خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

 

شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٥

پايان...

۱۵/۷/۱۳۸۶ یعنی یکسال گذشت... و به راستی چه زود دیر میشود ...


امید



یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥

آخرين تولد مرگ...(خدانگهدار)

بالاخره روز موعود رسید... برگهای درخت ها زرد شد و ریخت... آسمان گریست... پاییز هزار رنگ رسید و یه بار دیگه یک سال گذشت... سالی پر از فراز و نشیب... سالی تلخ دیگری از برگ خاطرات زندگی... یه بار دیگه هرچند تلخ باز هم متولد شدم... توی آسمان غمبار و درختای خشک و نا امید... تولدی خشک و ترد و زرد همچون صدای خش خش برگها توی زیر پای عابران... و دوباره شبی دیگر در اولین روزهای تلخ پاییز...

تولدم هرچند بی فایده ... ولی مبارک تا روزی دیگر...

 وی دئو ی ترانه

برای روز میلاد تن من ... نمیخوام پیرهن شادی بپوشی...

به رسم عادت دیرینه حتی... برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو ... به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خود ببر تا اوج خواستن... بگو با من .که با من زنده هستی...

که من بی تو نه آغاز نه پایان... تویی آواز روز بودن من...

نذار پایان این احساس شیرین...بشه بی تو غم فرسودن من

نمیخوام از گلای سرخ و آبی... برایم تاج خوشبختی بیاری...

به ارزش ها ایثار محبت... به پایم اشک خوشحالی بباری..

بذار از داغی دستای تنهام... بگیره هرم گرما بستر من ...

بذار با تو بسوزه جسم خستم... ببینی آتش و خاکستر من

تو ای تنها نیاز زنده بودن... بکش دست نوازش بر سر من...

به تن کن پیرهنی رنگ محبت... اگه خواستی بیایی دیدن من

که من بی تو نه آغازم نه پایان... تویی آواز روز بودن من...

نذار پایان این احساس شیرین... بشه بی تو غم فرسودن من

....خوب یه سال دیگه هم گذشت و تقویم ها روز به روز ورق خوردن و رسیدن به 15 ماه مهر ...ماهی که شاید میخواد از خودش مهر و محبت باقی بذاره... خوب من یه سال دیگه بزرگ شدم! یادم میاد وقتی بچه بودم همیشه میگفتم پس من کی بزرگ میشم ! هیچ وقت از بچه بودن خودم راضی نبودم... حالا حس میکنم که شاید کاش بزرگ نمیشدم... کاش همون کوچولویی بودم که اصلا مهم نبود برام فردا کی هست و همیشه منتظر باشم و توی دعا هام فقط از خدا بخوام فردا وقتم بیشتر باشه تا این وقتی که خوابم رو جبران کنم و بازم بازی کنم! بازم شاد باشم... و کم کم دعا میکردم کاش روزها زودتر سپری بشن و روز تعطیلی شروع بشه که بازم بتونم بازی کنم! زندگی رو خیلی دوست داشتم...چون میدونستم فردا هنوز هم وقت دارم که همه وقتم رو برای بازیهام بذارم! هرچند که اون موقع هم تنها بودم ولی با خودم بودم و همیشه زندگی رو دوست داشتم...

حالا چندین سال گذشته ... دیگه فردا هرچقدر که میاد منو سرد و سردتر میکنه... و بهم میگه ای کاش هنوز هم...

هرچند که زندگی همیشه همینه...زندگی پر از سختیه...زندگی شاید همراه شادیه... باید تحملش کرد... همیشه وقتی این حرفها رو توی پاییز میزنم یاد اون صحنه هایی که توی کارتونی که توی بچگی هامون دیدیم میفتم... حتما یادتون هست... من دوباره میگم...

داستانی دختری فلج بود که همیشه از پنجره برگهای تک درخت روبروش رو نگاه میکرد و با امید اینکه هنوز هم برگ سبزی روی درخت هست زندگی میکرد و امیدوار بود که اونم زندگی کنه . اما پاییز سخت رسید... دخترک همچنان امیدوار بود که برگهای سبز درخت بمونه... ولی باد هر روز یه برگ رو از درخت میریخت و دخترک به زندگی نا امیدتر میشد... تا اینکه نوبت به آخرین برگ باقی مونده رسید... اما این بین نقاشی که نمیخواست دخترک امیدش رو از دست بده ... توی باد و بوران شدید تمام شب کار کرد و نقش برگ رو روی درخت کشید ...صبح که دخترک از خواب بیدار شد با دیدن برگ که تمام پاییز دوام آورده بود همیشه خوشحال و سرحال موند ولی بعد از اون شب اون نقاش به دلیل سرما و هوای بد دچار بیماری شد و جونشو از دست داد....

کاش هممون مثه اون نقاش بودیم ...اینقدر از خود گذشتگی داشتیم که بخاطر خودمون زندگی نکنیم... توی این چند سال توی این بلاگ یاد گرفتن میشه محبت کرد و محبت دید.. و حتی میشه محبت کرد و محبت ندید... ولی بازم فرقی نمیکنه! چون هیچکس برای محبت به دیگری بدهکار نیست... من هیچ وقت آدم کاملی نیستم و نخواهم شد. امسال هم که چندین سال عمرم رو سپری میکنم.میدونم از خیلیا توی این جهان هستی کمترم. چه جسمی ... چه روحی ....ولی آرزو دارم که توی این شب سال نوی زندگیم بتونم این رو بخاطر بسپارم که محبت رو بدون انتظار بخوام...سعی کنم هیچ کس رو ناراحت نکنم. سعی کنم انسان باشم...حتی اگه...

خوب یک سال دیگه هم گذشت و هر سالی که سپری شد امیدوار بودم که روزی یه جشن تولد واقعی داشته باشم...اما بارها و بارها گفتم که حتی توی این چندین سالی که عمر گرفتم حتی یکبار هم نشد... دیگه ناراحت نیستم و شاید دیگه بهش احتیاجی نداشته باشم...چون میدونم که روزی جشن تولد خوبی خواهم داشت ...حتی اگه اون روز ...روز مرگم باشه....

من عاشق. بی قایق تو دریاها می میرم... چشمامو میبندمو بی رویاها میمیرم...

