Happy New Year

انگار همین دیروز بود که در مورد کریسمس و سال نو مینوشتم...نمیدونم شاید اون موقع زیاد در مورد آینده مطمئن نبودم...شاید نمیدونستم که سال دیگه هم سال نو و کریسمسی برای من درکار نیست! ولی خوب حالا دیگه مهم نیست چون یک سال دیگه هم گذشت یه سال دیگه پر از سختی . پر از بدی و شایدم پر از خوبی به هر حال گذشت...

اما امسال یه فرقی کرده! نه! اصلا معلوم نیست! من اینجام ! بازم همون روزاست ! هیچ جا هم نمیخوام برم! یعنی شاید .... به هر حال فعلا که هستم! خوب از خودم میپرسم اگه همه اینا سرجاشه .پس من چرا فرق کردم! من چرا دارم عوض میشم! من بهتر شدم یا بدتر! من تو سال 2006 چی میشه!

بیخیال! دیگه از اینا نمیترسم! دیگه برام مهم نیست چی میخواد بشه! مهم اینه که بتونی به اون رویا ها که داری برسی! آره سخته! آره دوره! آره ممکنه ....! بیخیال! حتی فکرش رو هم نمیخوام بکنم! خوب من بغیر از یه دوست خوب چیزی رو ندارم که از دست بدم! دیگه مهم نیست! ولی این به این معنی نیست که از همه آرزوها و رویاها و حتی پرپروازم دست کشیدم! فقط میخوام چند ماهی خودم باشم! بعدش هم خدا بزرگه! آخرش بالاخره یا میرسی یا ..... نه! حتما باید برسی.....

و اما سال نو میلادی... یادش بخیر یه زمانی که بچه بودیم! وقتی این حدودا میشد همیشه از خودم میپرسیدم که توی این خونه هایی که توش ارمنی ها زندگی میکنن یعنی درخت کریسمس وجود داره؟! یعنی اونا هم تزئین شدس! اون موقع ها ! نه تنها ها ما و خیلیای دیگه دلشون به این خوش بود و از اونجایی میفهمیدن که کریسمس شده یه کارتون اسکروچ رو با 20 روز تبلیغ قبلش نشون میدادن و اون روز بود که میفهمیدیم کریسمسه و ....هه! عجب روزگاری! به هرحال همیشه اون موقع ها آرزو داشتم یه دونه از این درخت های کاج رو ما هم توی خونمون داشته باشیم و تزئینش کنیم . کنارش هدیه بذاریم و .... شاید توی این مدت یه بار .یادم نیست کجا بود! دیدم که توی یه گلخونه چند نفری دارن درخت های کاج رو میخرن! و یه بارم وقتی که چند روزی از کریسمس تموم شده بود وقتی از محله ای که ارمنی ها توش زندگی میکردن دیدم که یه کاج. که شاید خیلی کوچیک تر از اون چیزی بود که فکرش رو میکردم دیدم! به هر حال تو ایران انتظار بیشتری هم از این ماجرا نداشتم! اونم از سال نویی که برفی توش نباشه!! شاید اصلا قسمت بود که برفی وجود نداشته باشه! تا سال نو و کریسمس معنی پیدا نکنه!

اما همیشه من نسبت به جشن سال نوی خارجی ها حسرت میخوردم و پیش خودم میگفتم! میبینی! حتی تو سال نو ها هم درست تقسیم نشدیم! یه شب و شاید یه تعطیلاتی رویایی و با هم بودن دوباره بعد از یک سال سختی و به اندازه یک سال نشاط و حتی یک شب راحت بودن رو به هیچ وجه نمیشه با عید و سال نویی مقایسه کرد که حتی توی یک لحظش نمیشه احساس کرد که بخاطر خودت داری زندگی میکنه! همش فکر اینکه فردا چی میشه و کی میاد و کجا بری! و نه! حتی مسافرت هات هم اینقدر ساده و مسخرس که دلت میخواد فقط و فقط برای خودت باشی! بر عکس اون چیزی هم که گفته میشه! یه سفره مسخره! که فقط و فقط چیزی رو که میگیره وقت و جاست! چون نه برای خودته! و نه برای احساس خودت! بازم خیالی نیست! اینا اینقدر پوچ و سادست که حتی فکر کردن هم بهش باعث میشه که به سطحی نگری بیفتی!

