خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

 

سه‌شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸۳

تو عروسکی يا همراز؟!

سلام...

------------

روزها بود كه گم شده بودم

يا شايد هم گم كرده بودم

راه رها شدن از فريادهاي درونم رو

اينجا كه رسيدم

رودخونه بود و درخت

كوه و پرنده

ساز و آواز...

اما كسي نبود

يك همراز.يك همدرد...

سازداشتن اما كسي نواي دل مرا نمي نواخت

گم كرده بودم همه چيزهاي خوب را

نغمه دلم خاموش شده بود ...

ميشد از بودن تو عالمي ترانه ساخت

كهنه ها رو تازه كرد از تو يك بهانه ساخت

با تو ميشد كه صدام همه جارو پر كنه

تا قيامت اسم ما قصه هارو پركنه

اما خيلي دير دونستم تو فقط عروسكي

كورو كر بازيچه باد مثل يك بادبادكي

دل سپردن به يه عروسك منو گم كرد تو خودم

تورو خيلي دير شناختم وقتي كه تموم شدم

نه يه دست رفيق دستام نه شريك غم بودي

واسه حس كردن دردام خيلي خيلي كم بودي

توي شهر بي كسي هام تورو از دور ميديدم

با رسيدن به تو افسوس به تباهي رسيدم

شهر بي عابر و خالي شهر تنهايي من بود

لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود

مگه ميشه از عروسك شعر عاشقونه ساخت

عاشق چيزي كه نيست شد

روي دريا خونه ساخت...

دل من دير زمانيست كه ميپندارد: دوستي نيز گلي است. مثل نيلوفر و ناز ساقه ترد و ظريفي دارد.بي گمان سنگ دل است آنكه روا ميدارد. جان اين ساقه نازك را دانسته بيازارد..

آرزو داشتم دستانم را بگيری .گرفتی اما چه زود گرمای دستانت به سردی گراييد .بی آنکه بتوانم بوسه بر آن بنهم تا شايد...

در فكر صبحم با آن لبان خالي كه ترانه اي نبرد هرگز تا بالاي خورشيد و به بهانه آن گريستيم..

 


امید



خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]