خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

 

جمعه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳

ژينا گل من.گل خوشگل من ...

آشنايي يك اتفاق است و جدايي يك قانون

نمي دانم من و تو قانون گذاريم يا قانون شكن!

سلام.خسته نباشيد.خوب امروز حسابي حالم گرفتس! يعني از وقتي از خواب بلند شدم اين حس رو داشتم.حس غريبي كه يه روزي به سراغ همه مياد.

اول جواب نظرها رو بدم و ممنونم از نظرهاتون. سارا خانم متاسفم كه هنوز وبلاگت رو پس نداده اگر فكر ميكوني هم كه مشكله پس گرفتن روي بلاگ ديگه از الان حساب كن.در هر صورت ...

مينا خانم شايد تعداد دخترها بيشتر از پسرا باشه ولي اين دليل نميشه كه اونا دوست پسر نداشته باشن .در هر صورت بايد بگم اين دوستي يه نوع غريضه است كه تو پسرا وجود داره .شايد بعضي مواقع چشم و هم چشمي هم بوجود بياد كه مطمئن باشيد بيشتر دوستي هايي كه ما داريم تو جامعه ميبينم همش از چشم وهمچشمي ! آخه واقعا حق دارن ! خيلي جالبه! و باور نكردني ولي بعضي از جمع ها هستن كه تا دوست دختر نداشته باشي توي اون راهت نمي دن! ولي اگه هم بپرسي چرا دخترا اين غريضه رو ندارن جوابت اينه دخترا اگرهم داشته باشن ميتونن با يه حسي پرش كنن! در هر صورت همه جزو اين غرضه هستن. منم وقتي اين بلاگ رو شروع كردم گفتم دروغ نمي گم (گرچه متاسفانه هيچ وقت نمي گم) بله .منم از اين غريضه مستثني نيستم .شايد بگم من خيلي زودتر از اينا همه كه دوستاي همسن خودم به اين فكر افتادن افتاده بودم.اما در هر صورت دوستي چيزي نيست كه به اين راحتي ها پيدا بشه پس اگه روزي هم پيدا كردي با بچه بازي اونو از دست نده ! اما به شرطي واقعا دوستت باشه نه فقط واسه وقت گذروني و سوءاستفاده ! مهسا خانم گل هم بازم لطف کرد اومد. ممنونم ازشون. خيلي لطف كردن! اميدوارم سفر هم بهشون خوش گدشته باشه و بهناز خانم خيالي نيست . يعني واسه همه اينو ميگم يه غلتي كردم پيشنهاد دادم فكر مي كردم كه ... اما خوب در هر صورت اين جريان قرار رو فراموش كنيد . هر كسم دلش خواست بره هر كسم نخواست نره !‌

و بدون مقدمه هم بگم بيوگرافيمو نوشتم.فردا ميزارم رو وبلاگ اگه دوست داشتين خوشحال ميشم بخونيد اگه هم نه كه به هر صورت ممنون.

امروز نمي دونم چرا بي اختيار ياد كسي افتادم كه ميتونم بگم بدون رودرواسي آرزو داشتم واقعا خواهرم بود .خوب جريان از اين قرار بود...

