خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

 

شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۳

مشکلات تحصيل!

سلام دوستان.خسته نباشيد...

خوب امروز نميخواستم كه پست بدم ولي خوب گفتم پست بعديم راجع به خواب باشه ولي خواباي كه تو اين يكي دو روزه ديدم نظرمو عوض كرد.يعني من هميشه اين موقع ها كه ميشه يه سري كابوس ميبينم!! حالا راجع به چي!؟ راستش ما اون زماني كه ميخواستيم مدرسه رو عوض كنيم چه راهنمايي به دبيرستان يا بالاتر خوب اونايي كه ميخواستن مدارس خوب برن بايد امتحان ورودي ميدادن سخت تر از كنكور بعد هم مصاحبه و غيره ... و خوب بايد منتظر ميموندي آيا قبول ميشي .آيا نميشي.اگه نميشدي كه بدبخت بودي چون روزي شونصد تا مدرسه بايد سر ميزدي كه بتوني يه جا واسه ثبت نام پيدا كني! حالا هميشه انتخاب مدرسه برام يه كابوس بود كه هنوزم وقتي اين موقع ها ميشه دست از سرم ور نميداره و همش فكر ميكنم هنوزم بچه مدرسه ايم و مدرسه ها باز شده و منم هنوز هيچ جا ثبت نام نكردم .... اما خداروشكر كه اين مدت طي شد و ... .اما كنكور توي هر مقطعي خيلي ها رو ازم گرفت و خيلي چيزا رو از دست دادم .يعني بعد از اينكه سالهاي دوستاي خوب پيدا ميكردي واسه اينكه هر كدوم از بچه هاي تو يه مدرسه اي امتحان ميدادن ديگه نميشد با هم باشيم و براي هميشه همديگه رو از دست بديم.اين جريان تو همه سنين برام ادامه داشت..ولي خوب دوستي ها دبستان هيچ وقت فراموش نميشه.خوب من دوستي داشتم كه هميشه با هم بوديم كه قرار بود منم برم مدرسه اي كه اون ميره ولي خوب دست تقدير مارو از هم جدا كرد كه بعد هم توي همين كنكور پيداش كردم كه جريانش رو هم قبلا گفتم. خلاصه دوران دبستانم بد نبود.با اينكه به خونمون دور بود ولي خوب بد نگذشت.تا راهنمايي.خوب مدرسه اي كه ميخواستم برم اول مدرسه دلخواه من نبود .ولي چون وابسته به دانشگاه آزاد بود خيلي با كلاس بود و خوب... خلاصه رفتمو و بهترين سالهاي تحصيلم رو اونجا سپري كردم و طوري شد كه حتي وقتي تو امتحانهاي تيزهوشان و آينده سازان هم قبول شدم (نميدونم هنوزم اين مسخره بازي ها هست يا نه؟!) خلاصه نرفتم و دوباره دبيرستان و جدايي از دوستاي قديمي ولي دبيرستان ديگه ثبت نام به اين راحتي ها نبود و خوب با هزاروشونصد تا پارتي بازم نشد جايي كه ميخواستم .برم ..بالاخره يه جا امتحان دادم.خودمم نميدونم چه جوري قبول شدم. وقتي رسيد به مصاحبه.از روز اول باهاشون مشكل داشتم .كه بايد موهاتو كوتاه كني و شلوار پارچه اي !! بپوشي!! منم كه حسساس! عمرا قبول ميكردم .آخر راضي شدن بيخيال اين شلواره بشن.موها رو هم ديگه چاره اي نبود! اما چون تمام عقايدشون ضد من بود .اصلا با هيچكدومشون همخوني نداشتم.سال اول رو خوب خيلي عالي گذروندم.ولي سال دوم و سوم برام شده بود يه مشكل! بابا خوب من دلم نميخواست تابستون هم برم مدرسه درس بخونم.نتيجه اين شد كه از مدير و ... همه با من لج شدن.منم از اونا لجبازتر! تا سال سوم كه يه مشكلي برام پيش آوردن.و رفتم مدرسه.وسط سالون بين همه كلاسا! تموم مدرسه رو ريختم به هم .همه از كلاسا ريختن بيرون و پليس خبر كردن و اين حرفا!! اما خوب من بازم كوتاه نيومدم.هرچي كه ازشون ميدونستم ريختم وسط .نتيجه اين شد كه تعدادي از شاگرداي سال اولشون رو كه تازه اومده بودن با حرفاي من از دست دادن و خوب بعدش هم بازم براي اينكه ضايع نشن.ديگه مشكل حل شد. و منم دوباره آواره و سرگردون و تنها دنبال مدرسه ميگشتم (البته اونا برام دعوتنامه فرستادن ولي ...) خلاصه با دوستم از خيابون رد ميشدم.ديدم تازه يه مهدكودك !! رو كردن پيش دانشگاهي!! (يكي از دوستان ميدونه من كجا رو ميگم!) با دوستم به شوخي رفتيم ببينيم چه خبره . كه ديدم به! اينجا چه هتليه! خلاصه منم كه ياد گرفته بودم بروبچ رو دوباره جمع كنم.همه بچه هاي ناراضي رو آوردم تو اين مدرسه و سال آخر هم بهتره بگم هتل بود تا مدرسه... نتيجه اينكه بازم بعد از 12 سال هنوزم مشكل مدرسه دارم ولي اين دفه تو خونه موندم!كه همچنان اين كابوس هاي روزهاي اول مهر همچنان با من باشه.به اونايي كه مدرسه ميرن توصيه ميكنم درستون رو بخونيد كه مثه ماها نشيد (صورتم شطرنجي بود؟!) اما جدن قدر مدرسه و دانشگاه حتي با تموم سختيهاش رو بدونيد.يه روزي اگه خداي نكرده مثه من تو خونه بمونيد به چيزايي كه روز به روز داريد از دست ميديد حسرت ميخوريد.اما خودمونيم به نسل ما خيلي ظلم شد! ديگه چاره اي نيست.هنوز هم داره عمرم بي نتيجه ميگذره و به اونكه ميگه من فلان دانشگاه ميرمو و ميخوام فلان مدركو بگيرم و ... حسوديم ميشه... تقصير خودمه! دوستاي كوچيكتر مثه من نشين!....

هميشه شاد باشيد .. اميد


امید



خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]