خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

 

جمعه ۸ خرداد ،۱۳۸۳

آخر ديونگی!

دوستان سلام.خسته نباشيد... اميدوارم همگي شاد باشيد

پيمان بسته بوديم تا هميشه ، اما چه زود رسيد،عهد بسته بوديم تا هميشه باشيم حتي اگر .اما ...

خوب برسيم به كامنتا تا بازم توضيح بدم...

خوب مينا خانم. من كه گفته بودم ولم كنن يه كتاب مينويسم! شمام گفتي بنويس!بعدچون امروز يه مطلب طولاني دارم وقت بازم نميشه در مورد اين فيلم. لاله خانم!و شادمهر صحبت كنيم. دختره هم حق باشماست.گفتم كه اشتباه ميكنم.از موافقتت هم ممنون ولي چرا 75 درصد؟... بعدم خوش به حالتون كه حداقل بعدا فهميدن نازنين و مهربوني...

بهناز خانم. راستي اول بگم كجايي؟! نيستي چرا؟ بعد اينكه خوب خوشحالم كه با هم موافقيم.گرفتم بعدش!

و خانم لي لي بيت چاره اي نيست ديگه ما هر جا بريم اين شده اين كسري با وب كم هم مياد!بعدم فكر ميكنم مثال خيلي بدي زدي يا اينكه نگرفتي كار منو.حالا الان وقتش نيست به خاطر پست امروز .باشه همه رو توضيح ميدم.ولي واقعا من هدفم چيز ديگه بود براي هك و به اينها هم برخورد داشتم.حالا ...

و نگار خانم. ببين ما بعضي موقع ها همه چيزو نمي تونيم درك كنيم ! شايد بايد واقعا جاش باشيم تا حس كنيم چه در مورد اون خانم يا در مورد كسي كه بهش گفتن ايش!

خوب كسري ديدي اينجا رو خوندي ورياضي رو خوب دادي!! ضمنا خانم لي لي بيت در اسكورت كامل قرار دارن!

و سارا خانم. بابا سارا خانم شما ديگه از زيادي اينجا شكايت نكن.ميخواين اصلا ببندمش! آخه ببندميش بازم يه پست بايد بدم كه چرا بستمش! مثه ماله شما!! راستي در مورد اونكه واجب بود پزشك بشه خيلي زود قضاوت كردي و اينكه چرا بحث همه بلاگ ها اين بوده به خاطر اينكه 6 خرداد يا به روايتي 4 خرداد حراج دخترو پسراي ايراني تو دوبي بود! كه توضيح ميدم ... در مورد فاميل هم توضيح دادم كه شرمنده من كاريش نمي تونم بكنم!!!

راستي اي واي ميخواستم در مورد بلاگ و كامنتاي شما بنويسم كه باشه بعد ميگم.

و باز هم خانم لي لي بيت . من نجاتت ميدم!!!!

خوب واسه امروز همونطور كه ميبينيد بحث هاي زيادي بود ولي خوب امروز يه داستان نوشتم كه گفتم واسه تنوع هم شده بزارمش.البته بهتر بگم قبلا يه همچين چيزي بسيار گسترده تر و .. نوشته بودم ولي اين خوب خلاصه و بازنويسي جديدي شده .نميدونم از قبلي بهتر شده يا بد تر.به هر حال شايد اينم تنها داستانيم باشه كه فقط گوشه ايش واقعيته ولي شايد اينم واقعي بشه! شايد كمي هندي به نظر بياد ولي فرق داره مطمئن باشيد...

خوب چند مورد رو توضيح بدم و داستان رو بخونيد.خوب اول اينكه من براي اينكه بتونم بهتر حس رو درك كنم از اسم خودم و سوژه استفاده ميكنم.حالا گاهي بد ميشه گاهي هم خوب. دوم اينكه پيشنهادميكنم اين آهنگ  (۶۷۰ کيلو بايته -right click و save target as  يادتون نره !)رو كه آهنگ ديونگي عصار با شعري از شاهكار بينش پژوه هست بگيريد و بعد داستان رو بخونيد شايد تاثيرش بيشتر باشه و سوم اينكه خواهشمندم اونايي كه پروانه اي نيستن !!!و بعضي از عشقا رو درك نميكنين خواهش ميكنم اصلا نخونن بيخيالش بش.مرسي از همكاري صميمانتون!!!... اگر آهنگ رو گذاشتيد و رو تكرار هم تنظيم كرديد بخونيد.شايد لذت برديد ...(تريپ سينما شد حالا ميخواين چراغم خاموش كنيد بريد ديگه تو حس!!!!!اصلا هم حس نداره!)