تقريبا يك سال پيش بود . يادمه اون موقع وقتي وبلاگ شادمهر رو مينوشتم خوب خيلي بيننده داشت .منم خوب خيلي بهش اهميت ميدادم. خوب اون روزا خيلي ميل مي گرفتم كه هركسي ميخواست واسه شادمهر چي بفرسته ! ولي ميفرستاد به ميل من!!! خلاصه ديگه خسته شده بودم منم هر ميلي عنوانش يه جورايي به شادمهر ربط داشت بدون خوندن از بين ميبردمش! تا اينكه يه موقع يه ميلي اومد كه نتونستم نخونمش .دختر خانمي به اسم ژينا ازم يه خواسته اي داشت ! نمي دونم واقعا چرا از بين اون همه ميل جواب ايشون رو دادم. كم كم تعداد ميل هامون همينطور بيشترو بيشتر شد.تا بتونم اون خواستشو بر آورده كنم.خوب ايشون تو دانشگاه ايرلند درس ميخوند. اما يه مدت تهران بود.خوب براي اينكه بتونم با ايشون راحتر باشم چون ديگه با تلفن با هم صحبت ميكرديم ازش خواهش كردم كه منو به عنوان برادر كوچكترش قبول داشته باشه.اونم خوشحال شد. يه مدت گذشت.روابط ما همينجور گرمتر و گرمتر ميشد. تا اينكه بالاخره ديدمش. واي چه گلي .شايد به جرات بتونم بگم تا به حال هيچ دختري با اخلاق و رفتار اون نديده بودم .خيلي بهش علاقه مند شده بودم. و اون كه اين رو فهميده بود بارها بهم هشدار داده بود كه اين كارو نكون. تا اينكه يك روز دليلش رو بهم گفت. اين دختر خانم خوشگل متاسفانه چند ماهي بيشتر زنده نبود.بله متاسفانه سرطان داشت و يكي از عللي هم كه اومده بود ايران همين بود. من كه نمي تونستم باور كنم يعني مگه ميشه.ولي بايد باور ميكرد.چند وقتي با من تماس نمي گرفت كه من كه ميدونست چقد از اين بابت ناراحتم نفهمم كه بيمارستانه ! وقتي با هم حرف ميزديم.نمي دونستم چي بگم. وقتي كسي داره جلو چشمات پر پر ميشه و نمي توني كاري بكنوني بايد چي كار كرد .اما اين ژينا كه بيست و پنج سال يا بيشتر بهار رو نديده بود باور كرده بود كه اين دنيا رو ديگه بايد فراموش كنه.يادمه آخرين روزي كه با هم بوديم اين بار با اينكه اصلا حالش خوب نبود ولي با هم قدم ميزديم . خيلي جالب بود به جاي اينكه اون گريه كنه من...وقتي دستمو گرفته بود دلم نمي خواست اين گرما رو هيچ وقت از دست بدم .شايد باور نكنيد .اما انگار تو آسمون بودم و ميدونم ديگه امكان نداره هيچ دستي گرمي و لذت تنها خواهرمو داشته باشه... رفت ولي من حتي نتونستم آخرين آرزوشو بر آورده كنم. خيلي سخته. هنوز هم وقتي از اون جايي رد ميشم كه يه روزي با ژينا رد ميشدم يا وقتي ميبينم دو نفر تو همون حالتي كه ژينا دستمو گرفته بود نمي تونم جلوي خودمو بگيرم ... نمي دونم شايد هم هنوز تو اين دنيا باشه يعني من جرات اينو ندارم كه زنگ بزنم ولي ديگه از اون خبري نيست .ولي وقتي ميديدمش يه آرزو داشتم .آرزو داشتم يه بار فقط يه بار بتونم بقلش كنم. بقلش كنمو بگم خواهرم خيلي دوستت دارم . بگم نمي خوام ازت جدا شم . اما ... حالا با رفتنش تنها چيزي كه اونو ياد من ميندازه نقاشي امانتي است كه اونو به من سپرد تا برسونم به دست كسي كه اون دوستش داشت...(ژينوس يا همون ژينا يك انسان عادي نبود يعني اگه بود مطمئن باشيد كه يه اعجوبه تو عرصه موسيقي بود و چند تا چيز ديگه كه شايد راضي نباشه بگم)

مسافر خسته من بار سفر رو بسته بود.تو خلوت آيينه ها به انتظار نشسته بود.ميخواست كه از اينجا بره ولي نمي دونست كجا .دلش پر از گلايه بود ولي نمي دونست چرا دفتر خاطراتشو رو طاقچه جا گذاشت و رفت.عكساي يادگاريشو براي ما گذاشت و رفت ...

خوب فردا منتظر بيوگرافي باشيد.پس تا فردا...

شاد باشيد

اميد


امید



خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]