ارزش...

وقتی که فکر میکنی همه چیز داره درست میشه تازه متوجه میشی که نه تنها اشتباه کردی بلکه شانس آوردی که همینجور داری تکرار و تکرار میشی وگرنه وای به روزی که فکر کنی داری میفتی پایین...

فقط خوبیش اینه که مشکل کاریه ولی خوب شاید اینم مشکل مهمی باشه. آخه بعضیها چطور دلشون میاد زحمت یکی دیگه رو زیر پاهاشون له کنن! عجبیه. حتی ما توی این مملکت ارزش کار هیچ کس رو نمیدونیم. بعد هم برای خودمون دلیل میاریم که بابا نمیفهمن. نمیفهمن! خوب تا کی میخوان نفهم باشن؟! یکی میخونه و قشنگ میخونه .اینقدر خرابش میکنن و میگن.هه کاری نداره که! ما هم بلدیم بخونیم! حیفه این همه پولی که اون میگیره! دیگه نمیگن که بابا اون برای شما زحمت میکشه! بهش تهمت کپی زدن هم میزنید ولی بازم میخونه! میگن: خب برای پول میخونه!

یکی دیگه بازی میکنه و مردم رو میخندونه! بهش میگن دلقک! میگن لودگی! میگن مسخره بازی! میگن به ما هم پول بدین 100 تا پشتک میزنیم! میگم.اونا هر روز از زندگیشون میزنن .میگن: خب برای پول بازی میکنه!

یکی دیگه داستان مینویسه. کتاب مینویسه. مردم رو با داستان هاش سرگرم نگه میداره. وقتش و چشماش و دستاشو خسته میکنه! میگن: میخواد مشهور بشه! چرت و پرت میگه! ادای آدما رو در میاره. میگم : میدونید نوشتن چقدر سخته! میگن : خب پول میگیره!

یکی دیگه نقاشی میکنه. یکی دیگه اصلا سرویس میده. یا نه پشتیبانی میکنه! یکی دیگه میتونه درست اداره کنه! یکی دیگه میتونم آرومت کنه. وقتی که به پولش میرسیم! میگن.حیف نیست پولمون رو حروم کنیم!

یکی هم میشه طراح! 13 روز تعطیلات عیدش رو فقط میذاره فقط یک صفحه رو آماده کنه! همش نگرانه که کی بلاخره تموم میشه! کی میتونه زحماتش رو ارائه کنه و بجاش فقط برای زندگیش نصف ارزش کارش رو بگیره. ادامه میده. یک ماه میگذره! صبحا از چشم درد نمیتونه بیدار بمونه و شبا سر درد و تحمل میکنه . خب پول میگیره؟! اما به همون اندازه که کارش ارزش داره پول میگیره؟! به درک! آره اصلا پول میگیره! اما چرا حداقل ارزش زحماتش رو حتی یک بار با دقت نگاه نمیکنیم و دهن محترم رو به راحتی باز میکنیم و میگیم نه! این خوب نیست! یه جور دیگه میخوام!! اونم توی حالتی قبلا موافقت کرده! و خیلی ساده یه نگاه به طرف میکنیم و میبینیم که نه قد و قیافش به آدم بزرگا نمیخوره! راحت میگیم! خوب پس برو طرح بعدی رو که آماده کردی بیا!!!

شما آدما چی فکر کردید؟! موقعی که منو ندیده بودی تو تلفن گفتم انجام نمیدم! به توروخدا گفتن افتادی! حالا همه زحمات آدما رو توی چی میبینیم نمیدونم! شایدم تقصیر منه! وقتی ارزش کارش 6 میلیونی رو تا 300 تومن پایین میارم! اونم فکر میکنه! که این 1000 تومن هم نمی ارزه و به خودش جرات میده و میگه برای کار ما زحمت نکشیدی! اینه که تازه به خودت میگی عزیزم! تو خیلی بچه ای! تو خیلی بچه ای! تو نمیفهمی!

خودت رو آدم حساب کردی و اومدی نذاری حق کسی پایمال بشه! خودت رو کوبوندن و گفتن!؟ تو نمیفهمی!

خسته شدم از آدما! از این آدما! دارم از همه متنفر میشم! دلم میخواد اونقدر قدرت داشتم که همرو میکشتم! به جز اون و اونایی که دوستشون دارم که تعدادش به تعداد انگشتهای دست هم نمیرسه!

کاش توی دنیا هم چیزی بود که اگه واقعا خوب بودی میتونستی به زندگی ادامه بدی.اگه بد بودی نابود میشدی!

خسته شدم از این رویاها ...از این آرزوها...

فقط خواستم بگم ارزش کار انسانها به کاریه که انجام میدن نه هیچ چیز دیگه! من به همه احترام میذارم.حتی اونی که خودشو میفروشه...