مدتي بود كه با هم دوست بودن.پيش هم بودن.با هم بودن.با هم شعر ميگفتن.با هم ميخوندن.اميد خيلي ستاره رو دوست داشت.ميدونست كه هيچ وقت هيچ عشقي مثل اون پيدا نمي كنه.هيچ وقت.اين بار هم كنار هم بودن.ولي ستاره اومده بود كه بره واسه هميشه.مي خواست اين بار كه همو ببينن واسه بار آخر باشه.اميد پرسيد: چرا ميخواي بري آخه من چي كار كردم. ستاره با چهره اي مغرور جواب داد : تو چي داري كه باهات بمونم. نه تيپ داري نه قيافه.قد وهيكلت رو هم كه اصلا نگم بهتره. من دلم ميخواد دوست پسرم ماشين داشته باشه. اصلا من خجالت ميكشم بگم تو دوست مني! خوب حالا خودت بگو چي داري؟! اميد كه اين بار ناراحت تر از قبل اشك تو چشماش جمع شده بود .گفت من من آخه دوستت دارم! ستاره خنديد و گفت.برو بابا دلت خوشه.من با هركسي باشم منو دوست داره. توام بهتره يه خري رو پيدا كني كه مثه خودت باشه! اينو گفت و با نيشخندي رفت. اميد همچنان نشسته بود و ميديد كه عشقي كه حتي حاضر بود به خاطرش جونش رو هم بده داره ميره و ديگه هيچ وقت نمي بينتش. نشست و نگاه ميكرد و با دور شدن ستاره و اشك هايي كه از چشماش پايين ميومد بلند شد و رفت...

واقعا نمي تونست باور كنه! فرداي اون روز بازهم ميخواست بره با ستاره تماس بگيره.باهاش حرف بزنه.براش بخونه. بگن .بخندن ولي يادش افتاد ديگه تنها ستاره آسمونش رو از دست داد. تنها دلخوشيش اين بود كه سازش رو دستش بگيره و با صداي آهنگ اشكاي چشماشو پاك كنه. ولي نميشد يعني نمي تونست تحمل كنه.مگه ميشد بشينه و ببينه كه تنهاست. خواست با ستاره حرف بزنه تا شايد ستاره نظرش عوض بشه و يه بار ديگه با هم باشن.با ستاره تماس گرفت.ولي ستاره سپرده بود كه هيچ كس جواب تلفن هاي اميد رو نده! با هرچي توان مونده بود گشت و گشت .تا اينكه بفكرش اومد كه بره اونجايي كه براي اولين بار با ستاره قرار گذاشته بودن.اونجايي كه عشقشون شروع شده بود. رفت.اونجا يه پاركي بود كه خيلي وقت بود ديگه اونجا نيومده بود. با چشماي مضطرب و جستجوگرش دنبال يه ستاره بود كه واسه اون از همه ستاره هاي شب تو روز روشن تر بود. همينطور كه داشت مي گشت.

ياد آهنگايي ميوفتاد كه با ستاره اينجا زمزمه ميكردن : كيه كه آخر ديونگيه! واسه چشات .كيه جز من كه ميميره واسه لحن خنده هات .كي برات قصه ميگه . شبا كه خوابت نميره.كيه پابه پات مياد وقتي بارون ميگيره...

و ياد خاطره هاي افتاد .ياد روزاي باروني .ياد خنده هاي باروني . ياد شوخي هاي بچگونه ...