جشن تولد مرگمو برای تو زیر آب میگیرم

آره دیگه...هرچی هم باشه میدونیم برای مرگمون حتما جشن خوبی خواهند گرفت... اما بازم اصلا مهم نیست... گرچه عزیزترینی بازم منو خوشحال کرد.

خوب قبل از اینکه بخوام در مورد وبلاگ عزیزم بگم... چند سال پیش ...همیشه فکر میکردم دوستی که توی نت هست هیچ وقت نمیتونه جای اون دوستیه حقیقی رو بگیره و همیشه فکر میکردم دوستایی که توی دنیای واقعی دارم بیشتر به یادم خواهند بود...اما بعدها متوجه شدم وقتی با روح انسان ها دوست میشی ...این دوستی رنگی حقیقی تر رو داره! حتی اگه آدما بد باشن هم بازم روحشون رو بهت نشون دادن و میتونی اون رو ببینی ولی گاهی بازم حس میکنی که شاید خیلی از بد ها هم توی این دنیا بهترن... که این موضوع این چند روزه بازم بهم ثابت شد این موضوع حقیقت داره... پس جا داره از همه دوستای عزیزم تشکر کنم... از اونی که عزیزه همیشه برام... از اونایی که هرجا باشن برام با ارزشن و اونایی که حقیقتا دوستشون دارم! مرسی دوستای گلم... از همه بابت تبریک ها توی ارکات . پی ام. اس ام اس. بلاگ و هر جای دیگه که بهم تبریک گفتن! و امیدوارم که منم اینقدر مثه شما با محبت باشم که روز تولد همتون رو به یاد داشته باشم و با بهترین تبریک ها به یادتون باشه. هرچند که شاید چندین سال باشه از هم بی خبر باشیم یا حتی چندین ماه...از اونایی که با اینکه من روز تولدشون رو نه تنها تبریک نگفتم بلکه ... ولی این روز رو بازم برای من باشکوه کردن و این برای من خیلی با ارزشه دوستای گل و مهربونم... از همه ممنونم...

 

خوب دیگه کم کم رسیدم به وبلاگ عزیزم...

همونطور که قبلا هم گفتم. خیلی دلم میخواست روز تولدم روز مرگم باشه...شاید این موضوع تو بدترین سال تولد اتفاق نیفتاد ...اما وبلاگ عزیزم روز مرگ خودش رو روز میلاد من گذاشته... وبلاگی که سالها همدمم بود... وبلاگی که روزگار ها رو با اون گذروندم... بهترین دوستم شد و با وفای خودش همیشه باهام موند. غم هامو تحمل کرد بدون اینکه حتی یه بار بهم بگه چرا داری مینویسی... منو خندوند... همدمم بود و چند سال خواست که توی دنیای واقعی برام یه پرپرواز پبدا کنه یا حتی شاید یه همدم...

همه این دوستایی که حالا دارمشون رو بهم هدیه داد و خودش حتی هیچ چیز ازم نخواست.جز اینکه برای یکبار هم که شده شاد باشم و روی خاطرات تلخ خطی بکشم که برای همیشه پاک بشه... منم خواستم و بهش قول دادم ولی نشد...نشد.... نتونستم...

من خواستم که حالا دیگه کمی ازم دور بشه ...کمی آزاد باشه...ولی ازم خسته نشد...چون من این رو ازش خواستم... چون میخواستم وبلاگم هم مدتی استراحت کنه...اونم مثه من روحیش رو باخته و میخوام که دوباره انرژی بگیره... و بازم به من جون بده...

میدونه که دوستش دارم .اونم من رو دوست داره و روزی دوباره بازم بر میگرده...یادم میاد وقتی که وبلاگ زدم چقدر بهش عادت کرده بودم که حتی دلم میخواست هر روز آپ کنم... یه روزی اینجا هم حسابی شور و شادی میشد و یه روز دیگه هم همدلی ها شروع میشد...یه روزی دعوا میکردیم...یه روزی آشتی ...یه روزی با دیگران شوخی میکردیم و یه روزم با غمهای دیگران گریه... توی تمام این روزا وبلاگم میزبان بود. نه فقط من...میزبان همه اون خاطرات و آدمهاش...میزبان همه روزهایی که نمیشد گفت ...

اما خوب به هر حال وبلاگم...دوست خوبم ...هرچند که هنوز دلمون میخواد دوستیمون ادامه داشته باشه ولی شاید دنیا این رو دیگه نخواد... یا شایدم دیگه روزگار اینو نخواد...واسه همین داره از پیشم میره...فعلا گفته برای همیشه... اما...

وی دئو ی ترانه

بمون ای با تو بودن فصلی از گل با ترانه...

بمون ای همصدای لحظه های خواب و رویا...صدای پای بودن توی رگهام. تو نفسهام

چه سخته بی تو رفتن...چه سخته بی تو موندن...نمیشه این جدایی باور من

وداع آخرینه...جدایی در کمینه...غروب لحظه های واپسینه

همیشه قصه های آشنایی نا تمومه...تمومه لحظه های با تو بودن پیش رومه

چه سخته بی تو رفتن...چه سخته بی تو موندن...نمیشه این جدایی باور من...

وداع آخرینه...جدایی در کمینه...غروب لحظه های واپسینه

 

آره...همیشه قصه های آشنایی ناتمومه...چاره ای نیست...یکی میمونه و یکی هم میره تا شاید زندگی بهتر در انتظارشون باشه...وبلاگ منم انتخاب کرد که خودش رو فدای من بکنه تا من بتونم همچنان باشم و شاید این بودنم رو با برگ دیگه ای قسمت کنم...

اما مطمئنم وبلاگم خوشحاله! چون میدونه که همه اون چیزایی که دلش میخواست میزبان هاش داشته باشن رو بهشون رسیدن...همه دوستایی گل من که دوست وبلاگ منم بودن... و منم فکر میکنم دیگه این اجازه رو بهش بدم که اونم فصلی از زندگی رو برای خودش داشته باشه...

