خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

 

چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۳

لحظه زندگی!

قبل از اينكه چيزي بگم اول دو تا مطلب بگم! اولي اينكه بابت تبريك تولد شادمهر ممنونم!! چون واسه من خيلي مهم بود! دوم اينكه يه پست قبل از اين داشتم كه شديدا از همه گله كرده بودم ولي خوب پرشين بلاگ نذاشت پست كنم و شايد هم بهتر شد! حالا چرا؟ بماند! اما خوب شايد اونو بعد بدم...

اما در اين مدت يك هفته تقريبا كه بنده نبودم و هيشكي نگفت اين كجاست!! يه كمي حالم خوش نبود! جسمي بود! راستش نميدونم چم شده ولي همچنان ادامه داره! اگه بخواين بدونين چي شده! راستش دليلش برميگرده به اينكه من دست از سر اين كامي جان برنميدارم هچ! هرجا هم ميرم يه كامي گير ميارم ميشينم كار كردن با اون! خلاصه چندين روز پيش (قبل از پست قبلي) همينجور كه داشتم ديگه آماده ميشدم كه از جلو كامي پاشم احساس كردم كه اي بابا ! جملات مشكي رو نميبينم ! سفيدو مشكي ميبينم! اصلا يه جورايي ! خوب فكر كردم چون تو نور نبودم خوب ميشه و مهم نيست! بعد پا شدم رفتم يه كمي دراز كشيدم! ديدم يه جورايي شدم! انگار كه دارن همه اطلاعات مغزم رو از ديليت! ميكنن! كم كم هيچي رو يادم نمياد! خلاصه با يه حس داغون! زوري گرفتم خوابيدم! بعد كه بلند شدم يه سردرد وحشتناك! و خلاصه بعد يكي دو روز تقريبا به حالت اول برگشتم و گفتم بيخيال! تا اينكه دوباره چند روزه پيش همين حالت پيش اومد و اين دفه انگار داشتن فرمت ميكردن! واااي! باور كنيد به مرگ خودم راضي بودم! خدا هيچكسو تو اون حال نبره!‌خيلي خيلي بده! حس ميكنيد كه هيچي رو نميفهميد! ميخواستم آب بخورم ! اصلا نميدونستم ليوان رو از كدوم وري ميگيرن!! بگذريم... خلاصه اين درد هاي ما همچنان ادامه داره و مثه اينكه دست از سر بنده نميخواد ورداره و يه حلوا خورون! افتادين! كسايي كه منو ميشناسن (غير از نتي) ميدونن كه مگر من مرده باشم كه موبايلم رو خاموش كنم!‌ همه اصلا مونده بودن چه جوريه كه من دو روز موبايلم خاموش بودش... حالا اصلا بگذريم...!

حرف سر اينه كه يادتون يه دفه گفتم ماهي رو هروقت از آب بگيري ميگنده؟! خوب اين دقيقا همون معناي حرف منو ميده! يه لحظه همه دنيا عوض شد و همه آرزوها ! روياها .جاشونو به انتظار دو دقيقه سلامتي داد! اينجاست كه ميگم حالا هي معطل كنيد! هي بگيد نه! يه روزي پشيمون ميشيد كه ديگه هيچ سودي نداره! و همه چيز از بين رفته! ديگه حالا گريه كنيد .زاري كنيد! اين اميد گوشه قبرستون مونده !! هيشكي نيست جمش كنه!! ازمن گفتن بود پس فردا نيايد بگيد نگفتي! اما جدا از شوخي ميگم. رويا ها،آرزوها، خواسته ها و همه و همه جاي خودش ولي قدر سلامتي رو بدونيد! دوست ،عشق و ... همه چي برميگرده اما يه لحظه غفلت زندگي و همه اينا رو ميفرسته رو هوا! (شبيه اين شعاراي دمه چهارشنبه سوري شد!!)

اما حالا من تو اين حال خراب نگران اين بودم كه نكنه به كسي بدي كرده باشم و نشه جبرانش كرد! بعد يه كار طراحي هم داشتم كه نصفه مونده بود! خوب من عادت ندارم جلوي كسي كم بيارم! كه يعني به طرف بگم بابا حالم بد بوده نتونستم تمومش كنم! معطلش كردم! در اين حين اين دوستم كه از مالزي اومده خوب ميتونست كار منو انجام بده! خلاصه با چه بدبختي و خواهش و تمنا و اينكه هرچي پول دادن مال تو! بيا اين كارو تموم كن ! من دارم ميميرم! امروز زحمت كشيدن نشستن طراحي كردن! حالا با اون چيزايي كه من خبر داشتم و فكر ميكردم كه بابا اينكه ليسانس آي تي داره و يه طرح درست حسابي ميزنه خيالم راحت بود! تا اينكه فردا يا همين امروز بايد طرح رو تحويل ميدادم! ميلمو باز كردم ميبينم اين سايته چرا عكساش اينوره!! توضيحاتش اونوره!!! خلاصه الان در غم و غصه به سر ميبرم كه اگه من اين طرح ايشون رو تحويل بدم آبروي شونصد سال ديزانري بنده رفته!! اگه تحويل ندم! به شصت نفر قول دادم! بايد به هر كدوم 3 ساعت توضيح بدم! در اينجا يه نتيجه ديگم ميگرم كه كاري كه خودت بايد انجام بدي رو به گردن ديگري ننداز! چون هيشكي دلش واست نسوخته! البت تو اين چند روز يه سري ماجرا هم اتفاق افتاد كه ميخواستم بگم كه به دو دليل نميشه.چون اولا در اين منوال نميگنجد!! دوما بنده دوباره دارم ميرم تو حالت اغما... گيج ميزنم دوباره...

دعا كنيد لااقل بتونم بيام واسه مراسم ختم دعوتتون كنم وگرنه از دستتون رفته!!... يه چيز كوچولو هم بگم! پريروز كه داشتم از خونه ميرفتم بيرون تو همون حالت گيجي يه دفه چشمم خورد به پشت يكي از كتاباي يغما گلرويي .يه دفه شعرش خيلي توجهم رو جلب كرد! نميدونم چرا من در حالت مرگ هم دست از اين رمانتيك بازيا ورنميدارم!! ضمن التماس دعا!!!... شعرش اين بود...

التماست نميكنم!

تنها مينويسم : بيا

بيا و امشب را بي گريه كنارم باش!

مگر چه ميشود...ها...؟!


امید



خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]