همينكه داشت ميگشت چشمش. افتاد به ميترا. ميترا دوست ستاره بود كه اميد رو ميشناخت. رفت و ازش سراغ ستاره رو گرفت. ميترا با چهره اي نگران گفت: اميد تو اينجا چيكار ميكني؟! مگه ستاره نگفت كه نمي خواد ببنتت. ببين بزار من برات بگم چي شده ولي بايد از اينجا بري.هنوز حرفاي ميترا تموم نشده بود كه اميد نگاهش افتاد به چند قدم اون ورتر.ستاره بود ولي تنها نبود.ستاره با يه پسري بود .پسري خوش قيافه و خوش تيپ كه از خنده اي كه بر چهرش بود مشخص بود خيلي خوشحاله كه تونسته چشماي آبي ستاره رو ماله خودش كنه. اميد كه نمي خواست ستاره رو ناراحت كنه.دويدو از اونجا دور شد. حتي نتونست اشكي كه از چشماش مياد رو پاك كنه. فقط ميرفت و ميرفت .نميدونست كجا .دوست داشت بره. ميخواست كه بره اونجايي كه آخره دنياست.يك سال گذشت.تا تونست كمي از ناراحتي هاشو لااقل پيش دوستاش از بين ببره.يه چند سالي گذشت.اميد با پشتكاري كه داشت و تونسته بود با كمك دوسته آهنگسازش اولين آلبومش رو بيرون بده.اين آلبوم تونست آلبوم پرفروش سال بشه. و با پشتوانه اين آلبوم دوم خودش رو هم عرضه كنه .ولي انگار توي اين ترانه هاي يه چيزي هميشه گم بود.انگار حتي شادتريناش هم شاد نبودن.اميد حالا ديگه مشهور شده بود. اما هرگز ديگه عاشق نشد. ديگه اونايي كه يه روزي مسخرش ميكردن از طرفدارش شده بودن.حالا وقتش بود كه اولين كنسرتش رو بزاره.بالاخره كنسرتي بزرگ.مثل همون چيزي كه روزي تو رويا ميديد برگزار شد.مردم با شوق زياد بليط ميخريدن تا اين خواننده جون رو تشويق كنن.كنسرت برگزار شد و نوبت رسيد به آخرين ترانه كه اين بار به تقاضاي مردم تنها خودش آهنگ رو اجرا ميكرد و خودش هم ميخوند .آهنگي كه توسط خواننده ديگه اي قبلا اجرا شده بود ولي به قدري زيبا اجرا ميكرد كه همه دوست داشتن چند بار بشنون.چون ميدونستن تنها ترانه ايه كه اميد در حال خوندنش گريش ميگره و با تمام حسش اجرا ميكنه. انتظار به سر رسيد: كيه كه آخر ديونگيه. واسه چشات.كيه جز من ميميره واسه لحن خندهات.كي برات قصه ميگه.شبا كه خوابت نميره.كيه پابه پات مياد وقتي بارون ميگيره. كيه وقتي تشنته تو ابرا بلوا ميكنه. اگه يك جرعه بخواي كويرو دريا ميكنه. يه شب موي تورو به صد تا مهتاب نميده.خودش ميسوزه ولي تن به سايه وآب نميده ؟ اون منم كه عاشقونه شعر چشماتو ميگفتم.هنوزم خيس ميشه چشمام وقتي يادتو ميوفتم. هنوزم مياي تو خوابم تو شباي پرستاره. هنوزم ميگم خدايا كاشكي برگرده دوباره... و با دكلمه اي به پايان رسيد:

پيمان بسته بوديم تا هميشه ، اما چه زود رسيد،عهد بسته بوديم تا هميشه باشيم حتي اگر .اما ... و

خدايا ،خداوندا آن نيستم كه بايد آنم كن...

كنسرت تموم شد..همه مشغول امضا گرفتن از خواننده جوون بودن.دختري كه وضع كمي آشفته داشت خودشو به جلو ميكشيد.تا برسه به خواننده.تا اينكه رسيد به جايي كه اميد داشت امضا ميداد.اميد آلبوم خودش رو امضا كرد و با خنده اي سرش رو بالا آورد كه به طرفدارش بده. خندش تو چشماي آبي دختر خشكيد.صداي دوتا پسر كه كمي عقب تر از دختر ايستاده بودن اومد .داشت به دوستش ميگفت:رامين اين همونه دختره كه اون دفه سوارش كرديما. عجب ...!!

اميد آلبوم رو به دختر داد و از روي سن بيرون رفت. اينبار نوبت ستاره بود كه با چشماي پراز اشك رفتن اميد رو تماشا كنه .آخرين نفري بود كه از سالن بيرون رفت...

 

همگي شاد.پيروز و موفق باشيد

اميد


امید



خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]