قصه قديمی يا روز واقعه؟!

چه رسمي داري اي دوره زمونه ..... كه هر روزت يه جور عاشق كشونه...

بچه كه بوديم بي خبر از همه جا اين روزا و اين حال و هوا ميشد يه جور شوق و شور داشتيم كه ميتونيم امشب كنار دسته ها باشيم و تماشا كنيم! يعني وقتي كه از مدرسه ميومدم خونه ... از تكيه هايي كه زده بودن ميفهميدم كه دوباره وقت عزاداري و دوران محرم دوباره داره شروع ميشه...و دلمون خوش بود كه ميتونستيم كنار اينا باشيم.پيرهن مشكي رو ميپوشيديم و ميرفتيم تو كوچه پس كوچه ها كه بپرسيم كدوم تكيه اون شب كجا ميره و تا چه ساعتي هست و بتونيم دنبالشون باشيم.نميدونم شايد واسه ديدن علم و چلچراغا .يا شايدم عزاداري مردم... به هرحال براي اين مراسم هميشه اين شوق و شور بود.شوق و شوري كه توي دوران بچگي مارو از خواب ناز تا ساعت 2 يا 3 شب بيدار نگه ميداشت كه بتونيم همراهشون باشيم! واقعا نميدونستم چرا.آره! اون چيزي كه از همه شنيده بودم و مرتب هم تو تلويزيون تكرار ميشد كه اين كارا مربوط به امام حسين و يارانش.اما واقعيت اين بود كه بازم نميتونستم درك كنم كه بعد از اين همه سال از يه قصه اي كه شايد زيباتر از اون تو شاهنامه بود.چرا بازم مردم هنوز كه هنوزه دارن اين كارو ادامه ميدن! نميدونم و ميدونم كه نميتونم خاطرات اين روزاي دوران كودكيمو درست تصوير كنم ولي خيلي چيزا و خيلي كارا ميشد كه حتي خودم ميموندم كه چرا اينجوري بود و اينجوري شد... راستش من هيچ وقت توي اين تكيه ها و يا زنجير زني ها شركت نكردم شايد فقط تماشا ميكردم. و يا ... . چون واقعا نميدونستم آخه براي چي!؟ براي چي من بايد اين كارا رو بكنم و هميشه هم توي ذهنم اين بود كه من كه نميدونم اين كارا چي هست و براي چيه! پس از انجام دادنش خجالت ميكشيدم! اما هميشه يه چيزي تو فكرم بود كه منو به طرف اين دسته ها ميخوند! بچه كه بوديم آرزو داشتيم يه دونه از اين پرهايي كه روي علم ها گذاشتن داشتيم و اون زمان هر كي از تعداد اين پرها روي علم ها بيشتر اطلاع داشت بيشتر تحويلش ميگرفتن! يه شب كه اين تكيه ها تموم شده بود.داشتم از يكي از كوچه ها ميومدم كه يه دفه ديدم يه پر سفيد بزرگ تو كوچه جلوي راهم افتاده! خيلي تعجب داشت! چون از قبل از اينكه من از اونجا رد بشم و آخرين دسته بگذره شايد خيلي ها از اونجا رد شدن و خوب حداقل ورش ميداشتن كه رو زمين نمونه! منم تو عالم بچگي برداشتمش و با خودم بردم... خوب ديگه خيلي از اون زمانا ميگذره.ديگه شايد تو اون محله قديمي هم از اين جور دسته ها نباشه! ديگه بچه ها اون شور و شوق رو نداشته باشن! ديگه براي ما مهم نيست كه روز عاشورا پيرهنمون چه رنگي باشه... اما بازم هنوزم عشق به كسي كه شايد وجود خارجي نداشته باشه هست! هنوزم تو اين روز مردم عزاداري ميكنن! خوب منم ديگه حالا ميتونم تشخيص بدم كه چي بوده و چي شده ولي هيچ وقت نتونستم اين اعتقاد رو تو خودم زنده كنم! ولي نتونستم هم فراموشش كنم! هنوزم وقتي كمك ميخوام ميگم امام حسين. ولي بعد به خودم ميگم كه خوب اين يه اسمه كه از بچگي تو گوش من بوده و منم ياد گرفتم و بي اختبار به زبون ميارم! خوب چي كار كنم! من امام حسين رو نديدم! من داستان راستان نميخوام! من معجزه هايي كه ميگن! من شفاهايي كه ميگن رو تو فيلما ديدم! من ... آخه چه جوري ميتونم به چيزي كه نميدونم چي هست ايمان بيارم! به چيزي كه با غذاي روز عاشورا !! و شمع بازيه شب عاشورا تموم ميشه! من نميتونم بين واقعيت و خيالي كه همه جورش وجور داره خيال رو انتخاب كنم!اينا رو نميگم كه بگم يه همچين چيزي وجود نداره! ميخوام بگم من براي اعتقادم دليل ميخوام! وقتي ندارم تقصير من نيست! يعني واقعا هميشه بايد يه عاشق و معشوقي باشن كه وقتي عاشق يا معشوق مريضه اون يكي بره شمع روشن كنه امام حسين شفاش بده! پس من چي ؟! پس يعني من نميتونم براي خودم از امام حسين شفا بخوام! اينا همه يا قسمتي از ابهاماتي كه توي فكر و اعتقادم دارم و وقتي كه بحث هم بشه با قدرت ميتونم از خودم دفاع كنم ولي.... دلم هنوز هم ميگه .... يا امام حسين.....

