خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

 

چهارشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸۳

نارفيق..

سلام دوستان.خسته نباشيد.اول بزاريد تشكر كنم از كامنت هاتون! و مرسي از اينكه اين همه كامنت برام گذاشتين!

خوب بزاريد قبل از هرچيزي از خانم بهار تشكر كنم .بابت اينكه منو به گروه اركات دعوت كردند. كه منت خيلي ها رو كشيدم ولي هيچ كدوم اين كارو نكردن.ممنون ازشون.درباره جامعه اركات هم حتما اطلاع داريد .من ميخواستم توضيح بدم ولي الان اصلا حالم خوب نيست...اما هر كي خواست بگه دعوتش كنم.تا حالا...

امروز ميخواستم در مورد رفاقت صحبت كنم ولي ... حالا..

صد دفه به خودم ميگم.نكن! نگو! نشو! مگه مجبوري؟! مگه مجبوري به همه كمك كني؟! مگه مجبوري تجربه هاتو به همه بگي! من مگه مجبوري مزاحم كسي بشي. نشو... ولي نميتونم.يعني دلم نمي ذاره.چي كار كنم. از هيچ كسم انتظاري ندارم ولي نميتونم ببينم كسي داره كاره اشتباهي ميكنه وبهش تذكر ندم. يا كمكش نكنم. اما. نزديك دو سال پيش دوستي داشتم كه شايد اونو از همه دنيا بيشتر دوسش داشتم(پسر بود!).همه كاري براش ميكردم.وقتي تنها بود من پيشش بودم. ولي دوست ديگه اي اومد و از اعتمادم سوءاستفاده كرد و تا تونست بين منو بهم زد و بعد كه ميخواستم واسه بقيه دوستام هم توضيح بدم كه اين طرف اينجوريه!فهميدم كه نه تنها بين من و اين دوست خوبم رو بهم زده بلكه من الان پيش همه بدم! پيش خودم گفتم خيالي نيست و قيد همرو زدم.بارها شد كه شبا واسه خودم به ياد قديما ميفتادم و گريه ميكرد تا شايد از اين تنهايي كه داشتم خلاص شم! تا اينكه چند ماه پيش توي اينترنت دوست خوبمو ديدم باهاش قرار گذاشتم ببينمش.نيومد! بعد تو نت دوباره ديدمش گفت : باهات حال نميكنم ديگه سراغ من نيا! منم ديگه كاري نداشتم تا چند روزه پيش كه دوباره تويه اينترنت ديدمش.بازم غرورمو شكستم و بهش گفتم دلم برات تنگ شده.بهم گفت: الان كار دارم.مزاحم نشو!

من همونم كه هميشه غم و غصم بي شماره

اوني كه تنهاترينه، حتي سايم نداره

اين منم كه خوبيهامو كسي هرگز نشناخته

اون كه در راه رفاقت همه هستيشو باخته

هر رفيق راهي با من دو سه روزي همسفر بود

ادعاي هررفاقت واسه من چه زود گذر بود

هر كي با زمزمه عشق دو سه روزي عاشقم شد

عشق اون واسه زجر همه دقايقم شد

چه اثر از اين صداقت ،چه ثمر از اين نجابت

وقتي كه قد سر سوزن به وفا نكرديم عادت

خلاصه فكر كردم.ديگه اين اشتباهاتو مرتكب نميشم.اما نميدونم. عيب من چيه؟! واقعا اشكال من اينه از دوستام توقع زيادي دارم؟! يا اينكه من نمي تونم توقعاتشون رو برآورده كنم.ولي خوب من ترجيح ميدم تنهايي رو به دوستي با كسي كه من با تموم وجود بهش اعتماد دارم ولي اون حتي كمي هم اعتماد نداره.منم خيالي نيست.دوست نميخوام.نميدونم شايد اشكال من اينه كه با كوچيكتر از خودم نبايد دوست بشم يا حتي همسن خودم! چون فكر ميكنم اين بي وفاييها همه از بچگيه! يعني من دلم نميخواد دوستم از چيزه ديگه اي پيشم خراب بشه! ولي خوب مثه اينكه كمي اشتباه كردم. كوچيك و بزرگش خيلي بي وفان. اما وقتي به كارام فكر ميكنم يا حتي براي كسي بازگو ميكنم نميفهمم من چي كار كردم كه اينا با من اينجوري ميكنن. غير از اينه كه به همتون محبت كردم.غير از اينكه از زندگيم گذشتم براي اينكه ... اما تو چه جوري جوابمو دادي؟!

