خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

 

دوشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸۳

مسافری از هند!

سلام دوستان .اميدوارم حال همه خوب باشه .اميدوارم كه شاد باشين. خوب اول مثه هميشه راجع به نظرات بگم. كه خوب در مورد نظرات بهناز خانم كه هيچي نمي گم چون يه مطلب دارم بايد بنويسم ! اما سارا خانم چرا سانسور ميكونيد!!! بعد مينا خانم اول بگم راستش اگه ميگم بگذريم حس ميكنم يه مطلبي رو بايد بگم ولي چون زياده ميگم ازش بگذريم كه فكر نكنيد كار همين جا تموم ميشه اما اين بگذريم هم البته جريانات داره كه بعد ميگم اما اگه هر مطلبي كه گفتم بگذريم رو خواستين بگم ميگم .چشم. در مورد بقيه مسائل هم قبوال كن يه ذره فمنيستي رفتار كردي ها!!چون ديگه از يه طرف ميگيم بين مرد و زن فرق نذاريم بعد كه به نفع خانما ميشه مردا بايد سختي بكشن تا مرد بشن!!! در اين مورد هم بعد توضيح ميدم .

اما مسئله اي بود كه نمي دونم گفتنش چقد درسته اما اگه نگم ديگه فايده نداره ببخشيد اگر احتمالا طولاني شد.من شرمنده وقت گراميتون ...

عرض شود كه همزمان با زلزله بم من يه غرفه گرفتم واسه كمك به زلزله زدگان در يه نمايشگاه ويژه. كه البته هيچ كدوم از دوستان هم نيومدم .اول بگم با ايننكه اين مطلب ممكنه طولاني بشه اما تازه خلاصه شدس.

عرض ميكردم كه تو اين نمايشگاه من يه غرفه داشتم واسه فروش كارتهاي اينترنت و اين حرفا . خوب جمعيت تقريبا متوسط بود .منم داشتم واسه خودم تو اين نمايشگاه يه چرخي ميزدم و براي خريد رفته بود.همين كه پشت سرمو نگاه كردم چشمم افتاد تو چشم يه دختر خانمي ! نميدونم چي شد ولي خوب كسايي كه منو ميشناسن ميدونن امكان نداره من با دختر خانمي حرف زدن رو شروع كنم اونم بيرون!! البته ايشون اونجا مسئول بودن.خلاصه يه دفعه برگشتم سلام كردم و تبليغ اينترنت رو بهشون دادم.خيلي جالب بود گفت منم اتفاقا از اين اينترنت استفاده ميكنم .خلاصه مشخص شد كه ايشون وبلاگ دارن (آخه نمايشگاه همه وبلاگ نويس بودن) بعد من اسم سايت و بلاگ خودمو دادم و ايشون هم ماله خودش رو.خوب از شما چه پنهون ازش خوشم اومده بود.اما ميدونستم اين نمايشگاه كه تموم بشه ديگه امكان نداره ببينمش.خلاصه ما آخرين بار هم موقع كنسرت اونجا يه نگاه بهش كردم و مثه اينكه ديگه نبينمش از اونجا رفتم .شب كه اومدم خونه با اينكه خسته بودم رفتم بلاگش ديدم كه اوووه چه قد كامنت ! چه قد پسر خوب و ... خلاصه ديگه حسابي بيخيال شدم. يكي دو هفته گذشت . بعد كه يه روز رفته بودم شركت ! فهميدم كه خلاصه ايشون آشنا در اومدن . و ... خلاصه ايشون تو يه قدمي ما هستن يعني شركت دارن و خلاصه حسابي بله ديگه !! (يه كوچولو سانسور كردم ) خلاصه يه روز تماس گرفت با من . و از طريق كس ديگه اي نه از طرف خودش البته با چند نفر ديگه منو دعوت كرد واسه ناهار.اما از شانس بد من تهران نبودم خلاصه اون روز كنسل شد اما بهش بالاخره يه جوري رسوندم كه ازش خوشم اومده البته اونو نمي دونستم ميگفتن اونم همين نظرو داره اما باور نمي كردم ! آخه اولا مگه آدم قحطه ! دوما اون از من بزرگتر بود اين مسئله ممكن بود واسه اون ناراحت كننده باشه البته نه واسه من.خلاصه از اون روز به بعد پيش خودم قرار گذاشتم كه دو روز مونده به عيد هر جوري هست ببينمش و بالاخره ببينم چي ميشه!.چقد منتظر اين لحظه بودم كه بهش زنگ بزنم (البته يه مطلب رو يادم رفت بگم نمي دونم چرا اونايي كه اونو ميشناختن ميگفتن زياد.... من كه گوشم به حرف مردم نيست)

