خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

 

شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸۳

گشتی در جشنواره قرار وبلاگی!!

دوستان سلام.خسته نباشيد.اميدوارم هر جا كه هستيد شاد باشيد...

برسم به كامنتها با توجه به اينكه خوب اين كنكور و امتحان زده تو كاسه كوزه ما!!

اول حسام جان. خوب پاچه خواري رو كه بايد از شما ياد گرفت بابا دست منو از پشت بستي!؟! بابت تحويل هم بازم ممنون. اما درمورد اين مورد دور زدن يه توضيح بدم با توجه به هول شدن كه تو بلاگت گفتم و اينكه بقل دستيه اينوريم! از اونجايي كه از اين شلواراي پوشيده بودن كه يه مقدار وقتي پاتو ببري بالا كوتاه ميشه!!! من از جلوشون رد ميشدم اون داداشش كه جلوش نشسته بود شاكي نميشد؟! پس به بنده حق اعطا فرماييد! خوب منم واقعا از آشناييت خوشحال شدم و بازم اميدوارم ببينمت .بقيه حرفارو هم كه تو بلاگت زدم!

و سارا خانم در مورد اون آقاهه منو معاف كن.چون ميدوني از اين جمله من چقد بدم مياد! ضمنا ممنون كه تحمل فرمودين! در مورد نوشتن هم راستش نميدونم گفتم شايد نوشتم...بازم مرسي از اينكه نظر ميدي...

خوب واي واي .عزيز (تو كه اصلا منو نميشناسي!!) نه بنده كجا شمارو ميشناسم قربونت برم!!! اول اينكه اينجا هم غلط مينويسي!! باسه نه واسه!! بعدم خوش اومدي!ولي كاش قبلش خبر ميدادي! يه هفت هشت تا قربوني و اين حرفا! بعد يه سوال ! يه دقيقه و پنجاه ثانيه خوندي يه يك ساعت و پنجاه دقيقه؟!! ضمنا شما جاي خود داري. پس راحت باش! بعد هم مرسي از تعريفت! ميخواستي انتقاد كني چي ميگفتي شما! در مورد لنگه كفشا يكي طلبت !ولي توضيح ميدم!! واقعا از اومدنت هم شوكه شدم هم خوشحال .هميشه شاد باشي .راستي من كه تورونميشناختم!!!

خوب واسه امروز جريان رفتن به اين قرار وبلاگي رو بگم. نميدونم ديگه بنويسم يا تا اطلاع ثانوي تعطيل! اما به هر حال...

