شهريور پرخاطره...

همیشه به شهریور و اواسطش و اواخرش نزدیک میشیم حس میکنم که سال دیگه داره تموم میشه! دیگه حس میکنم از پاییز روز جدیدی آغاز میشه! روزی که سخت تر از همیشه هست! و سالهای نا تموم بعد از اون...

چند روز پیش که بیرون بودم یعنی داشتم توی اتوبان از شیشه ماشین بیرون رو نگاه میکردم سرعت و خلوتی راه و بادی که از پنجره ماشین به صورتم میخورد من رو یاد قدیما انداخت... یاد همه روزهای خوب و پرخاطره... و شاید هم شهریور و آخرین سفری که برای همیشه .سفرهای خوش من رو به خاطره ها رسوند! سفری پرخاطره .عجیب و غمناک.... و شاید .....

اما وقتی که از توی خیابونا داشتم بیرون رو نگاه میکردم. میدیدم که از هرگوشش یه خاطره ای دارم! یه خاطره ای که برای من قشنگ و زیباست! نمیدونم چرا تا حرف از عشق و خاطره و بودن و زندگی میاد همه فکر میکنیم حتما طرف این صاحب خاطره یه دختره یا پسره یا کلا جنس مخالفه و اگه هم بگی جنس موافق ! جور دیگه ای فکر میکنن ولی قضیه اینجاست که خاطره و عشق رو میشه با هردو اینها تجربه کرد وقتی با کسی دوست باشی و حس کنی که دیگه خاطرات خوشت رو نداری دیگه برات فرقی نمیکنه! و دلت رو میسوزونه که چرا بهتر از اونی که باید ازش استفاده نکردی! مثلا چرا وقتی که قرار میذاشتی به هر دلیلی خواب رو به اون قرار ترجیح میدادی! در صورتی که حالا نصف زندگیمو خوابم ولی دیگه اون خاطره ها برای همیشه رفتن.... این بود که وقتی توی ماشین نشسته بودم. بی خیال و بدون اینکه ممکن کنار دستی هام فکری بکنن با خودمم زمزمه کردم...

توی هر گوشه این شهر..دارم از عشق تو یادی...میسوزونه منو یادی دلی که به من ندادی...

آره ...اونجایی که این شعر رو یادم اومد! یادمه دمه یه رستوران بود!

جریانش اینجوری بود...دوستم تازه از خارج اومده بود! اون روز یادمه معده درد شدیدی داشتم و اصلا صبحش نخوابیده بودم! اما خوب بلند شدم تلفن رو برداشتم و با حالت عصبانیت گفتم بببببببلهههه؟!!

اون طرف خط دوستم بود! گفت سلام امید. چطوری؟!! منم که مونده بودم چی بگم! و اصلا به هیچی فکر نمیکردم .خوب اون زمونا هم شماره نمیفتاد! خلاصه از تعجب داشتم شاخ در میوردم ! چون ایشون خارج از کشور بود و اصلا هم به من زنگ نمیزد.خیلی وقت هم از میلش خبر نداشتم! خلاصه گفت ! بیشتر از این نمیتونم حرف بزنم!! الان کلی پول تلفنم میاد!! فقط یکی میومد ایران! برات سوغاتی فرستادم! سریع تا یه ربع دیگه اونجا باش! الان منتظرته! برو ازش بگیر!! منم که اصلا یادم رفت بپرسم بابا چه شکلی هست طرف! چه جوریه! گفتم!! باشهههههه!! الان میرم! خلاصه اینکه چه جوری و با چه هول هولی رفتم دیگه بماند! البته واقعا واسه سوغاتیش نبود! چون اینکارا هم از این غیر ممکن به نظر میرسید! اما گفتم شاید این دفه کاری انجام داده! خلاصه رفتم و رسید محل قرار که روبروی یه رستوران بود که همیشه وقتی که ایران بود اونجا با هم قرار میذاشتیم! دیگه سریع از تاکسی پیاده شدم! پول راننده رو دادم و برگشتم نگاه کردم! دیدم همون دوستمه!!!!!! با یکی دیگه از دوستامون!! من از تعجب خشکم زده بود!!! یعنی اصلا باورم نمیشد اون ایران باشه! هیچ وقت شهریور نمیومد ایران! اما .... خلاصه همو دیدیم و خلاصه اون روز رو تا تونستم خوش گذروندیم! اول رفتیم مدرسه قبلیمون ! بعد رفتیم ناهار خوردیم و بعدم سینما که اگه درست یادم باشه دختر شیرینی فروش بود! بعدم یه چند جایی رفتیم و خلاصه آخرم برگشتم خونه... وای که چقدر خوش گذشت.... چه اون روز...چه روزای بعدش...