رفيقه نارفيقم در پشت پا استادي

جواب خوبي ها مو چه نامردونه دادي

راهت دادم تو قلبم با يه دنيا صداقت

رو دست خوردم دوباره تو گرمي رفاقت

براي جلب ياران مكن تلاشي اي دل

ياران جوني جوني رو چهرشون نقابه

از پشت من خنجر را ور دار كه مردن من

هرگز نميرسونه تو رو به اوج شهرت

حالا همه اينا رو گفتم .ولي ميدونم بازم آدم نميشم. بازم وقتي اونيكه بهم خنجر زد و رفت بهم زنگ ميزنه.دلم نمياد بهش بگم چرا بهم زنگ زدي!وقتي اوني كه منو پيش همه بد كرد.بازم از من چيز ميخواد نميگم ندارم از هرجا شده براش پيدا ميكنم.بازم ميدونم كه به كسي كه باعث شده اينجوري تك و تنها بمونم و خودش همه رو داره. از دوست دختر گرفته تا دوست پسر هر روز هم يه جايي داره كيفش رو ميكنه بازم كمك ميكنم .چرا واقعا من اينجوريم؟! خيالي نيست...

خوب امروز هم با يكي از دوستان وقتي خداحافظي كرد وقتي بهش گفتم هميشه شاد باشي. و خداحافظي كرد ندونست كه اين خداحافظي براي بار آخر بود و ميدونم كسي كه منو به ... نفر ترجيح داده و حتي يادي از من نكرده از رفتن من هم ناراحت نميشه!و نميدونه چقد به فكرش بودم و يه تشكرم ازش نخواستم...هرجاكه هستي شاد باشي.البته اگه اينجا رو خوندي كه فكر نكنم...

خوب دوستاي خوبم .اونايي كه براشون مهمه! گفته بودم اينجا رو ميخوام ببندم.(البته مهم هم نيست بودن يا نبودنش) اما خوب ديگه كم كم وقتشه! اگه معطل ميكنم. ميخوام همه دوستاي خوبم هم كه با اونا شروع كردم باشن و اينجا رو ببندم. بهناز خانم عزيز و مينا خانم عزيز كه مشغولند.شايد تو پست بعد هم يادي ازشون بكنم و هم اينكه در مورد دانشگاه توضيح بدم. اما حالا نميدونم كي.فعلا دلم واسه سايم تنگ شده! حوصله هيچي رو ندارم. حالم هم خيلي بده.نميدونم چرا اينجوري شدم.به هر حال پست خداحافظي با بقيه پست هام خيلي متفاوته.به هر حال يه روزي اومديمو يه روزي هم بايد بريم. اما ايشالا بتونم اين تابستون رو تنها نباشم و بالاخره يه كاره مفيد انجام بدم! خوب شايد هم يه روزي دوباره برگشتم .اما ديگه با اين اميد ساده كه تموم درد دل هامو گفتم نه!نميدونم.شايد.خوب اينم مقدمه اي بود براي پست آخرم كه لااقل واسه دلخوشي هم فعلا با من باشيد ممنونتون ميشم.ميدونم اينجا اصلا واسه كسي مهم نيست كه هي منم ميگم ميبندم ولي ...

اگر اين مرغ دريايي فقط رفتن رو ميشناسه ، دليلش بي وفايي نيست،سكوتش پر ز احساسه .فقط رفتن،فقط رفتن ميتونه سهم من باشه.فقط دل بستن و كندن ميتونه ماله من باشه...

اميد


امید



خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]