اما اینم میدونه که امید آدمیه که هیچ وقت . حتی دشمنش رو از یاد نمیبره و همیشه خاطرات خوب و خوش اونها رو به یاد داره. فرقی نمیکنه از اول زندگی...وقتی که شاید 7 سال بیشتر نداشت و اولین دوستای خارج از زندگیشو شناخت تا الان که داره سال جدیدی رو شروع میکنه ... و اون تنها کسی هست که میدونه امید تو دلش تنها خوبیه دوستاش میمونه و با رفتنشون دلش براشون تنگ میشه...حتی اگه بهش بدی کرده باشن...واسه همین همیشه به یاد تیک تیک تاک عمرش هست و میدونه که یه روزی دوباره اون رو برمیگردونه ! و دوباره باهاش زندگی میکنه...

منم خوشحالم...خوشحالم که میبینم دوستایی که توی همین وبلاگ باهاشون آشنا شدم همگی کم کم بزرگ شدن و هرکدوم بهترین راه رو انتخاب کردن... و اونایی هم که اسمشون توی این وبلاگ بود و هیچ وقت اینجا رو ندیدن ... یا حتی اونایی که دوست نداشتم اینجا رو ببینن و دیدن... خوشحالم اونایی که حس میکنم اذیتشون کردم وقتی به جایی رسیدن ازشون جدا شم . چون این رو از وبلاگم یاد گرفتم که هیچ وقت رفیق نیمه راه نباشم...

امیدوارم همه و همه همچنان موفق باشن.و هیچ کسی نه از من و نه از وبلاگ من ناراضی نباشه و همیشه بتونم خبر خوبی از اونها داشته باشم... میخوام از دوستایی بگم که با من بودن و حالا راه خودشون رو پیدا کردن... دوستایی که همشون خوب بودن. دوستایی که فکر کردم بدن ولی خوب بودن و دوستایی که فکر کردن من بدم ولی ... شاید حق داشتن... و تا آخرین ها مثه شیده که بالاخره رفت دانشگاه و مهسا که رفت خونه بخت... همشون برام عزیزن. چون دوستام هستن ولی خوب منم برای خودم مثه همه عزیزی دارم که...

به هر حال وبلاگم برای همیشه داره مارو ترک میکنه و امیدوارم که وبلاگ عزیزم هم بهترین لحظه ها رو برای خودش داشته باشه تا روزی که دوباره همدیگه رو خواهیم دید...

خوب و دوستان گلم ... ما دیگه با رفتن بلاگم . شاید ارتباطمون کمتر بشه اما سعی میکنه به اونایی که به یادم بودن به یادشون باشم. هرچند اگه نتونستم خودم رو نشون بدم... ولی خوب سعی میکنم که شاید بعضی حرفهای روزمرم رو توی کامنت های وبلاگ بهناز عزیز بگم.چون فکر میکنم وبلاگی هست که من توش از نظر کارهای روزمره راحتم و خوب اکثرا به روز میکنه (البته با اجازش)...و وبلاگ دوست عزیزم. دیگری که همیشه خانه دیگر من هست و خواهد بود...

همتون رو دوست دارم...و به یادم خواهید موند... چون بقول دوست عزیزی... نمیشه لحظه های با شکوه رو فراموش کرد! پس از اونم ممنونم...

این متن هم یه چند روزی اینجا میمونه و خوب بعدم پایان همه خاطرات ...تا روزی که دوباره وبلاگم تصمیم بگیره با من باشه...

موفقیت همه دوستام از همه چیز برای من با ارزش تره و من رو خوشحال میکنه .پس امیدوارم که توی همه لحظات . حتی لحظات آخر بهترین ثانیه ها رو داشته باشید...

التماس دعا دارم. اگه دوست داشتید به یاد منم باشید...

به امید روز های بهتر...

دوست کوچیک شما...

امید.

خدانگهدار...

 

همیشه قصه های آشنایی نا تمومه...


امید



سه‌شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٥

آخرين طناب...

خوب وبلاگ خوبم! کمتر از 4 روز به پایان مهلت باقی نمونده! بهت قول داده بودم ! خیلی چیزا که نتونسته بودم اینجا بذارم ولی قولش رو داده بودم بذارم! اینم یکی از هموناست! گرچه خیلیا رو دیگه نمیتونم و فرصتی ندارم! و خیلی دلم میخواست داستانم رو بنویسم و بذارم ولی حیف که وقتش رو نداشتم و ندارم...امیدوارم منو به بزرگیت ببخشی و بازم برام دعا کنی که روزی که دوباره در این صندوقچه اسرار رو برات بازم میکنم بهترین ها رو برات هدیه بیارم...میدونی وبلاگ عزیزم. من ازت و اینجا بودن یاد گرفتم به همه و عقایدشون احترام بذارم! این رو هم از جایی برداشتم تو یه سرچ که اگه روزی به اون شخص مردم برخورد کنن چیز دیگه ای در موردش فکر میکنن! چه فرقی میکنه! من که یاد گرفتم . هر کس و هرچیز برای خودش ارزش داره و همه ارزش خودشون رو دارن و عقایدشون هم برای خودشون مهمه! فقط و فقط برای خودشون و نه هیچ کس دیگه... داستان قشنگیه! بخون عزیزم...میدونم که توام دوستش داری...اما....

 

داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.

شب بلندي هاي كوه را تماما دربر گرفت و مرد ديگر هيچ چيز را نمي ديد. همه چيز سياه بود. اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود

همانطور كه از كوه بالا مي رفت ، چند قدم مانده به قله پايش ليز خورد و در حالي كه به سرعت سقوط مي كرد ، از كوه پرت شد. در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد. احساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت

همچنان كه سقوط مي كرد ، همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد

در آن لحظه فكر مي كرد كه چقدر مرگ به او نزديك شده. ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد. بدنش ميان آسمان و زمين معلق شده بود. در اين لحظه چاره اي جز آنكه فرياد بكشد:

"خدايا كمكم كن! " ، برايش باقي نمانده بود.

ناگهان صداي پرطنيني كه از آسمان شنيده مي شد

 از من چه مي خواهي ؟   

 جواب داد:

خدايا نجاتم بده 

- واقعا باور داري كه من مي توانم نجاتت بدهم؟

 البته كه باور دارم...

-اگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته شده ، پاره كن 

يك لحظه سكوت...  

و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.

گروه نجات مي گويند، روز بعد يك كوهنورد يخ زده را پيدا كردند. بدنش از يك طناب آويزان بود و با دست هايش محكم طناب را گرفته بود

او فقط يك متر از زمين فاصله داشت!!!

 .

