خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

 

سه‌شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸۳

فارنهايت يه وبلاگ نويس شاکی!!

امروز ميخوام براتون داستان يه وبلاگ نويس عزيز رو بگم.شايد واقعي نباشه يا شايد يه كمي طنز باشه يا كمي با موضوع بچگونه برخورد كرده باشم ولي ميخوام بدونيد بيشترشون رو ميتونيد پيدا كنيد.شايد توضيحات جديتر و شايد مخالفت خودم با اين داستان و حرفا رو تو يه پست ديگه بگم!...

دينگ،دينگ!! ساعت 9 صبح! وبلاگ نويس عزيز قصه ما از خواب بيدار ميشه! بلند ميشه و ميره دوش ميگيره!حسابي سرحال مياد! بعد ميره تو آشپزخونه كه براش صبحونه آمادست!صبحونشو ميخوره و ميره با انواع ژل! خودشو مرتب ميكنه .لباسهاي فلان قد !! قيمتش رو ميپوشه و سوئيچ پرشيا اسپورتش كه بابايي جونش براش خريده رو برميداره و ميره سوار ميشه! هنوز سوار نشده ! كنترل سي دي پليرش رو ورميداره و ميذاره رو دي جي علي گيتور!! وصداشو تا آخرين حد زياد ميكنه!به خودش ميگه دمم گرم ! عجب باندايي گذاشتم!بعد خلاصه ميره تو خيابون! با انواع لايي هايي كه تو خيابون ميكشه! حسابي ورزش اتومبيلراني رو به حد اعلاي خودش ميرسونه!!خلاصه ميرسه دمه دانشگاه آزاد خريداري شده!!! ميره سر كلاس! چند دقيقه اي از كلاس نميگذره كه دينگ دانگ دونگ!! يه اس ام اس براش مياد! : عزيزم، از دوري تو من ميميرم!!!خلاصه پا ميشه و از كلاس مياد بيرون! يه شماره ميگيره ميگه : عزيز دلم! آماده شو .الان ميام دنبالت با هم بريم ددر!! با سرعت صوت!! خودش رو ميرسونه دمه خونه جي اف محترم!! خلاصه ايشون رو هم سوار ميكنن و بعد كه كمي از مهارت هاي آقا لذت بردن! خانم ميخواد خريد كنه! ايشون رو تا محل خريد ميرسونن و خودشون به محل شركتشون عزيمت ميكنن! بعد كه از گپ زدن با اعضا در شركت! شروع به كلاهبرداري از دوستان وبلاگ نويسشون ميكنن!! و تو فكرش به اين خوشه كه چقد خوبه تو ايران كپي رايت نيست!!دوباره همون اس ام اس قبلي تكرار ميشه! و آقاي وبلاگ نويس محترم! به سمت خانم رفته و با هم ميرن به يكي از رستوران هاي با كلاس شهر! بعد از نوش جان فرمودن! كه نگاههاي عاشقانه شروع ميشه!ايشون تو دلش ميگه اين چه ايرانيه! آدم ميخواد دوست دخترش رو هم نوازش كنه! نميتونه!! بهش پيشنهاد ميده كه مياي بريم با هم يه جايي خلوت!! با هم حرف بزنيم!! جي اف محترم كه ميگه! نه مامانيم منتظره! خلاصه پا ميشن و دختر رو به خونه ميرسونه! همونجا زنگ ميزنه به دوستاش كه بعد از ظهر بيكارم بياين شركت من حرف بزنيم! بعد از ظهر كه همه دوستاي روشنفكرش رو جمع ميكنه! و ميشينه بحث هاي سياسي دوستاشو گوش ميكنه و ميبينه كه ا...بعضي از حرفها به وضعيت و حال و هواي خودش ميخوره! و تنها چيزي كه از اون بحث يادش ميمونه اينه كه! چون روزنامه صبح پس فرداي ايران!!! رو بستن پس واااي اين چه مملكتيه!! ما آزادي نداريم!! خلاصه بعد از بحث قرار يه پارتي رو واسه شب بعدش ميذاره!! و بلند ميشن ميرن! ديگه هوا تقريبا تاريك شده! همينجور كه از خيابون داشته ميرفته و با توجه به حالگيري كه از دوست دخترش خورده! ديگه آرومتر حركت ميكنه! همينجوري كه داشته ميرفته!