خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

 

چهارشنبه ۸ مهر ،۱۳۸۳

دوستی بدون دلسوزی!

سلام دوستان.خسته نباشيد...

اميدوارم كه هر جا هستيد شاد و سرخوش باشيد و ممنون كه بهم سر ميزنيد...

ميگم بازم پستم رو كه ميخواستم بدم تغيير دادم.اونم چون خوب بعضي موقع ها حس ميكنم مسائلي كه برام پيش اومده مهمتر از مسائل ديگست ...

خوب ميگم توي دنيا رسم شده يا اينكه تقديره كه آدم ممكنه به كسايي كه دوستشون داره هيچوقت نرسه! يا حتي اگه برسه قراره كه به زور باشه پس بهتره اصلا نباشه.شايد از روي ترحم دوست داشتن يا دوست داشته شدن بدترين نوع دوستي توي زندگي باشه كه اميدوارم واسه هيچكس پيش نياد.يعني ترجيح ميدم اين دوستي زودتر تموم بشه.ولي چرا بعضي از ما نميتونيم اين رو به همديگه بگيم و به زور بايد هم رو تحمل كنيم.راستش اين مورد هم براي خودم پيش اومده و هم حس ميكنم پيش مياد.خوب اين مشكل چند روزيه كه بيشتر از پيش منو دچار مشكل كرده... راستش جريانش برميگرده به بيشتر از يك سال قبل.يكي بود كه خوب ميخواست كنكور بده ولي خوب حس ميكردم به دلايلي نميتونه اون حس واقعي كنكور رو داشته باشه.و براي كنكور قبول بشه.حس ميكردم همه زندگيش رو توي ازدواج ميبينه.ولي خوب از همون روز تشويقش كردم براي خوندن و كنكور.البته نه اينكه همش باعثش من بودم.ولي خوب بيشتر تشويق از جانب من بود.خلاصه بهش گفتم مثه يه دوست معمولي قبولش كردم.و خيلي تشويقش كردم كه براي كنكور بخونه.وقتي ناراحت بود.يا خوشحال بود يا ... به من زنگ ميزد و صحبت ميكرد شايد با اينكه خودم تو بدترين شرايط بودم سعي ميكردم روحيه اون رو تقويت كنم.به طوري كه بهش ميگفتم توي رشتت حتما بايد نفر اول كنكور بشي!! كه با توجه به اينكه ميدونستم استعدادش رو هم داره خوب شايد بشه... خلاصه زحمت هاي خودش بالاخره نتيجه داد و امسال كنكور سراسري رو با رتبه 3 رقمي قبول شد و اومد تهران.البته بگم شهرستان بود و منم خيالم راحت بود كه تو شهر خودشون قبول ميشه و بعدم ديگه منم ميگم برو به زندگيت برس.حالا ايشون تهران قبول شد.خوب بازم من فكر ميكردم با توجه به فاميل هايي كه اينجا داره خوب ديگه به من كاري نداره و ميره به زندگيش ميرسه.اما يه كمي اوضاع ناجور شد. وخوب ايشون با فاميل هاشون تعارف شديد داره!(البته به قول خودش!) خلاصه رفت خوابگاه دانشگاه و يه چند روزيه كه مستقر شده.روز اول كه تازه رفته بود.بهم زنگ زد و واسه اينكه منو ببينه بهانه آورد كه چه جوري برم خونه فاميلمون.ميترسم و فلان و خلاصه منم راهنمايش كردم كه برو به يكي اونجا بگو برات آژانس بگيره برو ديگه... خلاصه آخر گفت نميتونم و نميشه.منم ديدم خوب اگه نرم عذاب وجدان ميگيرم كه چرا نرفتم خوب كاري هم نداشتم ولي خوب دلم ميخواست از اول خودش كاراش رو انجام بده .رفتم و يه ماشين براش گرفتم و خودم هم بردمش تا دمه خونه فاميلشون.روز بعد زنگ زد گفت فلان كتاب رو ميخوام .ميخوام برم از انقلاب بگيرم .خوب ميدونستم كه ميخواد من باهاش برم.بازم گفتم خوب من ميرم يه سري از همينجاها پيدا ميكنم بهت ميدم. خلاصه رفتم و براش كتاب رو هم پيدا كردم و گفتم حالا ميام بهت ميدم.و بقيش رو هم يه كاري بكن.