 .

 .

خدایا...من که طناب رو پاره کردم! من چرا!؟ پس من چرا!؟ تو مگه نگفتی که طناب رو پاره کن! من که کردم! من چرا افتادم! تا قله چند قدمی نمونده بود...چراااااااا!؟

اما من...

 

وبلاگ عزیزم...میبینی دنیا هم تو برای من نذاشت...با اینکه با تمام جونم رفتم...شاید بازم کم بود...

من میگم دوست دارم...فاصله مرگه... تو میگی دل یاد روزهای قشنگه...من میگم از تو فقط خاطره مونده...تو میگی زمونه از ما ما رو رونده...

راستی وبلاگ جونم! دیروز فهمیدم اینجور که معلومه امشب تولد من تو ت ق و یم با س ت انی بود....

میخوام من و تو ما شیم... بیا بیا پر بکشیم رها شیم.....

 

  


امید



جمعه ٧ مهر ،۱۳۸٥

30minutes to die...

روزگار بدی شده...

راستش وبلاگ عزیزم مشکل همین جاست ! دیدی اون 3 نقطه رو! این 3 نقطه ها من رو نابود میکنن! مثه خوره افتادن به جونم. راستش خیلی دوست داشتم اینا رو با تو درمیون میذاشتم! میدونی آروم میشم فقط برای چند لحظه وگرنه هیچ دردی هم از من دوا نمیکنن چون همیشه با من هستن! و گفتنشون فقط میتونست برای چند لحظه ای که میخوام بخوابم آرومم کنه که دیگه تو خواب راحت بخوابم! اما حیف که دیگه نمیتونم این نقطه ها رو باهات درمیون بذارم واسه همینه که میخوایم از هم دور باشیم! چون دیگه مثه قدیم برای هم نیستیم! هرکدوم تو رویای خودمونیم! اما یادته چقدر خاطرات رو برات تعریف کردم ولی...آخی....

خاطرات روزای ماه رمضون چند سال پیش و حتی پارسال با اون همه کارایی که کردیم!

میدونی وبلاگ عزیز من. من و تو همیشه تنها بودیم . همیشه هم رو داشتیم! با هم حرف میزدیم! با هم خاطره میگفتیم! هیچکس حرف من و تو رو گوش نمیکرد! فقط من و تو ! من میگفتم و تو گوش میکردی!

خوب نزن تو ذوقم! میدونم! میدونم... خودم میدونم داری میگی که چرا الان تازه یادت افتادم! میگی که آدما وقتی روزای آخر میشه یاد دوست داشتنی هاشون میفتن! اما من که گفتم خیلی اشتباه کردم! اینم که یاد تو نبودم واسه همین بود! آخه هیچ وقت . وقت نداشتم با هم درد دل کنیم! ولی حالا که این 8 روز باقی مونده رو داریم بذار با هم باشیم. در کنار هم. با هم بریم سفر. بریم گردش. بریم تو خاطرات. بریم تو روزای قشنگی که داشتیم! روزایی که با خنده میبستمت! چون میدونستم توام دوستش داری! توام داری میخندی! اما میدونی وبلاگم. تو خیلی خوب بودی! همیشه میخواستی من رو از تنهایی در بیاری. دوست داشتی برام دوستی پیدا کنی! و میخواستی که دوست من خیلی هم خوب باشه برام! چقدر برام زحمت کشیدی! ....آخی...

اما حالا دیگه اینقدر مشکلاتم زیاد شده که دیگه فکرم جای دیگه ای نمیره. یه لحظه هم آروم ندارم! دیگه واقعا شک میکنم وقتی که یه لحظه اوضاع وقت به حالت عادی برمیگرده ! راستی من چرا اینقدر بیخیال بودم ؟! راستی چرا!؟ چرا اینقدر امیدوار بودم؟ فکر میکردم آخرش به اینجا میرسم!

میدونی تیک تیک تاک من! تمام لحظات من رو همین تیک تیک تاک ها پر کردن! یه روز همینجا بهت گفتم نمیخوام روزای گذشته برگردن! ولی حالا میخوام که همشون برگردن! همشون! توام از این حرفای تکراری من خسته شدی میدونم! پس ولش کن!

اما یه چیز جالب برات بگم! امروز یه دفه به خودم اومدم! گفتم این چند وقته رو تا حالا دقت کردی!؟ همش مثه این دیوونه ها داری با خودت حرف میزنی! به خودت فحش میدی! به خودت محبت میکنی و بازم برای خودت همه چیز رو تعریف میکنی! به نظرت من رسیدم آخر خط!؟

این چرا ها منو دارن میکشن! چرا اینکارو کردی!؟ چرا اونکارو کردی!؟ چرا اشتباه کردی!؟ چرا !؟ چرا!؟ وقتی به همشون میگن غلط کردم! اشتباه کردم! میگن اما دیگه واسه تو نمونده راهی! دیگه راه برگشتی نیست! خدای من دیوونه شدم! خنده هام الکین! حرفها دروغن و لحظه هام آزار دهنده!

وبلاگ من... کاش میتونستم به همین راحتی که تو داری میری از پیشم این من بودم که از پیشت میرفتم . برای همیشه... یعنی میشه! راستی اینو میدونستی که خیلی دوست دارم روز تولدم با تاریخ مرگم یکی بشه! خیلی دوست داشتم! خیلی زیاد...

اما وبلاگ جونم! کاش دست خودم میبود! کاش میشد... چون دیگه طاقتم تموم شده! برو تو آرشیوت ببین . امید چقدر شجاع و قوی بود! گفت من آخر روزی به اونجا که میخوام میرسم! رسید! چند سال طول کشید و داشت میرسید! ولی ... افتاد پایین... هیچ کس نیست دست من رو بگیره... میبینی روزگار رو! حالا دوباره ازم نپرسی اون 3 نقطه ها چیه که میذاری! واسه همونه دیگه عزیز دلم!

الان چند روزه خودم رو با این آهنگ مشغول کردم که یاد آهنگی که واسه تو گذاشتم نیفتم! گرچه اینم دست کمی ازش نداری! بذار برات بخونمش....