التماس دعا دارم از همه اونايي كه اعتقاد دارن و ميدونن كه اعتقادشون واقعيه! نه حرف مامان .بابا! واسه خودشون دليل دارن! خوب براي شفاي همه مريضا كه دعا كردين تو اين روزا. آخرش منو هم يادتون نره.متاسفانه روز به روز دارم بدتر ميشم به جاي اينكه بهتر بشم...ميدونم كه...

شهادت امام حسين رو به همه تسليت ميگم.....

---------------------------

منمو حسرت با تو ما شدن... تويي و بدون من رها شدن

آخره غربته روياست.مگه نه؟....اول دو راهيه آشنا شدن...

تو نگاه آخرتو آسمون خونه نشين بود...دلتو شكسته بودن

همه قصه همين بود.... توضيح...شايد پست بعدي....

/ 7 نظر / 4 بازدید
mina

بعضی وقتا کامنت دادن برام مثل انشاء نوشتن سخت ميشه ! ...خوب آره راس میگی آدم تا یه چیزی رو با همه ی وجودش حس نکنه نمیتونه بگه یه معتقد واقعیه، اما بعضی وقتا ایمان داشتن به یه چیز خوب حتی اگه سطحی یا از رو عادتم باشه ولی بازم خوبه چون به آدم انرژی مثبت میده چون باعث ميشه آدم چيزای خوب به خودش تلقين کنه،مثلا همین آوردن اسم امام حسین ...(فلسفی حرف زدن به من نيومده!نه؟؟!)ضمنا بابا تو نمیخوای دست از سر این مریضیه بیچاره برداری ؟بسه دیگه این ناخوشی و دپرسی آخه از دست تو کجا فرار کنه؟!...راستی چه عجب واسه یادآوری اشاره ای به چونه ی بهنوش نکردي!!

ghazaleh

يه جوری از عالم بچگی و اينا حرف ميزنی که ادم ياد فلاش بک فيلما ميفته! يه روزی يه پسر بچه ای در حال شلنگ تخته انداختن وقتی داشته از مدرسه بر ميگشته يه پر سفيد پيدا ميکنه! خيلی خوشحال ميشه و کلی ذوق ميکنه! سال ها ميگذره و اون پسر بزرگ وبزرگ و بزرگ تر ميشه و اينقدر درگير زندگی و کار و بار و آدمای دور و برش ميشه که که معنویات رو کلا فراموش ميکنه!در قسمت های اخر سريال نشون ميده که نااميد و خسته از زندگی روزمره و اينا نشسته کنج خونه! و ديگه از خودش و تمام ادمای دور و برش و مسايلی که باهاشون درگيره حالش بهم ميخوره! که يهو به طرز کاملا اتفاقی از انباری خونشون اون پر سفيد رو پيدا ميکنه! بعد همين جوری که داشته به اون پر نگاه ميکرده يهو صدای رد شدن يه دسته از کوچه شون مياد! دوربين هم زوم ميکنه روی صورت پسره و اون پر سفيد! اخرش هم پسره متحول ميشه! و زندگی جديدی رو شروع ميکنه! سريال خوبی ميشه واسه محرم سال ديگه! مگه نه؟!

behnaz

چی بگم؟؟ نميدونم هرکسی خودش بايد به حقيقت برسه!!بابا شوما عجب دورانی داشتيد:))مگه همه واسه عشقشون دعا ميکنن؟؟؟عجب!!عيزم اگه رفتنی شدی خبر بده باهم بريم!!!همه جوره دارمت=))ولی عجب سريال چرتی بيد فقط موزيکش گشنگه!!!ملتو ميذارن سرکار!!!نيس همه بيکار بيدن!!

منگوله

همه اينا رو بيخيال قيمه هاشو بچسبببب که يه عالمه پياز داره و من لب نميزنم!!!! :))

najmeh

می بينم عزادار شدی؟؟؟

مژگان

مريضی؟ نون درسته از گلوت پايين نميره ويا وقتی غذا ميخوری سير ميشی؟...(چشمک )