خوب حرفها و رویاهایی که در شب کریسمس داشتم رو شاید بهتر بگم دوست عزیزم گفت. بهتر از اونی که من فکر میکردم! و مطمئنم که من نمیتونستم به اون زیبایی حتی رویاهای خودمو بنویسم! اما تموم نشده!! بالاخره باید تصمیم بگیرم که تعطیلات رو چه جوری بگذرونیم! اما هنوزم هرچی فکر میکنم نمیدونم بهترین جا برای گذروندن شب سال نو که یکی از زیباترین شب هاست کجاست! پاریس.... شهر رویایی و زیبایی که حتی بدون اینکه هیچ مراسمی توی اون برگزار بشه همیشه از زیبا بوده و هست و شاید بعد از گردشی توی شهر توی یه شب برفی و گفتن و شاد بودن و دیدن فروشگاه هایی که هرکدوم حالا خودشون رو به قدری تزئین کردن که از یه قصر هم زیبا ترشدن! و بعد هم رسیدن به برج ایفل نورانی ! مطمئنا زیباست روشنایی اطراف برج تو هوایی برفی که وقتی سرتو بالا میکنی که بالای برج رو از پایین نگاه کنی! دونه دونه های برف روی صورتت آب بشن و با نگاهی به چشمای همراهت سفیدی برف و حرارتش رو حس کنی! و منتظر باشی که سال جدید با صدای هم همه مردم شروع بشه! و با اونا فریاد بزنی و شاد باشی... یا....لندن.... وقتی داری منظره زیبای دریاچه و چرخ و فلک بزرگ لندن رو تماشا میکنی .... و چشمات با نورانی شدن آتیش بازی آسمون و صدای اون به آسمون خیره بشه ...یا نه توی بندری از یکی شهر های زیبای هلند توی جمعی که همه به فکر این هستن که امشب رو چه جوری رویایی تر بگذرونن جمع بشی و بعد از سال نو با صدای یه ترانه آروم و زنده از یه خواننده مورد علاقت توی اون هوای سرد به گرمی تمام روزهای تابستون بشی! یا .... توی بلندترین جا ...جایی که دستات به خود ماه برسن کنار آتیش که شعله هاش توی شب به زیبایی تموم چراغها دنیاست ستاره ها رو کنار هم بچینی و شماره اون سال رو از توش دربیاری...یا نه شاید هم بهتر باشه توی دنیای دیجیتالی و پر از هم همه اون شب رو فقط فریاد بزنی و شماره معکوس سال جدید رو روی صحنه تلویزیون های بزرگ تماشا کنی...یا نه توی یه فضایی پر از احساس توی همون خونه ای که توی رویاهات نقش دارن کنار شومینه روشنی که شعله هاش با نظم خاصی بالا و پایین میرن گرمای اونی رو حس که میدونی توی اون لحظه هم حست باشه... یا.... تو یه جمعی از دوستات که میدونی میتونی بازم تا نیمه های شب با اونا تو همون خونه تزئین شده باشی و یه چشمک به ماه توی آسمون برفی بزنی و بازم به شادی مشغول باشی....نه نه نه! اینا قشنگن ! ولی بازم کوچیکن! باید واقعیت ها از این رویاها هم زیباتر باشن ! اینا خیلی سادس! من اینا رو نمیخوام! باید بازم فکر کرد! چون سال جدید منتظر ما نمیمونه و ثانیه به ثانیه داره میگذره! پس باید و باید و باید ازش استفاده کرد از تک تک لحظاتش بهترین استفاده رو کرد! اینا شاید فعلا چیزی بهتر از رویا نباشن! رسیدن بهشون سخته! خیلی هم دوره! ولی باید روزی برسه که بهتر از اینها اتفاق بیفته چون که امشب شب سال نو هستش! چون امشب باید برای شروع یه سال موفق دیگه زیبا باشه! چون از فردا صبح روز دیگری آغاز میشه روزی توی 365 روز سال! چون باید متفاوت باشی! چون باید به خیلی جاها برسی! چون باید پرواز کنی ....چون هر روز که میگذره نسبت به دیروز باید توقعات بیشتری از زندگی داشته باشی...چون میخوای بالاتر از این حرفا باشی.... بعد از همه و نزدیک به صبح در خونه همون خونه رو باز میکنی یه نگاه به کوچه های خلوت و برفی و یه نگاه به آسمون میندازی .... و برف روی حلقه سبز روی در رو پاک میکنی و میگی :

Happy New Year

/ 6 نظر / 3 بازدید
بانوی فروردین

سلام،منم سال نو رو تبریک میگم اما می دونی امید ما تا وقتی اینجا هستیم معنای این سال رو نخواهیم فهمید.امروز روز چندان خوبی برای من نبود.امروز از یکی از مثلا دوستان خواستم کار کوچیکی برام انجام بده کاری که نه!یعنی فقط یک صفحه وب رو باز نگه داره تا من برم و برگردم و ایشون این کارو نکرده بود!باورت میشه؟همین باعث شد انتخاب واحدم با مشکل برخورد کنه و به بهمن موکول بشه.نه از این مشکل بلکه از بی توجهی اون دوستی که براش خیلی کارا انجام داده بودم ناراحت شدم البته ایشون صد بار ازم عذر خواهی کرد و منم بخشیدمش ولی چه فایده؟... دیگه همش به خودم میگم الگوی تو استاده.ضربه ای که اون از یه دوست بی ظرفیت خورد هیچ وقت نباید از یادت بره...هیچ وقت فراموش نکن و یادت نره که اون چقدر بزرگ بود.تو هم باید به همون بزرگی باشی...به هر حال اول ژانویه جالبی نبود.راستی امید از برف نداشته گفتی...