Out of sight
Out of mind
Out of time
To decide

Do we run?
Should I hide?
For the rest
Of my life

Can we fly?
Do I stay?
We could lose
We could fail

In the moment
It takes
To make plans
Or mistakes

30 minutes, a blink of an eye
30 minutes,to alter our lives
30 minutes,to make up my mind
30 minutes,to finally decide

30 minutes,to whisper your name
30 minutes,to shoulder the blame
30 minutes,of bliss, thirty lies
30 minutes,to finally decide

Carousels
In the sky
That we shape
With our eyes

Under shade
Silhouettes
Casting shade
Crying rain

Can we fly?
Do I stay?
We could lose
We could fail

Either way
Options change
Chances fail
Trains derail

30 minutes, a blink of an eye
30 minutes,to alter our lives
30 minutes,to make up my mind
30 minutes,to finally decide

30 minutes,to whisper your name
30 minutes,to shoulder the blame
30 minutes,of bliss, thirty lies
30 minutes,to finally decide

To decide
To decide, to decide, to decide

To decide
To decide, to decide, to decide

To decide


امید



یکشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٥

اولين روز مرگ...

آدما حرفای راستشونم دروغه ... اینجا رو دوست ندارم ...خیلی شلوغه...

این حرف شاید حرف دل من و زیباترین سخنی بود که گفته شده و فکر میکنم که دیگه اینجا جاشه... 15 روز شمارش معکوس شروع شد برای به یاد بردن همه این خاطرات... شاید با خودم بگم... خوب اگه اینجا رو اینقدر دوست داری که وقتت رو براش میذاری و این همه براش کارای مختلف میکنی چرا میخوای بری !؟

به خودم جواب میدم! اینجا رو بیشتر از خودم دوست دارم! واسه همینه که دلم میخواد همیشه یادگارم باشه ...همیشه ازش راضی باشم! و همیشه دوستش داشته باشم بدون اینکه روزی بترسم از اینکه ترکم کنه یا اینکه بهم دروغ بگه! خاطرات قشنگی رو توش ثبت کردم که روزهام بود... قشنگترین روزهام...

یادم میاد وقتی خواستم اینجا رو شروع کنم به نوشتن دوستی بهم گفت خوب اسم وبلاگت چیه!؟ گفتم تیک تیک تاک! گفت جی جی توام رفتی تو خط رمانتیک بازی!

یادش بخیر اون موقع فکر نمیکردم که اینقدر باهاش باشم و هیچ وقتم فکر نمیکردم به این زودی ترکش کنم! چون میدونه که دوستش دارم!

اما ازش دیگه خجالت میکشم! بهش قول دادم که یه روزی یه خاطره خوش هم من مینویسم اینجا!

بهم گفت : آخه کی!؟

گفتم : صبر کن ! بالاخره مینویسم!

گفت : مگه دوستای دیگمو نمیبینی با اینکه اونا مثه من سفید نیستن! با اینکه اونا رنگشون زرده! با اینکه رنگشون سیاه و سرده ! ولی همیشه با خاطرات خوش زندن!

گفتم : عزیزم ! عوضش یه روز میام با یه خاطره خوش! بازم میگیم و با هم میخندیم! بیخیال همه! خوش ترین خاطره عمرم!

گفت : داری بازم گولم میزنی!؟

گفتم : تو از من دروغ شنیدی! اصلا بذار از آیندت بگم! میخوام وقتی اولین خبر خوش بهم رسید! لباستو عوض کنم! میخوام اون بالا بجای اون گل بی بو که تک و تنها تو سیاهی مونده! یه نرده بان بذارم! برم اون بالا و اینقدر برم و بیام! که تیک تیک ساعتت رو هیچ کس نشنوه! و براش مهم نباشه فردا چه روزی هست!

گفت: دوست دارم! :)

گفتم : من بیشتر...

اما امروز شرمندش شدم! دیگه با من قهره! میخواد شب تولد من رو تولد مرگش بدونه... منم میخوام اونو به آرزوش برسونم... آخرین آرزو...

اما به خودم میگم بقیه بلاگ ها چی شدن !؟ میخندم و میگم! لابد! عاقبت بخیر...

کاش ما هم میدونستیم کی روز مرگمون میرسه! تا جشن خوبی براش درست کنیم....

 


امید



چهارشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٥

آخرين برگ خاطراتم افتاد...

آخرین برگ از دفتر خاطراتم هم پرید... پر زد و رفت ... تا برای همیشه خاطراتم از بین برن...

نمیدونم چرا باید اینجوری بشه...اصلا چرا اینجوری شد... یا اصلا چرا برای من اینقدر مهم بود...ولی هرچی بود که دیگه تموم شد...

2 روز تا پاییز نمونده ولی غم پاییز روی دلم مونده... شاید 17 روز دیگه اینجا هم زنده میمونه و آخرین برگش برای همیشه از درخت پایین میفته...

افسوس که دیگه نمیشه حتی آخرین برگ رو نقاشی کرد...

خداحافظ خاطرات زیبای من...خداحافظ همه تلاش من برای روز دیگه...خداحافظ رویای زیبای من...خداحافظ همیشه یادگار من...

-----

خدایا... دلم میخواد همه اونایی که اینجا رو خوندن تا ۱۷ روز دیگه بیان..ببینن... تا دیگه مدیون هیچکس نباشم... چون از تک تکشون معذرت میخوام...

 


امید



سه‌شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٥

شهريور پرخاطره بدون سفر...

ساعت از 6 هم گذشته ... داشتم کم کم میخوابیدم که یه دفه یاد نقد سریال هنوز به پایان نرسیده از نگاه یه بنده خدایی افتادم که راستش یه کم که فکر کردم دیدم که ایشون که این سریال رو دوست ندارن . چی رو دوست دارن! یه مشت مذخرفات که...! بگذریم...نمیخوام فعلا راجع بهش چیزی بگم... اما همینجور که اومدم بخوابم و دیگه چشمامو بستم یه دفه یادم افتاد که راستی من چه سریالی رو دوست دارم!؟ اومدم برای خودم کلاس بذارم و بگم... خوب فرندز یا همون دوستان!! خوب این البته سریال خوبی در نوع خودش هست گرچه من نسخه آلمانیشو دیدم ولی به هرحال اونم یه چیزی تو مایه های همون برره و طنز های معمولی ماست! این که نشد فیلم... (البته این بحث بماند.چون چیزای جالبی دارم که شاید جایی نشنیده باشید) اما خلاصه داشتم تو همین فکرا بودم که دیدم نه.....من خط قرمز رو خیلی دوست داشتم! خط قرمز زندگی تعبیر نشده من بود! زندگی که همیشه آرزوشو داشتم! همیشه...از بچگی عاشقش بودم! همیشه و همه وقت ! که هیچ وقت هم رنگ حقیقت نگرفت ...ولی وقتی فکرشو میکنم. من با این سریال زندگی کردم. با خندشون خندیدم. با گریشون گریه کردم. با نگرانی نگران شدم! و با هر خریتشون! بهشون حق دادم و با هر عاشقی عاشق شدم و....

