خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

 

چهارشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸۳

من هنگ کردم!

سلام دوستان.خسته نباشيد..

امروز نميدونم اصلا از چي ميخوام بنويسم.موضوع زياده ولي بعضي از موقع ها هنگ ميكنم.نميدونم چي بگم.امروزم يكي از اون روزاست كه بد جوري احساس پوچي ميكنم... حالا فعلا بگذريم تا توضيح بدم..

من يه دوستي دارم كه دانشجو هست. تو بروجرد درس ميخونه.چند روز پيش اومده بود تهران. و اين يكي دو روزه رو با هم بوديم. يه 3 ماهي بود كه نديده بودمش با هم صحبت كرديم.گفت با دوست دخترش بهم زده.دلايلش هم كه ديگه معلومه دختره حوصله نداشته دوري اينو تحمل كنه كه اين بيشتر وقتا شهرستانه .واسه همين يه دوست پسر ديگه واسه خودش پيدا كرده و ... . خلاصه اينم بعد از رفتنش دپرس شده!! و كلي گريه كرده.يادمه روز اولي كه دوست شده بود .بهش گفتم به اين زودي به دخترا اعتماد نكن. البته همه مثه هم نيستن ولي خوب بيخودي دل نبند.كو گوش شنوا! خلاصه بعد از چند وقتي با يه دختري دوست شده بود كه وقتي شنيدم باورم نميشد.دختر! معرفت! اين همه!! چرا!!! . تا وقتي كه ديدم. جريان از اين قراره. اين بار با يه دختري دوست شده كه 7 سال از خودش بزرگتره! باورم نميشد اصلا!! يعني فكر نميكردم كه دختري بخواد با پسر كوچيكتر از خودش دوست باشه و... . البته اينم بگم اين دختر خانم قبلا ازدواج كرده بوده البته به زور.و شوهرش هم خيلي مشكلات داشته (كه حالا بگذريم!) از هم جدا شدن. اين دختر خانم خيلي هم رنج كشيده بودن.يعني كمترينش اين بوده كه توي دو سالگي مادرش رو از دست داده. و يه بار ديگه هم عاشق يه پسر كوچيكتر از خودش شده بوده ولي چون فهميده حتي خيلي احتمال كم پدر و مادر پسره مخالفن. خودش اولين كسي بوده كه پسره رو منصرف كرده ... حالا با اين دوست من دوست شده ولي بارها هم بهش گفته كه تو نبايد ... . خوب منم تا قبل از اينكه ببينمش.گفتم خوب معلومه.دختر با اين سن! (كه 27 فكر نكنم زياد باشه!) ميخواد خودشو تحميل كنه! اما خوب ضمن اينكه دوست من نه خوشگله،نه پولداره،نه ... . اما دختر خانم .يه دختر خانم مهربون و بسيار ناز و خوشگل و اتفاقا سرمايه خوبي هم از پدرش كه ولش كرده رفته بهش رسيده. ضمن اينكه مربي بدن سازي هم هست.يعني فقط كافيه اشاره كنه 100 تا پسر دورش ميگردن.حالا اينقد معرفت داشته وقتي دوست من تو شهرستان بوده.خودشم يه مدت رفته پيشش كه تنها نمونه و كمكش كرده.نميدونم من كه واقعا هنگ كرده بودم.البته اين دختر خانم يه سري احساساتي داره كه ميتونه خيلي چيزا رو پيش بيني كنه و خيلي جالبه دقيقا به اين دوستم گفته كه امتحان فلان روز از كدوم صفحه كتاب مياد و امتحان چندسواله.به هر حال .من نميدونستم تو اين دنيا هم از اينجور افراد پيدا ميشه كه اينجور رفتار كنه.به هر حال درست و غلطش و اينكه اين دوستي تا داره رو نميدونم ولي حداقل به اين نتيجه رسيدم كه همه دخترا مثه هم نيستن!! بگذريم.ديشب هم چون دوستم ترم تابستوني داشت با هم رفتن اونجا... خوب يه چيزايي بود كه نگفتم. ولي راستشو بگم من كه بهش حسوديم شد.ايشالا خوش باشه...

خوب يه چند روزيه كه بدجوري احساس پوچي ميكنم.يعني فايده اي تو اين زندگي نميبينم.موندم تا كي بايد منتظر بمونم كه حالا يه معجزه اي چيزي بشه يه ذره زندگيم تغيير كنه. اصلا شده يه زندگي يكنواخت.كه اصلا آينده اي برام نمونده. تكليفم هم كه اصلا معلوم نيست.اون از سربازي،اينم از دانشگاه.... البته يه مقداريش علتش خودمم.ولي نميدونم چرا همه چي بهم گره خورده. و هي هم به همه ميگم دعا كنين ولي هيچ مشكلي حل نميشه! ما آدما وقتي بچه ايم ميگيم كاش بزرگ بشيم ولي وقتي بزرگ ميشيم ميگيم كاش برگرديم به همون بچگي... . آره.بچگي. بازياي كودكي. دعوا كردناش. حتي كنار ساحل قدم زدناش يه چيز ديگه اي بود.حالا ميدونم ممكنه يه روزي هم پيش بياد كه بهمين روزا حسرت بخورم كه چرا استفاده نكردم.من زندگي افراد رو به 4/5 بخش تقسيم ميكنم. كه معتقدم اگه اين 4/5 بخش باشه ديگه آدم به همه چيز ميرسه البته اگه درست رعايت بشه.اما ما داريم همه چيز رو خراب ميكنيم. تو بچگي ميخوايم بزرگ باشيم.تو عشق و عاشقي ميخوايم عشق و فراموش كنيم.بعد هم وقتي كه اين دوران گذشت حسرت ميخوريم ميگيم ما 18، 19،20 سالمون بود .ميتونستيم زيباترين دوستي ها رو داشته باشيم ولي ... .بگذريم .نميدونم چرا حتي نتونستم جواب ميل هامو بدم.خلاصه ببخشيد ديگه.الان هم بايد برم كارت امتحان فردامو بگيرم. 8 ساعت كنكور نتيجه لطف مقامات محترم! اين كنكور هميشه 2 روز بود .حالا شده يه روز!! عجب! روزنامه اي هم كه ميخواد محل گرفتن كارت رو بگه يه روز بعد از اينكه مهلت تموم شده در مياد! حالا من موندم از كجا برم كارتمو بگيرم!! بيخيال.اصلا زندگي رو بيخيال.من تو اين احساس پوچي يه دفه خودمو نابود ميكنم هم خودم راحت بشم .هم شما رو راحت كنم.حيف كه دوسش دارم ... توضيح ميدم پست بعد... راستي وقتي دوستمو ديدم با اين خانومه كه گفتم. يه نگاه به آسمون كردم گفتم خدا جنس من فرق داره كه هميشه بايد نظاره گر باشم؟! اصلا خدايي هست؟! نميدونم. اين تصوير رو ببينيد... شاد باشيد .اميد


امید



خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]