بانوی فروردین

آخ پارسال خودمو با برف تقریبا خفه کردم!وای...دوربین دیجیتال رو برداشته بودم و از همه جا عکس می گرفتم.با بابا دست در دست هم رفتیم تو پارک پیاده روی!چقدر لذت بخش بود!اون قدر راه رفتیم و حرف زدیم تا دیگه داشتیم از پا در میودیم!صورتم از سرما سرخ شده بود...تو کفشم برف رفته بود و تمام لباسام خیس شده بود اما خیلی چسبید!کریسمسی بود برای خودش!(البته 1 ماه بعد از کریسمس بود!)راستی!!!پاریس یه جای خوشگل داره که نگفتی!پیش یه نفر هم باید رفت...یعنی اول باید پیش ایشون رفت!اتفاقا یه بار که داشتم سرچ می کردم دیدم یه نفر مزار استاد رو به عنوان یکی از چند جاذبه اول توریستی پاریس ذکر کرده بود.(به خاطر نوع خاص مزارشون!) که البته به همون دلیل هیچ وقت چنین چیزی رو ما نشنیدیم! وای امید چی گفتی!بی نظیر بود!:" حتی توی یک لحظش نمیشه احساس کرد که بخاطر خودت داری زندگی میکنی!" تو ایران هیچ وقت چنین چیزی معنا نخواهد یافت.تو کشوری که مردمش همش می خوان دیگران رو پایین بکشن تا خودشون رو بالا ببرن.کشوری که هیچکس برای وجودت برای عقایدت برای روحت برای احساساتت برای بودنت ارزش قائل نیست.معنای چنین چیزی گنگ و پوچه.

بانوی فروردین

امید...حس می کنم دیگه ایران برام خیلی کوچیکه!نه اینکه حالا خارج هم مدینه فاضله باشه!نه!اونجا هم مشکلات خودش رو داره.اونجا هم سطحی نگری خودش رو داره.اونجا هم خیلی ها در مادیگرایی و خوش گذرونی های پوچ و کثیف غرق شدن.اما دیگه از اینکه هر روز به خاطر یه مشت چیز پوچ خودمو ناراحت کنم خسته شدم.آره برای خیلیها عادی شده...همه هم به من میگن ای بابا خودتو ناراحت نکن!اینه دیگه! اما من نمی تونم بی تفاوت باشم.اینه؟چرا اینه؟چرا ما به این عادت کردیم و خوشیم برای خودمون! باشه منم تحمل می کنم.منم سعی میکنم زود خودمو خوب کنم اما این به معنی همرنگی با جماعت نیست! من باید خیلی سریع حساب خودم رو از بقیه جدا کنم.من باید بهترین باشم.هر جا و هر کشوری که موقعیتش بهتر بود.دلم امکانات کافی و مردم با ظرفیت می خواد...اما من حتی اونجا هم همرنگ جماعت نخواهم بود...من اونجا هم خودم خواهم بود.اونجا هم زندگی منحصر به خودم رو خواهم داشت.من می خوام از میوه های خوب دنیا بچینم.نه میوه های فاسد یا نارس!

بانوی فروردین

امید نه برای چند ماه برای همیشه خودت باش اما این به معنای آزار دادن و ندادن روحت نیست.همیشه باید آروم باشی و خودت باشی.و راجع به تغییرت.خوب یه نفر برای درک این تغییر فقط میتونه پس

بانوی فروردین

منم دلم می خواد تو فروشگاههای پاریس قدم بزنم و این ور و اونور برم و تمام قسمتاشو ببینم!یا تو همون خونه رویایی چنین دکوراسیونی برای سال نو بچینم که همه چیز زیباتر به نظر بیاد و کنار شومینه مثلا یکی از داستانامو برای همه دوستام و مهمونام بخونم و نظرشونو بپرسم یا مثلا عنوان کتابی رو که قراره چاپ کنم با هیجان بگم و اونو به کسی تقدیم کنم که منو در این راه تشویق کرده.راستی تا حالا به مسافرت پیاده فکر کردی؟نه دور دنیا...مثلا از یه ایالت به ایالت دیگه!یا از اول رود میسی سیپی تا آخرش!با کشتی که بی نظیره!البته اگه من دریا زده نشم!چون سابقه شو دارم!خیلی کارا میشه کرد!خیلی جاها میشه رفت!اما مهم اینه که برای رسیدن به اونها تلاش کنیم و جا نزنیم.مهم اینه که خودمون باشیم.شخصیتمون رو حفظ کنیم و بلکه بالاتر هم بریم.

پریسا

سعی کن بيشتر از اينا به ايرانی بودنت افتخار کنی چون من خودم کانادا به دنیا اومدم و از همون خارجکی هام یعنی بابام ایرانیه در هرحالاز این که توی ایران زندگی میکنی ناراحت که نباش هیچ خوشحالم باید باشی بعدم ما به جای اینکه تو سما عید بگیریم توی فصل به این زیبایی یعنی بهار جشن می گیریم دیگه چه مشکلی وجود داره؟