واقعا زندگی بود... عشق بود... هیچ وقت یادم نمیره... وقتی برای اولین بار داشت تیزرش رو میداد. به یه بنده خدایی که بغل دستم بود بی اختیار گفتم که این باید سریال قشنگی باشه! دقیقا اون موقع داشت تو رستوران و قبل از آشنایی با ناصر رو نشون میداد! اما یادمه از قسمت اول دیدمش! بازم مثه همیشه اشتباه نکرده بودم! همون چیزی بود که منتظرش بودم! تیتراژ فوق العادش! آهنگش! بازیگراش...همه و همه...

و از همه مهمتر جا و زمانی که توش فیلم رو بازی کردن! بازم شهریور...

آره... این دلیلی شد که دوباره خواب رو برای چند دقیقه ای فراموش کنم و بیام کام رو روشن کنم که دوباره این آهنگ رو بشنوم...

گاهی وقتا با یه رویا....میشه از حادثه رد شد... میشه مثل یه غریبه ... آشنای خوب و بد شد ...

اگه بیراهه نباشه...جاده هم معنی نداره... مگه میشه یه مسافر .... پا تو بیراهه نذاره...

سهم ما از آرزو هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا........ جستجوی لحظه ها بود..... بخون قصه سکوتو...وقتی حرفا....بی صدا بود....

با نگااااااااااااااهتتتتتتتتتتتتتتتت آسسسسسسسسموننننننننننننننننننوووووو......سایبوننه سادگی کن....من از گمشدن رسیدم

عاشقی رو زندگییییی کنن.......

 

آره ...بازم شهریور ...شهریور.. شمال و جنگلاش...هوای آخره شهریور. هوای سرد و نمناکه اول پاییز! همه و همه تو زیبایی اینا اضافه میشد...

زندگی یعنی همین!... زندگی اونی نیست که خیلیای ما دنبالشیم... زندگی یعنی حرفهای نگفته...زندگی یعنی....

فقط کاش زندگی کرده بودم...

هیچ وقت نخواهید فهمید.... هیچ وقت....

سرگذشتی داره هر کی بین ماست...یکی از غصه هاش میشه...یکی از غربت لحظه هاش میگه...

دیدی امسال هم اون تنگه هه رو نرفتم! :( امسالم هیچ جا نرفتم...

و شهریور پرخاطره با خاطراتش همچنان ادامه دارد.... خاطرات زیبایی که هنوزم به یادم میاد.... بازم ادامه داره...

فعلا احساس میکنم خوابم میاد! همه چی خاموش...


امید



پنجشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٥

شهريور پرخاطره...

همیشه به شهریور و اواسطش و اواخرش نزدیک میشیم حس میکنم که سال دیگه داره تموم میشه! دیگه حس میکنم از پاییز روز جدیدی آغاز میشه! روزی که سخت تر از همیشه هست! و سالهای نا تموم بعد از اون...

چند روز پیش که بیرون بودم یعنی داشتم توی اتوبان از شیشه ماشین بیرون رو نگاه میکردم سرعت و خلوتی راه و بادی که از پنجره ماشین به صورتم میخورد من رو یاد قدیما انداخت... یاد همه روزهای خوب و پرخاطره... و شاید هم شهریور و آخرین سفری که برای همیشه .سفرهای خوش من رو به خاطره ها رسوند! سفری پرخاطره .عجیب و غمناک.... و شاید .....

اما وقتی که از توی خیابونا داشتم بیرون رو نگاه میکردم. میدیدم که از هرگوشش یه خاطره ای دارم! یه خاطره ای که برای من قشنگ و زیباست! نمیدونم چرا تا حرف از عشق و خاطره و بودن و زندگی میاد همه فکر میکنیم حتما طرف این صاحب خاطره یه دختره یا پسره یا کلا جنس مخالفه و اگه هم بگی جنس موافق ! جور دیگه ای فکر میکنن ولی قضیه اینجاست که خاطره و عشق رو میشه با هردو اینها تجربه کرد وقتی با کسی دوست باشی و حس کنی که دیگه خاطرات خوشت رو نداری دیگه برات فرقی نمیکنه! و دلت رو میسوزونه که چرا بهتر از اونی که باید ازش استفاده نکردی! مثلا چرا وقتی که قرار میذاشتی به هر دلیلی خواب رو به اون قرار ترجیح میدادی! در صورتی که حالا نصف زندگیمو خوابم ولی دیگه اون خاطره ها برای همیشه رفتن.... این بود که وقتی توی ماشین نشسته بودم. بی خیال و بدون اینکه ممکن کنار دستی هام فکری بکنن با خودمم زمزمه کردم...

توی هر گوشه این شهر..دارم از عشق تو یادی...میسوزونه منو یادی دلی که به من ندادی...

آره ...اونجایی که این شعر رو یادم اومد! یادمه دمه یه رستوران بود!

جریانش اینجوری بود...دوستم تازه از خارج اومده بود! اون روز یادمه معده درد شدیدی داشتم و اصلا صبحش نخوابیده بودم! اما خوب بلند شدم تلفن رو برداشتم و با حالت عصبانیت گفتم بببببببلهههه؟!!

