خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

 

یکشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸۳

يکی کمک کنه لطفا!

سلام دوستان.خسته نباشيد...اميدوارم شاد و سرزنده باشيد...

امروز مثه روزاي گذشته همچنان حالم گرفتس .نميدونم چرا!ميدونم ديگه حوصله همه رو هم سر بردم ولي خيلي حالم گرفته...

بعد از ظهري حوصلم سر رفته بود.گفتم يه زنگ بزنم به دوستم مالزي.يه ذره گپ بزنيم!وقتي زنگ زدم گفت. الان تو فرودگاهم !! و دارم ميام ايران! فكر ميكنم الان كه دارم بلاگ رو مينويسم حدود يك ساعت ديگه هواپيماش ميشينه!اين دوستم يكي از دوستاي خوب منه! كه دو سالي يا بيشتر هست كه تو مالزي مشغول درسخوندنه.و طبق قرارمون قرار بود كه منم برم پيشش.3 سال اونجا بخونيم و بريم كانادا يا انگليس! خوب وقتي ميخواست بره .كاراي من جور نشد و دقيقا يه 3 چهار هفته بعد از اون هم كه اون رفت ديگه مشكل سربازي واسم پيش اومد و تا الان گرفتار شدم.ولي اون رفت و الان سال 2 رشته آي تي ميخونه!بازهم من اندرخم يك كوچه ام.خوب رفتن خارج هميشه هم اينقد به لذتي نيست كه همه ميگن يا خودم ميگم.وقتي كسي از وطنش دور ميشه.يعني فراموشيه همه چي! ديگه هيچكي نيست كه به دادت برسه.واي به حال اين كه مريض بشي. يا با غذاهاي اونور سازگاري نداشته باشي.گاهي پيش مياد كه وقتي اين دوستم مياد تهران ميگه خيلي كيف ميكنم ميبينم اونايي كه تو خيابون راه ميرن و بقل دستم هستن دارن به زبون خودم حرف ميزنن... من خودم دوستاي زيادي توي خارج از كشور دارم كه سعي كردم باهاش رابطه داشته باشم و از حال و احوال اونا جويا بشم و هركشوري رو بررسي كاملي روش داشته باشم. كشور هايي مثه آلمان.انگليس.اسپانيا.كانادا(تورنتو و ونكورو اتاوا).آمريكا(نيويورك و كاليفرنيا).همين مالزي.هند.بلژيك و... .اما هيچ كدوم از اينها عشق بيرون رفتن از اينجا نبوده بلكه ميخوام فقط و فقط پيشرفت كنم.همين.ميدونم كه خيلي سخته ولي حاضرم سختي رو تحمل كنم ولي جايي باشم كه سالها آرزوشو داشتم. شايد واسه بعضيها واقعا آش دهن سوزي نباشه ولي مطمئنم اونايي كه اون ور هستن قدر موقعيت خودشون رو نميدونن. به هر حال هزاران مشكل اون طرف رو ميدونم ولي بازم خودم رو طوري وفق ميدم كه اگه روزي ازايران رفتم ديگه برنگردم.ديگه براي هميشه همه دختراي ايراني رو فراموش كنم.نميدونم ميشه يا نه! اما اين همه سال اينجا بودم.هيچكس گلي به سر ما نزد حالا بزار توي تنهايي شايد گلي به سر خود زديم!!اما سعي دارم هرجوري هست اين دفه قانوني يا غير قانوني با اين دوستم برم.حالا بايد ديد خدا چي ميخواد..بگذريم...

نميدونم چرا چند روزه اينجوري شدم.ديگه هيچ چيز برام جذاب نيست.ديگه از وبلاگ.چت.ميل و كلا اين جامعه مجازي خسته شدم و دلم ميخواست منم مثه ديگران بودم.امشبم خواستم يه قرار كه برام خيلي خيلي مهم بود بزارم ولي مثه اينكه قسمت نيست.قسمت ما هم اين بوده كه اينجوري تنها باشم.ديگه واقعا خسته شدم.خوب واسه وبلاگ هم چون رفيق نيمه راه نيستم .چند روز پيش داشتم مقدمات خداحافظي رو آماده ميكردم ولي ديدم كه بزارم اينم مثه بقيه في البداهه باشه .واسه همين اينم بزودي آمادش ميكنم.چون ديگه اميدي به زندگي ندارم.اينجوري كه من دارم پيش ميرم همش ميام اينجا گله و شكايت و بي حوصلگي .از كامنت ها هم فهميدم كه ديگه كسي نه حوصله منو داره و نه شكايتمامو.پس هرچه بادا باد.از بلاگ هم نشد كاري براي خودم انجام بدم.نميدونم. نميدونم كي حال منو الان درك ميكنه.دارم ديوونه ميشم.حتي معني جمله هاي خودمو هم نميفهمم .چه برسه به اينكه بيام با يكي چت ميكنم و چرتو پرت ميگم.حالا ديگه طرف هم گير بده كه بدتر! توروخدا هركي راهي ميشناسه كمكم كنه.من كه ديگه خسته شدم... :((

اميد


امید



خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]