الان که دارم فکرشو میکنم دلم واسه اون روز ها بیشتر و بیشتر تنگ میشه...خدا چرا همه خوبی ها رو یه دفه میاری و یه دفه میبری!؟

اونایی که عکس منو تو ارکات دیدن ! هم جالبه بگم اون عکس رو همون موقع ها گرفتم و البته یادمه یه دفه رفته بودیم پارک! که اتفاقا چند تا دختر که یه کم ژیگول بودن! اونجا نشسته بودن! این دوستم گفت بذار من از اینا عکس بگیرم . ببرم اونجا نشونششون بدم که دختر ایرانیا چقدر خوشگلن!! گفتم بیخیال بابا! خلاصه من که اینور از خنده مرده بودم. رفت پیش دخترا و گفت میشه باهاتون عکس بگیرم!!؟؟!!!! منم که دیگه از خنده و خجالت آب شده بودم ! که یه چند تاشون گفتن نه نه نه!!! اما یکیشون گفت باشه بگیر! اما دوستش یه دفه گفت نه !! ولی حرف آخرش جالب بود! که به این گفت : توریستی؟!! :))

وای خیلی اوضاع خنده داری بود... خلاصه بعدش رفتیم خودمون عکس گرفتیم! بیخیال اونا! ولی همیشه هر دختری که یه مقدار اوضاعش خراب بود بهش میگفتیم توریست!!!

هیی..... یادش بخیر....

اما با بادی که موهامو توی چشمام زد! این خاطره ها از جلوی چشمام محو شدن و بازم ترافیک رو دیدم و گرمای آخرای تابستون.... دوباره ماشین حرکت کرد و اومد یه مقدار جلوتر ....

دفه بعدی که ایران اومد... اینبار میدونستم کی میاد ولی نمیدونستم که چه روزی میاد! خلاصه این دفه که اومد! شماره خونشونو که دیدم! دوباره خواست ادا دربیاره که برو سوغاتیتو بگیر! من فلان جام!!! گفتم برو بابا! کشورمون پیشرفته کرده! گرچه اینجا ایرانه!! خلاصه گفتم بیا بریم بیرون ناهار بیرون باشیم! اولش گفت نه! من دلم واسه غذای خونه لک زده ولی بعدش قبول کرد... خلاصه اینبار توی همین پارکی که داشتم از جلوش رد میشدم قرار گذاشتیم! یادمه اینبار چقدر راه رفتیم و با هم حرف زدیم . من از ایران و اون... . بعدم رفتیم یه سری خیابونا رو گشت زدیم و یه جایی هم یه سری پیانو و اینا دیدیم و بعد که دیگه شب شد! ولی درسته اینبار کاری انجام ندادیم ولی خیلی خوش گذشت! از اون روز بغیر از روزای تعطیل هر روز با هم بودیم! و بقیشم که قبلا گفتم. گردش و بستنی و ماجرای دختر کبریت فروش !! و ...(البته اینا رو نگفتم ولی...) بعدش که دیگه ب ی ل ی یارد !! و ....

راه میفتم بی هدف...مقصد راه و نمیدونم...کاش میشد آروم بگیرم ...ولی افسوس نمیتونم...

این شهریور همیشه برای من ماه خاطره هاست! ولی هرچقدر که یادشون میفتم بیشتر غمگین میشم...چون بیشتر حس میکنم ندارمشون. ولی میخوام اینجا بنویسم تا بلکه از ذهنم بریزمشون دور...میدونم نمیشه ولی سعی میکنم که....