اون طرف خط دوستم بود! گفت سلام امید. چطوری؟!! منم که مونده بودم چی بگم! و اصلا به هیچی فکر نمیکردم .خوب اون زمونا هم شماره نمیفتاد! خلاصه از تعجب داشتم شاخ در میوردم ! چون ایشون خارج از کشور بود و اصلا هم به من زنگ نمیزد.خیلی وقت هم از میلش خبر نداشتم! خلاصه گفت ! بیشتر از این نمیتونم حرف بزنم!! الان کلی پول تلفنم میاد!! فقط یکی میومد ایران! برات سوغاتی فرستادم! سریع تا یه ربع دیگه اونجا باش! الان منتظرته! برو ازش بگیر!! منم که اصلا یادم رفت بپرسم بابا چه شکلی هست طرف! چه جوریه! گفتم!! باشهههههه!! الان میرم! خلاصه اینکه چه جوری و با چه هول هولی رفتم دیگه بماند! البته واقعا واسه سوغاتیش نبود! چون اینکارا هم از این غیر ممکن به نظر میرسید! اما گفتم شاید این دفه کاری انجام داده! خلاصه رفتم و رسید محل قرار که روبروی یه رستوران بود که همیشه وقتی که ایران بود اونجا با هم قرار میذاشتیم! دیگه سریع از تاکسی پیاده شدم! پول راننده رو دادم و برگشتم نگاه کردم! دیدم همون دوستمه!!!!!! با یکی دیگه از دوستامون!! من از تعجب خشکم زده بود!!! یعنی اصلا باورم نمیشد اون ایران باشه! هیچ وقت شهریور نمیومد ایران! اما .... خلاصه همو دیدیم و خلاصه اون روز رو تا تونستم خوش گذروندیم! اول رفتیم مدرسه قبلیمون ! بعد رفتیم ناهار خوردیم و بعدم سینما که اگه درست یادم باشه دختر شیرینی فروش بود! بعدم یه چند جایی رفتیم و خلاصه آخرم برگشتم خونه... وای که چقدر خوش گذشت.... چه اون روز...چه روزای بعدش...

الان که دارم فکرشو میکنم دلم واسه اون روز ها بیشتر و بیشتر تنگ میشه...خدا چرا همه خوبی ها رو یه دفه میاری و یه دفه میبری!؟

اونایی که عکس منو تو ارکات دیدن ! هم جالبه بگم اون عکس رو همون موقع ها گرفتم و البته یادمه یه دفه رفته بودیم پارک! که اتفاقا چند تا دختر که یه کم ژیگول بودن! اونجا نشسته بودن! این دوستم گفت بذار من از اینا عکس بگیرم . ببرم اونجا نشونششون بدم که دختر ایرانیا چقدر خوشگلن!! گفتم بیخیال بابا! خلاصه من که اینور از خنده مرده بودم. رفت پیش دخترا و گفت میشه باهاتون عکس بگیرم!!؟؟!!!! منم که دیگه از خنده و خجالت آب شده بودم ! که یه چند تاشون گفتن نه نه نه!!! اما یکیشون گفت باشه بگیر! اما دوستش یه دفه گفت نه !! ولی حرف آخرش جالب بود! که به این گفت : توریستی؟!! :))

وای خیلی اوضاع خنده داری بود... خلاصه بعدش رفتیم خودمون عکس گرفتیم! بیخیال اونا! ولی همیشه هر دختری که یه مقدار اوضاعش خراب بود بهش میگفتیم توریست!!!

هیی..... یادش بخیر....

اما با بادی که موهامو توی چشمام زد! این خاطره ها از جلوی چشمام محو شدن و بازم ترافیک رو دیدم و گرمای آخرای تابستون.... دوباره ماشین حرکت کرد و اومد یه مقدار جلوتر ....

دفه بعدی که ایران اومد... اینبار میدونستم کی میاد ولی نمیدونستم که چه روزی میاد! خلاصه این دفه که اومد! شماره خونشونو که دیدم! دوباره خواست ادا دربیاره که برو سوغاتیتو بگیر! من فلان جام!!! گفتم برو بابا! کشورمون پیشرفته کرده! گرچه اینجا ایرانه!! خلاصه گفتم بیا بریم بیرون ناهار بیرون باشیم! اولش گفت نه! من دلم واسه غذای خونه لک زده ولی بعدش قبول کرد... خلاصه اینبار توی همین پارکی که داشتم از جلوش رد میشدم قرار گذاشتیم! یادمه اینبار چقدر راه رفتیم و با هم حرف زدیم . من از ایران و اون... . بعدم رفتیم یه سری خیابونا رو گشت زدیم و یه جایی هم یه سری پیانو و اینا دیدیم و بعد که دیگه شب شد! ولی درسته اینبار کاری انجام ندادیم ولی خیلی خوش گذشت! از اون روز بغیر از روزای تعطیل هر روز با هم بودیم! و بقیشم که قبلا گفتم. گردش و بستنی و ماجرای دختر کبریت فروش !! و ...(البته اینا رو نگفتم ولی...) بعدش که دیگه ب ی ل ی یارد !! و ....

راه میفتم بی هدف...مقصد راه و نمیدونم...کاش میشد آروم بگیرم ...ولی افسوس نمیتونم...

این شهریور همیشه برای من ماه خاطره هاست! ولی هرچقدر که یادشون میفتم بیشتر غمگین میشم...چون بیشتر حس میکنم ندارمشون. ولی میخوام اینجا بنویسم تا بلکه از ذهنم بریزمشون دور...میدونم نمیشه ولی سعی میکنم که....

اما این شهریور و این آهنگ بیشتر منو یاد آخرین سفر شمال و سفر مشهد میندازه! و تمام طول راه رو این شعر رو نوشتم!! و باخودم قرار گذاشتم که دیگه هیچ وقت خاطره ای نداشته باشم ...پامو مشهد نذارم! هیچ وقت... البته این ماجرا قدیمی تر از اینایی بود که گفتم ولی به هر حال.... دلم میخواست اینم بنویسم ولی دیگه خیلی دیر شده!

بدون شک این ماجرای شرکت و حالا بدجوری روم تاثیر گذاشته و خوب شاید به این زودیا هم نتونم خاطرشو از بین ببرم . مگه اینکه خاطره بهتری جاشو بگیره..امیدوارم همینطور بشه ! چون دارم خودمو از بین میبرم! قبلا تا 3 بیدار میموندم! ولی حالا برای اینکه خودمو بیهوش کنم و دیگه روز رو نبینم! و هیچی یادم نیاد شده 6! میدونم هیچ کس نمیتونه کمکی کنه جز خودم. ولی خدا شاهده که من تلاشمو کردم و فقط منتظرم و نا شکری هم نمیکنم! فقط امیدوارم بدتر از این نشم!