چون همه ارزش دارن...میدونی چرا؟! چون انسانها رو اگه با پول بسنجیم شاید ارزش اون از خیلی ها بیشتر باشه ولی اونم یه انسانه! یه آدم! کسی که میخواد باشه! میخواد زندگی کنه. ولی نذاشتن! شایدم دوست داره! به هر حال همه زحمت میکشن

نمیدونم اصلا حس و حال این چیزا رو ندارم... بقول سارا . هوای حوصله همچنان ابریست...

یه جمله هم میخواستم بگم که چند وقت پیش شنیدم ولی واقعا خیلی حرف قشنگیه.هیچ ربطی نداره. ولی فقط میخوام بگم...

میگفت : خطرناک ترین دوست آدم. دوست دشمن اونه!

کجا باید پیدا کنم دوستای جون جونیمو...

بیخیال همه... فعلا خوشیم با رویای آینده...زندگیه بهتر از این با دوست داشتنی ترین آدم زمین... ما که نه بچگی داشتیم . نه نوجونی داشتیم .نه جوونی... نشستیم و تکیه دادیم به دوستای کناریمون.پاک ترین نگاهمون تو گچ و تخته سیاه خشکید! اونقدر نوشتیم که دستمون به گچ و تخته حساسیت گرفت! بزرگ شدیم...بزرگ شدیم... فکر کردیم اینجا دیگه میشه برای آینده نقشه داشت.گنج رو از توی کتابا برداشت...بزرگ شدیم...بزرگ شدیم...دیگه فهمیدیم که دنیا دیگه عوض شده. هرکی اینجا خوشتیپ تره! زندگیش رنگش بهتره...بزرگ شدیم...بزرگ شدیم! خواستیم برسیم به خط قرمز! نه دیگه! دیگه نمیشه! حالا دیگه میگن نمیشه! میگیم چرا؟! میگن: خوب تورو خدا اینجوری آفریده! یه سری باید خوشبیپ باشن . یه سری باید پ... باشن! یه سری هم جفتش باشن! توام خداتو شکر کن! همینی که هستی! تازه شانس آوردی آفریقا متولد نشدی! میگن! آخه پس چرا راهی جلوی ما نمیذاره؟! میگه! از اینجا به بعد مال خودته! خواستی بمون. خواستی برو! اما توی راه هزار تا سختی داره! حتما اون وساط ها گیر میکنی! میگم چرا ؟! آخه چرا من!؟ چرا اون نه! چرا من! میگه....هیچی نمیگه...خودش رو میزنه به خ... و مثه خشایار میگه : چی میگه؟؟!!!

عاشقترینشون منم...اگه بدترینشون باشم

---

دوست دارم بی حرف پيش...بمون کنارم کم و بيش

نگو نميشه ديگه موند...مگه دست منو نميشه خوند

به عشق تو زنده موندم...برای تو دل سوزوندم

نگو بايد برم بخاطرت...مگه من نموندم تو خاطرت؟!

من از تو دل نميکنم...بدون تو حتی حرف نميزنم

نگو نميخوام ببينم آخرين نگاه تو...مگه ندزديم چشمای تو؟!

صدات شده صدای قلب من...هوای تو. هوای من

نگو بشم فدای تو...مگه نفهميدی دلم شده برای تو

نگاه نکن به آدما...نگاهتو ميخوام قد يه دنيا

نگو که بدترينشون منم...مگه نگفتم؟ عاشقترينشون منم

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
behnaz

بگذر از اينکه گذشت ! به فکر فرداها باش که قراره بری سفر ...بری از اينجا بي خبر ! راستی این جمله ات راجع به دوست یه کم بی انصافی نیس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه همه که با هم مشکل ندارن ! یعنی چون یکی با یکی مشکل داره فرد ایکس هم بگه منم بازی؟؟؟؟؟؟؟ نیدونم ولی اینجوری به قضیه نگاه نکنی بهتره ! ساده بگیر مسائل رو و بگذر !

بانوی فروردین

سلام!عجیبه که دیروز علیرغم اینکه دوبار بلاگت رو با ctrl+F5 چک کردم ندیدم آپ کردی!خیلی عجیب بود برام!و دیدم که تاریخ مال دیروز صبحه.به هر حال! راجع به کار گفتی!چطور دلشون میاد زحمات رو زیر پاشون له کنن؟چرا نکنن؟ایرانی یعنی همین!یه بار هم گفتم ایرانیها برای بالا بردن خودشون حاضرن طرف مقابل رو تا هر جایی که می تونن پایین بکشن.و به قول یکی از استادای ما ایرانی اگه از دستش بر بیاد حتما دیگری رو می کوبه! از آدما خسته شدی؟من خیلی وقته که شدم.خیــــــــــــــــــــــــــــــلی وقته!تقریبا با هیچکس کاری ندارم مگه مجبور باشم.منم تو زندگیم فقط و فقط و فقط به تعداد انگشت های یک دست افرادی هستن که دوستشون دارم.اما این به معنای جدا موندن از مردم نیست!نه منم عین بقیه تو جامعه هستم و ادامه می دم فقط دیگه به هیچ عنوان نسبت به اونا احساس وابستگی ندارم...