خلاصه زنگ زدم .فكر كردم خوب الان حسابي تحويلم ميگيره .اما انگار الان يه مزاحم زنگ زده اينم آمادست بگه برو بابا!‌خلاصه گفتم كه ميخوام ببينمش و چند دقيقه اي با هم باشيم.ولي مثه اينكه حرف من براش مهم نبود بهم گفت امروز دارم چمدونامو ميبندم كه برم مسافرت كاره مهمي داري؟ !! من هيچي نميگم يه لحظه منو فرض كنيد در اين حالت ! خلاصه عيدم گذشت تا اينكه بعد از اينكه اين پيغام زيري رو نوشتم رفتم يه سري به وبلاگش زدم ديدم (خيلي جالب بود اون حتي يه دفعه هم نيومد وبلاگمو ببينه چه برسه به اينكه مثه من كامنت هم بده !) آره ديدم كه عيد تشريف بردن هند !! از جاهاي تاريخي گرفته تافيل سواري !!! رو تعريف كرده !يه لحظه وبلاگ خودمو با نوشته هاي اون مقايسه كردم واقعا خجالت كشيدم كه چرا اصلا چنين فكري در موردش كردم (اينجا هند يا چميدونم مسئله مادي او اين حرفا مسئله اي نيست چون من از يكي از دانشگاهاي هند هم بورسيه هم داشتم يعني منظورم اينه كه در اين مورد مادي فرقي نيست) اما ديدم من تو چه فكريم و اون تو چه فكريه .خلاصه جريان اينجوريه .اينم از جريان ايشون .حالا چرا اينو تعريف كردم نمي دونم اما همه مردم مثه هم نيستن .شايد اون كسي كه ما ازش خوشمون مياد اون نياد ! اما ديدم اگه الان اينو نگم با توجه به اينگه فرق من و اون تو عيدش ديگه مشخصه الان بگم بهتره.شايد اينم يه داستان بود يه داستان واقعي كه آخري واسش پيدا نشد .شايد بايد به حرف اونايي كه ميگفتن ... گوش مي دادم .نميدونم نميدونم واقعا نميدونم چي بايد بگم ... اما زندگي اينه يه روز شاديه يه روز غم البته واقعا منظورم اين نيست كه اين اتفاق منو افسرده كرد !!! چون هنوز اينقد نبود كه .... اما اينو گفتم كه شايد واسه اونايي كه دوستشون داريم ارزش بديم .حداقل اگه هيچ كاري هم نخوايم و نتونيم ميتونيم كه با هم دوست باشيم .ميتونيم يه چند دقيقه از وقتمون نمي گم تو روز تو ماه حداقل بهشون اختصاص بديم.چي ميشه مثلا يه چند دقيقه هم بد بگذره.چرا بايد تا اين حد بين دوستي دختر با پسر اختلاف باشه! چرا نمي خوايم فرهنگ داشته باشيم .و چرا چرا و هزاران چرا هاي ديگه....

با گل يخ تو آسمون واست حجله ميسازم

تا تو ببيني با چشات چقد مهمون نوازم

من اشتباه نمي كنم هرگز گناه نمي كنم

قسم به تار موي تو به ماه نگاه نمي كنم

شاد باشيد

اميد


امید



خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]