خوب روز 5 شنبه ما قرار بود اصلا نريم به اين قرار وبلاگي ولي صبحش پاشدم ديدم حالا اينكه نزديكه .ضرر هم نداره كه برم يه سري بزنم. خلاصه با اين كسري خوشتيپ تماس گرفتم ايشون گفت فلان ساعت بريم. منم گفتم باشه! خلاصه من كاري ندارم اس ام اس اومده يا نيومده!! خلاصه ساعت 6 بود.حوصلم سر رفته بود.و خيلي دلم ميخواست يه سري بزنم. پاشدم راه افتادم. بعد كه رسيدم ديدم اي بابا .من كه حالا اينجا تك و تنها كسي رو نميشناسم .اونجا هم تريپ سمينار داشت ديگه.خلاصه چشم افتاد به آرش سوباسا! رفتم سلام كردم.اما اون نامردم.با اينكه منو ميشناخت.گفت شما؟!!! حسابي ضايمون كرد .بعد بهش گفتم فلاني كجاست .گفت نميدونم برو خودت پيداش كن. خلاصه از اين بي وفايي اين بشر كه فكر كرده حالا مسئول شده به كجا رسيده بيخيال شدم. دست به دامن كسري شدم. يعني زنگ زدم ايشون هم به قول خودش خيلي وقت بود اومده و رفته بود و الان اونور شهر بود.داشتم ديگه ميرفتم خونه كه يهو چشم افتاد به يه دوستي كه اصلا اسمشم يادم نبود ولي از آشنا ها اينقد با معرفت بود .با اينكه دوست جونش عجله داشت .كلي كمكم كرد تا بروبچ رو پيدا كنم. خلاصه بالاخره اين سارا خانم اينا رو پيدا كردم. من اول ديدمش.اونم منو ديد! حالا جالبي اينجاست كه هم من خودمو زدم به اون راه كه نميشناسم و هم ايشون! خلاصه با پرسو جوي وبلاگي سلام عليك و اين حرفا! اومدم بشينم هنوز لنگ در هوا بودم اقا حسام پرسيد اسم وبلاگت چيه!!خلاصه توضيحات كامل شد و بعدش هم دوستان آشنا و غير آشناي ديگه رو هم ديديدم به بعضيا هم خنديديم حسابي!! بعد از اينكه يه آقايي راجع به همه چي حرف زد جز بلاگ!! حسام سراج موسيقي اجرا كرد ولي من به شدت از موسيقي سنتي متنفرم ترجيح دادم بيرون باشم تا به ديمبول دومبول اينا گوش بدم! از طرفي خبر رسيد كه سحر ولد بيگي هم هست ولي تا ديدن بنده ذوق مرگ شدم خبر تكذيب شد و فقط شقايق دهقان ومحراب قاسم خاني (با توجه به نامزدي!) و سيامك خواهاني (كورش پيردوست!) هم اونجا بودن ولي من چون علاقه اي بهشون ندارم سراغشونم نرفتم. خلاصه با دادن جوايز مثل تور المپيك آتن كه حسابي دل آدم ميسوخت! اينم بگم كه به پير ترين بلاگ نويس و جوان ترين كه يه پسر شش ساله بود فكر كنم (كه اصلا بگم من قبول ندارم چون كوچيك ترين كسي ميشه بتونه تايپ كنه و خودش بنويسه .نه باباش براش بنويسه آخرشم معلوم بشه باباش مسئول مراسمه !! چه ميشه كرد اينام فكر ميكنن هرچي طرف بچه تر باشه مردم تعجب ميكنن و اينا معروفتر ميشن ولي ميشد يه فرد 8 يا 10 ساله كه لااقل سواد داره رو انتخاب كرد! به هر حال...) اين مراسم هم به نظر تموم شد.ولي ما كه در رفتيم. داشتيم ميرفتيم كه با زرنگي آقا حسام رفتيم قسمت پذيرايي ! بعد هم كه به بيرون مراجعه كرديم ولي در كل اين جشنواره يه كاره مذخرف ،كاملا بچه بازي و بدون هيچ هدفي فقط با بودجه سازمان ملي جوانان برگزار شد كه افرادي هم توش شركت كرده بودن (بلا نسبت ما!!) جز انگيزه براي يافتن دوست دختر و پسر محترم و يا گذروندون وقت بدون نگراني از 110 اينا تو خيابون اومده بودن .ولي در كل خوب با دوستاي خوبي آشنا شدم. سارا خانم 14 ساله!! كه زيارتشون كردم. آقا حسام عزيز و آقا محسن عزيز و فكر ميكنم از دوستان ايشونا نازي خانم! كه فكر نميكردم اينقد منو تحويل بگيرن و بتونن تحملم كنن.مرسي از همشون.اميدوارم مزاحمت ايجاد نكرده باشم. وايشالا بازم ببينمشون. و با دوستان ديگه مثه آقا شروان .نيما تاريخ شفاهي و پوريا آشنا شدم.ودوستان نماي ديگه اي رو هم شناختم مثه آرش كه حسام جان لقب خوبي هم بهش داد!! خوب در كل بد نبود حداقل چند لحظه اي رو با ميشد گفت خوش گذشت با اين عزيزان .جاي اونايي كه نبودن خالي .ايشالا تو قراري بعدي اگه بودم .باشن كه بتونم ملاقاتشون كنم و لحظاتي رو خوش باشيم .راستي كساي ديگه اي رو هم ميخواستم ببينم كه نشد. به هر حال اميدوارم كه همگي موفق باشن . ولي خوب اين خوشي دو ساعته نيم ساعت نگذشته بود كه همه با يه خبري نابود شد. امروزم كه دارم اين بلاگ رو مينويسم يه خبر بد ديگه بهم رسيد كه فقط اميدوارم همينا باشه و بيشتر از اين ادامه پيدا نكونه برام دعا كنيد كه خيلي احتياج دارم . اگه بازم نوشتم كه خوب نوشتم اگه نه كه حالا تا بعد براتون آرزوي موفقيت دارم .از تمامي دوستان به خصوص عزيزي هم كه امروز اومد نظرداد تشكر ميكنم. همگي شاد باشيد

اميد


امید



خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]