خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

 

جمعه ٢٩ خرداد ،۱۳۸۳

خسته ام ای عشق...

دوستان سلام.خسته نباشيد. خوب اول راجع به نظرهاي خوبتون ممنون.ولي تصميم گرفتم چون خودم خيلي حرف دارم جواب كامنتها رو يا توي خود همونجا كه كامنت گذاشتين بدم يا اينكه اگه بلاگ داشته باشين اونجا.پس منو ببخشيد. امروز اصلا نميدونم براي چي دارم مينويسم براي كي؟! چون همه حرفامو تو پست قبلي خلاصه كردمو گفتم اما... خوب اين چند وقته احساس ميكنم حسي برگشته كه مربوط ميشه به چندين سال پيش كه شايد داستانش رو براتون گذاشتم البته اگه بخوايد.داستاني كه فقط ميتونم بگم يه شكست عشقي بود.عشقي پاك و بسيار بچه گونه! كه هيچ وقت نفهميدم چرا تموم شد .اما از اون به بعد تصميم گرفتم ديگه عاشق نشم .دوست داشته باشم ولي ديگه عاشق نشم.به قول شعري كه ميگه ديگه پشت دستمو داغ ميكنم عاشق هيچكي نشم!! و دوستان و كساني هم باهاشون بودم شايد خواستن و يه جوري كمك كردن كه به اين تعهد عمل كنم(نميدونم تصميم درسته يا نه اما...).اما يه چند روزيه دوباره تو حال و هواي اون روزام. نميدونم دليلش نزديك شدن به سالگرد اون روزاست يا اتفاقايي كه تازه برام پيش اومده يا اينكه چيزايي بدي كه نميدونم ولي تو آينده ميخواد رخ بده! به هرحال تصميم گرفتم زودتر از موعد مقرر اينجا رو ببندم.ولي خوب دوست خوبم راهنماييم كرد.ممنونم.شايد بازم به كمي وقت احتياج داشته باشم تا وقتي كه اينجا رو بستم كه حكم جايي براي درد دلام هست درد دلهامو رو پيش كسه ديگه بگم.يا اصلا نه! بازم با سايه خودم درد دل كنم.اونم شايد بازم از راه دور... اميدوارم اين دوره زودتر از سرم بره كه ...

خسته ام،خسته ام، رهايم كن

مهربان،دست از سرم بردار

دردهايم بس است باور كن

برو اي عشق ،راحتم بگذار

اين بيابان خشك و يخزده را

اي هميشه بهار،باغ نخوان

با وجودي كه دوستت دارم

برو وپشت اين حصار نمان...

به هر حال خوب يا بدش رو نميدونم .نميدونم اين گريه هامو كي باور ميكنه؟! البته حق دارن ها! دل من عاشق شده اونا چه گناهي كردن. اونام دل دارن و بايد دنبال كسي باشن كه لايقشون باشه.من كه خودم ميدونم نيستم پس بيخيال . به قول قسمتي از شعري كه دوستی نوشته بودن.پس بگذار و بگذر ... اما ..

با نگاه صميميش ميشد

به ديار بهار برگردم

رفت اما و بازماندم من

آه ،انگار گريه ميكردم.

واسه امروزم بازم يكي از شعرهاي قديمي (البته شعر كه چه عرض كنم!!) خودمو در نظر گرفتم. البته يه شعري بود به نام نياز كه اونو خيلي دوست دارم ولي خوب بهتر ديدم فعلا يكي ديگه رو بزارم. يادش بخير .چه روزايي بود.دوست عزيزم(بهناز قهرمانی) كه دفه قبل هم گفتم اون زمونا خيلي كمكم ميكرد.هرجا هست اميدوارم موفق باشه. يادش بخير... موقتا تحملم كنيد. هميشه شاد باشيد

داستان عشق

هرچي ميخوام برات بگم قصه دلواپسيه

هرچي نثارت بكنم يه آسمون بي كسيه

قصه تو ،قصه من،قصه عاشق بودنه

حرفاي ما هركلمش از عاشقي سرودنه

نميدونم يادت مياد روزايي كه غصه نبود؟

حيف كه هميشه اين روزا خاطره ميشه خيلي زود

يادش بخير زمانيكه شعراي من ماله تو بود

دست من از تو مينوشت،قلب من از تو مي سرود

اما ديگه فاصله ها چيزي برامون جا نذاشت

انگار نميشه دور بود و پيش كسي دل جا گذاشت

شايد اينم يه قصه بود كه قهرماناش ما بوديم .

ما كه بغير از دل خوش دنبال چيزي نبوديم

حالا ديگه تو فال ما نشونه عاشقي نيست

ديگه نميشه گفت كه عشق چيزي هميشه موندنيست.

اميد


امید



خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]