعنی ریسک تعدیل شده!

بانوی فروردین

و اینو مطمئن باش اگه روزی باشه که دیگه حس کنم هیچ روزنه امیدی برای بهترین بودن نیست اون روز،روز مرگمه چون ديگه فقط می خوام پيش خدا باشم.چون اون روز روزيه که ديگه هيچ زمينه دنیایی برای مستجاب شدن دعاهام وجود نداره وازت می خوام ديدت رو باز کنی و سعی کنی برنامه هات رو در صورت پيش بينی ۱۰۰٪ دقیق بی نتيجه موندن عوض کنی...و باز از نتيجه نترس.برو جلو و به خدا توکل کن.اگه نيتت خالص باشه اون هم تلاشت رو بی جواب نمی ذاره.حضرت علی يه گفته ای داره:<حتی اگر تنهاترين تنهايان نيز شوم،باز هم خدا با من است.>...تازه تو که تنها نيستی اميد پس...

بانوی فروردین

فقط خواهش می کنم سریعتر قوی شو...و حیفه که با این درکت دیدی شبیه به بقیه داشته باشی.ترس مال سطحی نگراست...و می دونم که تو نه می ترسی و نه سطحی نگری...من اینو مطمئنم وگرنه الان با این همه کار اینجا نبودم!امید...دنیا می گذره چه اشک بریزی چه شاد باشی.من هم خیلی گریه می کنم اما این فقط برای اینه که آروم بگیرم و دوباره شروع کنم.منم تمام نامردیها و خشونت ها و به قولی تمام جوانب این دنیای ببخشید به منجلاب کشیده شده رو میبینم.اما می خوام نجات پیدا کنم.نمی خوام مثل بقیه تو این باتلاق فرو برم و نمی ذارم تو هم فرو بری امید تا می تونی گریه کن اما نا امید نباش.

پریسا

من با مينا موافقم که بايد يکم از اسمت زندگی رو ياد بگيری و انقدر هم با حرفات هی غم هات رو حتی برای خودت بزرگ نکن ازت خواهش ميکنم چون با حرفات همه رو غمگين می کنی يادت باشه اينا دلسوزی و نصيحت نيست!!!