خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

 

چهارشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸۳

خداحافظ بچگی...

سلام دوستان.خسته نباشيد...

قبل از اينكه چيزي بگم بزاريد يه شعر بنويسم ...

زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست

هركسي نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پيوسته بجاست

خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد

خوب اگه يادتون باشه قبلا از يه دوست شاعري صحبت ميكردم به اسم بهناز قهرماني كه تو چند مثلا شعري هم كه نوشته بودم خيلي كمكم كرد.خوب من با بهناز امسال تابستون كه تموم بشه فكر كنم يه 5 /6 سالي دوست بودم.دوست كه ميگم يه دوستاي معمولي.آخه ايشون توي نيويورك زندگي ميكرد و ميكنه.حالا سريه موضوعي با هم در تماس ميل بوديم و آشنا شديم و يه مدت چت كرديم.ديگه اينقد صميمي شديم كه يادمه از مدرسه كه ميومد پاي اينترنت بود يه سره و شعراشو برام ميفرستاد تا من ميومدم(البته دليل داشت).البته به ساعت ما من مجبور بودم از يك شب به بعد آنلاين بشم.خلاصه.اون زمان هم كه بيكار بودم و ميديدم كه دوستم شايد توي تنهايي اونجا به يه همصحبت احتياج داره از خوابم ميزدم و تا وقتي كه ميرفت به كارش برسه ،حالا يه موقع تا صبح با هم صحبت ميكرديم.خلاصه ديگه كارمون اين شده بود شباي ما رو البته با هم بودن و صحبت كردن.از همه چيز! از خاطراتش.اونجا... منم هميشه با اينكه خسته ميشدم اينقد بيدار بمونم ولي به روي خودم نميوردم كه نكنه ناراحت بشه.خلاصه واسم وب كم ميزاشت و يه وقتي هم تكليف مدرسشو انجام ميداد با ويس صحبت ميكرد!! انشا هاش(اگه داشت!) هم كه با من بود! فقط زحمت ترجمش با خودشون.ديگه تو مهموني با دوستاش يا حتي با برادرزاده آمريكايش من هم چت ميكردم! و كاره منم اين بود كه سفارش آهنگ هايي كه ميخواست براش پيدا كنم و براش ميل كنم... خلاصه از عشقش،دعواها،... همه چي خبر داشتم ... تا اينكه بعد از بهم زدن با دوست پسرش كه هزار دفه بهش گفتم اين به درد تو نميخوره اين كسي نيست كه منتظرت بمونه.ديگه بقول خودش از پسرا بدش اومد.و بعد هم رفت تو شركت برادرش كار كنه...و يه مدت از هم بي اطلاع بوديم. البته بازم ميديدمش ولي خيلي كم... . البته اينم بگم از رك بودنش خيلي خوشم ميومد.يعني بعضي وقتا واقعا ناراحت ميشدم ولي خيلي با هم راحت بوديم.يعني بعضي موقع ها براش مثال ميزدم.مثلا اگه دختري با اين مشخصات بودي و من هم با اين مشخصات باهام دوست ميشدي راحت ميگفت نه! همينش برام خيلي جالب بود و تونست يه دوستي بدون هيچ فكري رو تو ذهن هردومون ايجاد كنه. خلاصه جريان اينكه امشب دوباره ديدمش.بعد از چندين ماه. دوباره با هم چت كرديم.يادش بخير .يه روزي دونه دونه فصل ها رو به اميد اومدن ايران و ديدن همديگه سپري ميكرديم.بهار.تابستان.پاييز.زمستان و همينطور سال بعد و منتظر بودن براي روزي كه بياد... حالا ديشب كه ديدمش بهم گفت كه يادته تو يه مهموني با گفتم به يه پسر ديگه دوست شدم.با اون ديگه خيلي دوست شدم!! و يه ماه پيش هم به مدت يه ماه ايران بودم.وقتي بهش گفتم چرا به من نگفتي ايراني! گفت ديگه اصلا وقت نشد!خودمم ميدونم بي معرفتم! منم مثه هميشه سعي كردم ناراحت نشمو گفتم خودم ميام اونجا ميبينمت! حالا بحث سر اينجا بود .اون دختر نازو خوشگل كه اينقد بچه بود كه سر هرچيزي با هم دعوا ميكرديم و ... . حالا همون پسر اومده خواستگاريش! و وقتي عكسش رو داد ديدم يه خانم به تموم معنا شده! دو سال ديگه درسش تموم ميشه و الان هم دستيار دندونپزشكي.همين دختره همسن من كه تنها شباهتمون همين همسن بودن بود حالا ديگه بزرگ شده ... . خيلي بهش حسوديم شد. اين همونه كه پنج سال تو همه چي با هم بوديم.حتي بهش گفتم يادت مياد خاطراتمون.گفت مگه ما با هم خاطره هم داشتيم!(البته ميدونم شوخي ميكرد) حالا من ! تنها حرفي كه بهش زدم .يعني ميتونستم بزنم.گفتم همون بچه كوچولو عاشق دلشكستم! همون كه ميدوني وقتي عاشق شد نميدونست جواب عاشقيش اينه كه بعد دو سال...اما چقد خجالت كشيدم من دارم سر يه مسئله الكي بحث بيخود ميكنم كه جز هدر كردن پول تلفن ... چيزي نداره! چقد هنوز بچم.چقد هنوز بچم كه تموم زندگيمو براي دوستام گذاشتم و ميزارم. چقد هنوز بچم كه دست از دعواهاي كودكانه دست بر نميدارم.چقدر...

به هر حال خيلي از خودم و كارام خجالت كشيدم كه هنوز بعد اين همه سال كه ايشون تغيير كرده ولي من هنوز يه كار مفيد نكردم مني كه ادعاي كارهاي بزرگ داشتم..گرچه فقط از يه چيزي خوشحالم كه هركاري كردم از خودم يه خاطره خوب بجا گذاشتم كه وقتي به يه دوست قديمي پي ام ميدم .جواب سلاممو ميده.پس دلم نميخواد اين رو از دست بدم.همين.

خوب اين چند روزه يه اتفاقي برام افتاده كه زندگيمو تحت تاثير خودش قرار داده كه انگار يه چيزي گم كردم.اما اگه حقيقت داشته باشه اون چيزي كه من فكر ميكنم.فكر كنم ديگه شايد توي اينترنت هم ديگه نيام.لااقل تا وقتي كه از ايران برم. دوست داشتن هم براي هميشه تعطيل ... به هرحال نميدونم.الان خودم هم درست نميتونم فكر كنم..اما خداكنه هرچه زودتر شرايط فراهم بشه كه اين وبلاگ رو همونطور كه قول دادم ببندم و پيش شما دوستاي خوبم بدقول نباشم. و سعي كنم كه بزرگ شم. و بزرگتر فكر كنم...

شاد و پيروز باشيد...

اميد


امید



خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]