اما این شهریور و این آهنگ بیشتر منو یاد آخرین سفر شمال و سفر مشهد میندازه! و تمام طول راه رو این شعر رو نوشتم!! و باخودم قرار گذاشتم که دیگه هیچ وقت خاطره ای نداشته باشم ...پامو مشهد نذارم! هیچ وقت... البته این ماجرا قدیمی تر از اینایی بود که گفتم ولی به هر حال.... دلم میخواست اینم بنویسم ولی دیگه خیلی دیر شده!

بدون شک این ماجرای شرکت و حالا بدجوری روم تاثیر گذاشته و خوب شاید به این زودیا هم نتونم خاطرشو از بین ببرم . مگه اینکه خاطره بهتری جاشو بگیره..امیدوارم همینطور بشه ! چون دارم خودمو از بین میبرم! قبلا تا 3 بیدار میموندم! ولی حالا برای اینکه خودمو بیهوش کنم و دیگه روز رو نبینم! و هیچی یادم نیاد شده 6! میدونم هیچ کس نمیتونه کمکی کنه جز خودم. ولی خدا شاهده که من تلاشمو کردم و فقط منتظرم و نا شکری هم نمیکنم! فقط امیدوارم بدتر از این نشم!

خیلی التماس دعا دارم! از همه... همه اونهایی که روزی دوستم بودن و حالا باهام دشمنن! اونایی که دشمنم هستن! اونایی که حتی فکر میکنن دلشون میخواد بدبختی مو ببینن! فکر میکنم دیگه وقتشه که تموم بشه! و از همه اونهایی که دوستم دارن! حتی اگه یه نفر باشه... و از همه اونهایی که به این روزا اعتقاد دارن! التماس دعا دارم که بخوان توی این شادی منم شاد باشم تا منم اعتقاد پیدا کنم. به اون چیزی که واقعا حقیقت داره....

شاید بقیه شهریور پر خاطره رو بعدا گفتم...

میرم از شهر تو با یه کوله باره خاطره .... دل من مونده پیشت گرچه باهام مسافره

میگذره همراه جاده یاد تو از تو خیالم.... توی راه دریغ از ابری که بباره واسه حالم

توی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادی ...میسوزونه منو یاده دلی که به من ندادی...

را میفتم بی هدف...مقصد راهو نمیدونم...کاش میشد آروم بگیرم ولی افسوس نمیتونم...

نه یه قاصدک که تو جاده بشه همسفره من... من یه قصه ام که جدایی شده فصل آخر من

میرم و گم میشم آخر تو غروب دشت غربت...نمیتونم که بمونم توی شهر بی محبت

/ 4 نظر / 11 بازدید
فرياد

سلام اميد جان خوبی...کجايی پسر دلم برای همتون تنگ شده... ميبينم که وبلاگ تو هم مثل وبلاگ من سوت و کور شد...نا اميد نباش.صبور باش..خدا يارو نگهدارت.

رضا

سلام... از خوندن خاطره های خوش همیشه لذت می برم..امیدوارم روزای خوب دوباره برگرده... حتما" برات دعا می کنم ... اگه... امیدوارم شاد شاد شاد ببینمت

behnaz

آخييييييييييييييييی نازیمنم مث رضا اميدوارم هميشه شاد ببينمت و اين ميوزيک : توی هر گوشه این شهر..دارم از عشق تو یادی...میسوزونه منو یادی دلی که به من ندادی...نفس ٍ منٍ/پس عکس پروفايل ارکات از اينجا اومده چه بامزه ! .... دعا هم که جانم تازه گيا بی اثر شده !...حالاااااااااااااااااااااااااا.

ghazaleh

چه دوست باحالی داری! از اون ادماييه که هنوز گرفتار کليشه نشده و بعضی وقتا کارای عجيب غريب و دور از انتظار انجام ميده! من هيچ وقت آخرای شهريور رو دوست نداشتم. عين يه مرثيه ميمونه واسه تموم شدن تابستون آخه تابستون رو خيلی دوست دارم ولی برعکس روزای اول مهر يه اضطراب خاصی توشه من فکر نميکنم برای اعتقاد پيدا کردن احتياجی به التماس دعا داشته باشی. بايد قدم اول رو خودت برداری