خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

 

یکشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸۳

هوای غمناک پاييز...

سلام دوستان...خسته نباشيد...

امروز يه روز پاييزي بود.امروز هوا كمي فرق داشت.امروز ميشد پاييز و حس كرد. ولي امروز روز من نبود ...

امروز كه از خونه رفتم بيرون كه برم روزنامه دانشگاه رو بگيريم. حس كردم هوا كمي عوض شده.ديگه كم كم داره برگا ميريزه .داره ميگه پاييزه.داره ميگه كه پاييز داره مياد. خوب نداشتن روزنامه تو يه بعد از ظهر پاييزي فرصت خوبي بود براي اينكه هم كمي تو تنهايي خودم قدم بزنم .و هم اينكه دنبال روزنامه باشم.خوب همينجور كه ميرفتم جاهاي مختلفي سر ميزدم. ميشد تو چهره دخترايي (پسرا كمتر بودن) ديد كه نگراني پيدا نكردن روزنامه.و شايد بعد از ظهر اومدن دنبال روزنامه نشونه اين بود كه اميدي ندارن ولي به هر حال بايد ميديدن و ميشد نگراني رو تو چهرشون ديد. يا حتي تو صدايي كه به درخواست از دكه روزنامه فروشي ميگفتن آقا توره خدا نگو نداريم شنيد و با همون چهره نگران راشون رو ميگرفتن و ميرفتن .تا يه جاي ديگه ....

اين فرصت .و اين راه رفتن تو يه روزي كه نويد پاييز رو ميداد فرصت خوبي بود براي اينكه منم به خودم فكر كنم . يا شايدم ياد گذشته بيفتم يا شايد با اينكه مردم با چشمي پر از تعجب نگاه ميكنن ميشد گريه كرد ...

ياد روزاي گذشته افتادم.ياد روزايي كه بچه تر از اين بودم. ياد روزايي كه به هيچي فكر نميكردم.وقتي اين روزا ميرسيد .بازم تو همين حال راه ميرفتم ولي اينبار با تموم ناراحتي تابستون به فكر اين بوديم به دوباره مدرسه ها باز بشه و دوباره دوستاي قديمي رو ديد.ياد روزايي افتادم كه تو يه همچين روزايي يه وقتي اينقد دلم خوش بود كه اون بار وقتي برميگشتم خونه. اينبار مدال و كاپي از مسابقات فوتبال بود! ياد روزايي افتادم كه اون بار ميدونستم درس فيزيكمون حتما يه دفتر 200 برگ ميخواد.ياد روزايي ميفتادم كه تو اين وقتا دعا ميكرديم معلم علوم بد اخلاق امسال معلم ما نباشه . ياد اينكه روز اول مدرسه با چه جور سلامي به هم سلام كنيم و دوباره سربه سر معلما بذاريم.دوباره بازم به اميد زنگ ورزش واسه هم كل كل كنيم.يا وقتي كه ساعت 6 صبح قرار از خواب بيدار شيم به اميد جمعه و خواب جمعه يه هفته رو بگذرونيم.ياد اينكه امسال تو مدرسه بغل دست كي بشيني.و دوستاي جديدت كي هستن.ياد روزايي كه دوباره با خش خش برگا توي راه مدرسه فيلم بازي كنيم!ياد... . همين جوري كه داشتم راه ميرفتم.برام مهم نبود بغل دستيم كيه و با ديدن من چه فكري ميكنه .يا وقتي توي صورته خيسم نگاه ميكنه برام مهم نبود كه چي ميخواد فكر كنه.برام مهم نبود كه تك و تنها تو خيابون راه ميرم. برام مهم نبود كه جلوي من يك دختر و پسر همسنم دستاي همو گرفتن و بيخيال از دنيا دستاشونو تو هوا ميچرخونن .برام مهم نبود كه هنوز روزنامه پيدا نكرده بودم.فقط ميخواستم برمو برم و توي تنهايي خودم باشم . يه بار هم شده براي خودم باشم.بازم برام مهم نبود.زنگ تلفنه كيه... ياد آينده افتادم...ياد روزايي كه در پيشمه. ياد روزايي كه ميدونم باز هم تك و تنها بايد بگذرونم.ياد روزايي كه بي اميد به زندگي بايد بگذرونم.ياد آرزوهايي كه جلوي چشمام با يه اسم توي روزنامه محو ميشه.ياد نگاه هاي دوستاي همسنم.كه ديگه حالا حتي از دوستاي كوچيكتر از خودم هم عقب موندم.ياد اينكه حتي به خاطر اينكه مجبور نشم بگم چي ميخونم بايد ديگه دوستاي قديممو نبينم. ياد اينكه اينبار به هم نگران قيافم باشم و هم بي سواديم! ياد اينكه با اين فكر بايد بازم غصه بخورم. ياد اينكه ديگه بايد اوني كه دوستش دارم رو از دست بدم.ياد اينكه ديگه خجالت ميكشم بهش پي ام بدم. ياد اينكه ديگه اميدي برام نمونده... ديگه براي هميشه بايد همه چيز رو رها ميكردم.تموم روياهامو.بازم ياد ميفتاد كه تقصير خودمه. ياد روزي كه براي اولين بار دانشگاه قبول شدم و از خوشحالي سرم گيج رفت. ولي اينبار سرم گيج ميرفت چون ديگه همه چيزو بايد فراموش كرد.ديگه عشق و دوست داشتن برات بشه يه قصه.به ياد روزي كه دوباره شايد اميد،اميدي براي زندگي كردن داشته باشه.وقتي بدونه كه اينبار جلوي عشقش سربلند ميره و سرش رو بالا ميگره و ميگه ميخوامت.ولي ديگه ديره .ديگه ديره... تقصير خودمه.ميدونم. اينبار تقصير خودمه.ولي حتي اگه تقصير خودتم باشه نميشه جلوي اشكي رو كه از چشمايي كه ناراحتي درد گرفته گرفت ... چه ميشه كرد ...بازم تقصير خودمه.خدايا.چرا...چرا.... امروز يه بعد از ظهر پاييزي به خونه برگشتم.نه امروز همه چي فرق داشت. آره. امروز روز من نبود ....

پرنده هاي قفسي عادت دارن به بي كسي

عمرشونو بي همنفس كز ميكنن كنج قفس

نميدونن سفر چيه عاشق دربه در كيه

هركي بريزه شادونه فكر ميكنن خداشونه

يه عمر بي حبيبن با آسمون غريبن

اين همه نعمت اما هميشه بي نصيبن

تو آسمون نديدن خورشيد چه نوري داره

چشمه كوه مشرق چه راه دوري داره

چه ميدونن به چي ميگن ستاره

چه ميدونن دنيا كيا بهاره

چه ميدونن عاشق ميشه چه آسون

پرنده زير باروون...

قفس به اين بزرگي كاشكي پرنده بودم

مهم نبود پريدن ولي برنده بودم

فرقي نداره وقتي  ندوني و نبيني

غصت ميگيره وقتي ميدوني و ميبيني...


امید



خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]