روز بعد زنگ زد داشت گريه ميكرد كه دلم واسه خونمون تنگ شده!!! اي بابا ! بازم نقش بابايي!!! رو بازي كردم و بازم اينم گذشت ولي خوب آخه اين مسئله تا كي ميخواد ادامه داشته باشه .حالا نه اينكه من از كمك كردن بدم بياد ها.و خوب چرا به يه دوستي كه احتياج به كمك داره كمك نكنم.ولي خوب چون با توجه به اينكه ايشون يه دختره و شايد مثه من اون تفكري كه تو ذهن من تو يه دوستي معمولي باشه رو نداشته باشه اول كه خوب راستش رو بگم كه يه كمي ميترسم و خوب من دوست دارم دختر يا پسر تا اونجايي كه ميتونن رو پاي خودشون باشن.خوب من كه پدر و مادر براش نميتونم باشم.كسي هم كه اينجوريه به نظر من بايد برگرده به شهر خودش و اونجا زندگي كنه! خلاصه فكر نكنم فعلا به اينترنت دسترسي داشته باشه ولي خيلي هم ميترسم يه موقع از شانس بده من بياد اينجا رو بخونه ولي خوب از شما كمك ميخوام كه چي كار بايد بكنم! البته اين براي من درسي ميشه كه هيچ وقت به هيچكس كمك اينجوري نكنم! و اصلا به من چه كه زندگي مردم چي ميشه.به من چه كه استعدادش حروم ميشد. حالا هم كه نميدونم چه جوري بهش بگم بي خيال من بشو و كارات رو خودت انجام بده .من خودم مشكلات خودم رو حل كنم كلامو ميندازم رو هوا! نميدونم اصلا اينجوري كه حرف ميزنم احساس ميكنم آدم بي شعوري هستم كه دارم همه حرفايي كه تو اين وبلاگ راجع به دوست زدم رو از بين ميبرم ولي آخه براي هردوستي بايد حدي رو دونست.يكي ميشه به اصطلاح جي اف ! بي اف!! خوب هردو واسه هم ميميرن!يعني بايد بميرن!! يكي دوسته.دوستي در حد دوستي! حدود بايد رعايت بشه! حالا اين قضيه منو ياد خودم انداخت كه منم كه كسي رو كه دوست دارم خوب شايد بايد بفهمم موندن طرف با من يا تحمل من از روي دلسوزيه! با اينكه ميگه از روي دلسوزي نيست ولي دقيقا مشابه همين موضوع اين خانمه كه تعريف كردم .نميدونم.بايد چي كار كنم.اما اگه قراره با هركسي دوست باشيد حدود خودتون رو رعايت كنيد.از واقعيت نترسيد.اگه كسي رو هم دوست داريد بهتره هم قبول كنيدوهم بگيد دوستش داريد ولي هيچكس رو از روي ترحم خواهشا دوست نداشته باشيد.شايد اينا رو از روي تجربه اي كه كسب كردم دارم ميگم ولي كاش اين تجربه هيچ وقت نبود.كاش... . كاش اوني كه با منه به خاطر دلسوزي بهم پي ام نده! اوني كه باهاش دوستم به خاطر دلسوزي با من همراه نشه. و از همه مهمتر به همديگه دروغ نگيم! اونم به خاطر اينكه كسي دوستمون داشته باشه.يعني از اين نوع دروغ گويي متنفرم! مثلا خانم ايكس ! ميدونست كه من از دختري كه اهل موسيقي باشه خوشم مياد ميگفت كه من 5 سال كيبرد ميزنم!! بعدن هم گفت كه مثلا كيبوردم رو فروختم ولي خوب مشخص شد كه اصلا شايد به عمرش هم نديده! بابا آخه چرا! چرا بايد ما آدما اينجوري باشيم.درسته دوست داشتن و دوست داشته شدن مهمه.ولي خوب من شخصا اگه بفهمم كه كسي ميخواد برام دلسوزي كنه دوستيمو تا يه دوستي معمولي ميارم پايين يا شايدم اصلا فراموشش ميكنم.نميدونم.فعلا گيجم.كمكم كنيد كه چي كار ميتونم بكنم! ضمنا فكر كنم از امروز 8 مهر به مدت يه هفته ! يه هفته با تيك تيك تاك بذارم.اگه دوست داشتيد خوشحال ميشم سر بزنيد...

هميشه شاد باشيد...اميد


امید



خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]