چشمم ميفته به يه دختر كه كنار خيابون وايساده و حسابي با آرايش غليظش تابلو شده! يه دفه ترمز ميكنه! دو تا بوق ميزنه! دختر متوجه ميشه ميخواد بياد طرفش!اما يه دفه يه ماشين بهتر براي دختر بوق ميزنه!! دختر هم نظرش عوض ميشه و ميره سوار اون يكي ماشين ميشه و ميره!! ايشون تو دلش ميگه! اه تيكه خوبي بودا!! (بعد ميگه همش لابد تقصير فلان مسئول مملكتيه كه اين به ما نرسيد!! خلاصه ميره به فكر پارتي فردا شب باشه! يه زنگ ميزنه به يكي از دوستاش! انواع و اقسام مشروبات الكلي تحويل در منزل سفارش ميده! ميرسه خونه! ماهواره رو روشن ميكنه و ميذاره رو يكي از شبكه هاي خارجي ! ميبينه دارن چه حالي ميكنن!! بعد ميره رو يكي از شبكه هاي سياسي ! ميبينه آقاهه اون تو داره مثه همون چيزايي رو ميگه كه دوستاش ميگفتن! ميره تو اينترنت ! نگاش به يه لينك خبر ميفته! 4000 دختر خياباني شبها در تهران ... ! به خودش ميگه! راستي يادم باشه يه چند تا از اين دختر آس!! ها شو سوا كنم واسه پارتي فرداشب!!! ميره تو وبلاگش! مجموعه اي از حرفهاي دوستاشو تو وبلاگش كپي ميكنه! بعد ميبينه .به به چقد كامنت! خوشمان آمد!... فردا شب! ميره دمه در كه به دوستاش خوش آمد بگه! ميبينه يه بچه كوچيك تو آشغالا داره دنبال يه چيزي ميگرده! كه روبروش رو نگاه ميكنه!! يه چيز قرمز!!!!! اوه! لباي جي افش! بغلش ميكنه و با آهنگ چه خوشگل ،چه خوشگل شدي امشب!! ميبرتش تو! يكي رم دمه در مامور ميكنه كه بقيه رو بياره! خلاصه پارتي رو برگزار ميكنن و ميبينه كه يه سري از دوستاش دارن زود ميرن! ميپرسه چرا؟! ميفهمه ديرتر بشه مامورا گير ميدن! شاكي ميشه و ميگه اين چه مملكتيه كه ما داريم!! و بعد قرار اسكي روز جمعه رو با همه ميذاره... خلاصه از فرداش.تيپش رو عوض ميكنه و ميشه يه قطب سياسي!! و آمار كامنتاي وبلاگش هم روز به روز بالاتر ميره!! تا اينكه يه روز دوستاش خبر دستگيري شو ميشنون!! حالا اينبار دوستاش ميگن! اه! اين چه مملكتيه كه ما داريم! آزاديمون رو گرفتن!! دوستايي كه پول اينترنتشون رو خودشون كار ميكنن بدست ميارن! دوستايي كه رنج و كشيدن،دوستايي كه شايد يه دنياي ديگه ميخوان.دوستايي كه ... آره حالا اينجوري همه حال و هواي وبلاگ نويس مارو درك ميكنن! نتيجه اينكه هركي به فكر خويشه كوسه به فكر ريشه!! آره، واقعا اونايي كه ادعاي هزار عنوان مخالفت رو دارن ميتونن همه چيزو درك كنن! خداي نكرده نميگم همه اينطورين يا ... .اما بهتره قبل از اينكه اداي ژان والژان! يا گاوروش!!! تو انقلاب كبير فرانسه تو شونصد سال پيش رو دربياريم! بدونيم چه جوري ميشه كشور پيشرفت كنه و در كنار اون راحت زندگي كنيم! نه اينكه به حرف يه مفت خوري كه پولاي مردم رو دزديده رفته آمريكا! تلويزيون زده! يا چميدونم از يكي كه هي بهش ميگن عاليجناب (آخه از فضل پدر تو را چه حاصل) طرفداري كنيم كه اونجا شادتر باشه و با مامان جونش تو عروسي ملكه اسپانيا شركت ميكنه!! .... واقع بيني علاج خيلي از مشكلهاي ماست كه خيلي ها ندارن..


امید



خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]