بانوی فروردین

امید...کی توی این جامعه به اندازه ارزش کاریش پول می گیره؟حاضرم شرط ببندم هیچکس!چون اصولا یا مردم خیلی بیشتر یا خیلی کمتر از ارزش کاریشون در آمد دارن.یه سری هستن که حالا به هر نحوی پولدار شدن و دیگه خیلی راحت از همون پولشون پول می سازن و بقیه هم باید نظاره گر باشن چون نخواستن مثب اونها بد باشن!چون از اول درستکار بودن و خواستن درستکار بمونن و خودشون رو به دست این کارا نسپرن... و امید یکی هم این وسط معلم شده...معلم زبان و اونقدر باید سر پا بایسته و بلند صحبت کنه که شبهایی که از کلاس میاد باید زود بخوابه و تا صبح از جاش تکون نخوره...اما اون ادامه می ده چون می دونه جایگاهش این نیست چون می دونه یه روزی به همه ثابت خواهد کرد اونی که باهاش بازی کردن و به هر نحوی اشکش رو جاری کردن کیه...به همه خواهد فهموند...و روزی که نتونه بفهمونه روزیه که شاید از درد بمیره!

بانوی فروردین

و خود این نگفتن هم دردی بود...اما با همه اینها نه آدمهاشو بلکه تمام نرده های سبز دانشکده مون تمام درختهاشو تمام کلاسهاشو تمام درسهاشو و بعضی از استاداشو رو دوست دارم و با تمام وجود دلم می خواد باز هم اونجا باشم...احساس تعلق عجیبی می کنم...احساس می کنم شخصیت جدیدم اونجا شکل گرفت...شاید اون دردها باعث شد که از نظر شخصیتی از بقیه فاصله بگیرم...خدا هیچ وقت کاری رو بی علت انجام نمی ده امید...به این ایمان داشته باش...ایمانت رو قوی تر کن... آره امید هیچکس نیست جواب سوالت رو بده این خودتی که باید پیداش کنی...شاید هم باید تا الان پیداش کرده باشی...شایدم کردی و خودتم خبر نداری... من هم می گم هوای حوصله ابری است اما اجازه نخواهم داد ابری بماند...اجازه نخواهیم داد...تا آخرین نفس...اون موقع هم نفسی نبود الان که هست!پس چرا؟...

بانوی فروردین

امروز آخرین کلاس دوره کارشناسیم رو گذروندم...موقع غروب آفتاب داشتم از در میومدم بیرون ناخودآگاه گریه ام گرفت...به خودم گفتم این دانشکده و بچه هاش و استاداش و کارمنداش به من خیلی بد کردن...خیلی...یاد روزهایی افتادم که با اشک ازش بیرون اومدم یا با اشک واردش شدم...تمام اون چهار سال جلوی چشمم اومد...حس غریبی بود...هیچ وقت چنین حسی نداشتم...همیشه وقتی مقطع عوض می کردم خوشحال هم بودم...اما این دفعه نه به خاطر محیط یا بچه هاش بلکه به خاطر خودم اشک ریختم...چقدر درد کشیدم و به هیچکس نگفتم...کسی نبود که بهش بگم...کسی نبود... این شعر اون موقع ها خیلی معنا داشت :یه پنجره با یه قفس....... یه حنجره بی هم نفس من از تبار غربتم....از آرزو های محال.....

بانوی فروردین

*در آخر...اگه شعر گفتنت رو ادامه بدی مطمئنم موفق می شی...خیلی خوبن...خیلی هم مهربونن شعرات امید مهری...

روشنک

اميد جان ممنون از کامنتت اما من اولاشو درست متوجه نشدم يه کمی مبهم بودشايد من با حالم نتونستم درست درک کنم

شيده(ماجراهای خانه ما)

همش شکايت؟ بخدا همش همينه نه زياده نه کمه سهم تو سهم من و.... همينه که الان توش قرار داريم... بايد باهاش بسازيم ..... تمام حسم تو هيمن يه جمله خلاصه کردم

مينا

يه شعر بود که ميگفت هرکسی تو اين دنيا باحيا تره سهمش از زندگی و اين دنيا کمتره!حالا شعرش يادم نيست ولی راست راسته. مطمئن باش هروقت بتونی خورشيد رو با دستات بگيری اونوقت ارزش واقعيه همه چی رو تو اين دنيا میتونی ببینی مخصوصا تو مملکت ما!! (يعنی اصلا ديگه بيخيال )..........راستی بعد از مدتها سلام.

soote del

salam وبلاگه خیلی لاشساشدله یشقه.اما خیلی شلوغ پلوغه.به هر حال هرکی یه سلیقه ای داره.اگه دوست داشتی یه سری به وبلاگه درویشیه ما هم بزن.بدک نیست.دوست دارم نظرتو راجع بش بدونم. shaftaloo-666.blogfa.com