خیلی التماس دعا دارم! از همه... همه اونهایی که روزی دوستم بودن و حالا باهام دشمنن! اونایی که دشمنم هستن! اونایی که حتی فکر میکنن دلشون میخواد بدبختی مو ببینن! فکر میکنم دیگه وقتشه که تموم بشه! و از همه اونهایی که دوستم دارن! حتی اگه یه نفر باشه... و از همه اونهایی که به این روزا اعتقاد دارن! التماس دعا دارم که بخوان توی این شادی منم شاد باشم تا منم اعتقاد پیدا کنم. به اون چیزی که واقعا حقیقت داره....

شاید بقیه شهریور پر خاطره رو بعدا گفتم...

میرم از شهر تو با یه کوله باره خاطره .... دل من مونده پیشت گرچه باهام مسافره

میگذره همراه جاده یاد تو از تو خیالم.... توی راه دریغ از ابری که بباره واسه حالم

توی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادی ...میسوزونه منو یاده دلی که به من ندادی...

را میفتم بی هدف...مقصد راهو نمیدونم...کاش میشد آروم بگیرم ولی افسوس نمیتونم...

نه یه قاصدک که تو جاده بشه همسفره من... من یه قصه ام که جدایی شده فصل آخر من

میرم و گم میشم آخر تو غروب دشت غربت...نمیتونم که بمونم توی شهر بی محبت


امید



دوشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٥

مرداب...

مرداب... مرداب... مرداب... چیه؟! کیه؟! چرا هیچکس دلش نمیخواد بره طرف مرداب... همه میخوان دریا باشن... اما خوب گاهی ... این دریا مرداب میشه ... کی میتونه نجاتش بده... کی.....

ساعت دوباره 5 شد و وقت خواب! دیگه به خدا حوصله ندارم! خسته شدم از این زندگی یکنواخت! دیگه هیچی نمیخوام... دیگه نمیخوام...دیگه نمیخوام... فقط میخوام که اشتباه نکنم...دیگه ...

کاش ... خسته شدم. خسته شدم.خسته شدم...

از این بلاگم خسته شدم...

چند روز پیش یه بعد از ظهر خودمو زدم به شادی...گفتم و خندوندم...اما تو دل چیز دیگه ای میگفت... همه تحویل گرفتن...همه شاد شدن...همه از بودن و رفتنشون راضی بودن...اما من راضی نبودم...دلم میگفت داری به خودت خیانت میکنی...چون فکر میکنی همه چی خوبه...

فرداش به حرف دلم گوش دادم... شدم اون چیزی که تو دلم میگفت... ناراحت و غمگین...بی حوصله و تنها...همونایی که روز قبل خندوندمشون...اومدن یه نگاه انداختن...دیدن نه دیگه خبری نیست...گفتن... کاری نداری ؟! ... خداحافظ....

......

 

ميون يه دشت لخت زير خورشيد كوير


مونده يك مرداب پير توی دست خاك اسير
منم اون مرداب پير از همه دنيا جدام
داغ خورشيد به تنم زنجير زمين به پام


من همونم كه يه روز مي خواستم دريا بشم
مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم
آرزو داشتم برم تا به دريا برسم
شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم


اولش چشمه بودم زير آسمون پير
اما از بخت سيام راهم افتاد به كوير
چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام يه چاله كند


توی چاله افتادم خاك منو زندوني كرد
آسمونم نباريد اونم سرگروني كرد
حالا يه مرداب شدم يه اسير نيمه جون
يه طرف ميرم تو خاك يه طرف به آسمون


خورشيد از اون بالاها زمينم از اين پايين
هي بخارم مي كنن زندگيم شده همين
با چشام مردنمو دارم اينجا مي بينم
سرنوشتم همينه من اسير زمينم


هيچی باقی نيست ازم لحظه های آخره
خاك تشنه همينم داره همراش می بره
خشك ميشم تموم ميشم فردا كه خورشيد مياد
شن جامو پر می كنه كه مياره دست باد

یکی میخواد کمکم کنه...اما...میترسم که اونم توی این مرداب غرق بشه یا خسته بشه ...فایدش چیه...جز اینکه خودش رو نابود کنه...کاش راهی برای نجات بود...راهی برای فرار از مرداب....

بخاطر این مرداب ...بخاطر وجودش تو شاد باش... تو بخند...تو دریا باش... تو.....


امید



سه‌شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٥

.

یادم میاد همیشه همینطور بود... خدا ... همیشه همینطور بود....

روزایی که مردم شاد بودن من فقط گریه میکردم ....فقط....

پرنده هاي قفسي عادت دارن به بي کسي
عمرشون بي هم نفس کز ميکنن کنج قفس

نميدونن سفر چيه
عاشق دربه در کيه
هر کي بريزه شادونه فکر ميکنن خداشونه
يه عمره بي حبيبن
با آسمون غريبن
اين همه نعمت اما هميشه بي نصيبن

چميدونن به چي ميگن ستاره
چميدونن دنيا کيا بهاره
چميدونن عاشق ميشه چه آسون پرنده زير بارون
تو آسمون نديدن خورشيد چه نوري داره
چشمه ي کوه مشرق چه راه دوري داره

قفس به اين بزرگي کاشکي پرنده بودم
مهم نبود پريدن ولي برنده بودم
فرقي نداره وقتي ندوني و نبيني
غصت ميگيره وقتي ميدوني و ميبيني
غصت ميگيره وقتي ميدوني و ميبيني

چميدونن به چي ميگن ستاره
چميدونن دنيا کيا بهاره
چميدونن عاشق ميشه چه آسون پرنده زير بارون

پرنده هاي قفسي عادت دارن به بيکسي
عمرشون بي هم نفس کز ميکنن کنج قفس

نميدونن سفر چيه
عاشق دربه در کيه
هر کي بريزه شادونه فکر ميکنن خداشونه
يه عمره بي حبيبن
با آسمون غريبن
اين همه نعمت اما هميشه بي نصيبن


چميدونن به چي ميگن ستاره
چميدونن دنيا کيا بهاره
چميدونن عاشق ميشه چه آسون پرنده زير بارون

خدا....تو هم با ما نبودی...تو هم نبودی...

پرنده هاي قفسي عادت دارن به بي کسي


امید



خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]